سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی دسته‌ها: انثار الموازین

مرگ بار ترین

نیش مار سمی و زخم شمشیر، گلولهء مسلسل و فشنگ هفت‌تیر، چاقوی مطبخ و کارد میوه‌خوری، نیزه های خفن گلادیاتوری، توپ و تانک و فشفشه و بمب اتم، اسید سولفوریک با غلظت 98 صدم، سقوط از ارتفاع و پرت شدن از بلندی، گردباد و زلزله و طوفان سندی، تصادفات و سوانح رانندگی، خوردن چند قرص برای اتمام زندگی… نیستند هیچکدام مرگبار و بلای جان، به اندازهء زخم و نیش زبان.

Advertisements

من و حرکات ناموزون

…و خداوند آن نوازندهء دوره گردی ست،
که سازش ندارد کوک / پنجه اش ندارد جان / شوقش ندارد ذوق

…و من آن رقاص دوره گردی،
که ناموزونم با آهنگش.
خریدارم چشم غره اش را با جان
ولی دست بر نمی دارم از این حرکات ناموزون.

(بردیا.ب – 1390/09/13)

.

قصهء رفیق و خنجر

يكي بود، يكي نبود. زير آسمون سبز، روي دشت سرخابي، لب درياي كبود، سايه اي بود. سايه اي كه سايه نداشت، ستوني كه پايه نداشت. سایهء ما خوشگل بودش، عزیز بود و تو دل بودش. برق می زدش مثل عقیق، اسمش چی بود؟ آهان! «رفیق»

میدونی دارم کیو میگم؟ اون که مثه داداشته، بودن باهاش یه عادته. اونکه از پشت خنجر میزنه، توی بازی جر میزنه، به زندگیت «تِر» میزنه، نشسته همش زر میزنه.  آخ چي بگم در موردش؟ چيزي كه بر نخوره بهش! تو رو چندر غاز میفروشه، صبح تا شب تو رو میدوشه، تا وقتی هم که جون داره، براي زجرت ميكوشه.‌ اون تورو خيلي دوست داره، تا وقتي كه داشته باشي، خدا نياره روزي كه احياناً محتاجش باشي.

يه چيزي همش تو دستشه، بدتر از اون نگاهشه. يه خنجر تيز و باريك، تو يه شب سرد و تاريك، اين دوست ما خوشگل و شيك، با دروني پر از فساد، با ده تا فحش و صد تا داد، زندگیتو میده به باد، تا اينو حك كني تو ياد، اون رفیقی كه دل ميداد، همون كه ميگفت نوكرم، همون كه ميخوند چاكرم، همون كه گفت كوچيكتم، ناف روی شيكمتم، واسه تو يار نميشه، اين چيزا پايدار نميشه. وقتي همين جناب يار، تورو يهو زدت كنار، دشمنياش قطار قطار، ميشن تو قلبت موندگار، وقتي طرف شدش سوار به پشت تو تا داري جون، عزيز خوب و مهربون، قدر تنهایي بدون، قدر تنهايي بدون، قدر تنهايي بدون.

(اردیبهشت 1378)

قصهء دیوار و کفتر

يكي بود، يكي نبود. روي اين گنبد دوار بلند خدايي بود، زير اين چرخ بزرگ رنگارنگ هيشكي نبود. يه دشتي بود گل باقالي. آبش تميز، هواش عالي. کنار این دشت بزرگ، دیواری بود خیلی سترگ. این دیواره کاگلی بود، درون قلبش خالی بود. نه عشقی بود نه معشوقی، نه قفلی بود نه صندوقی. از آدمای رهگذر، که گهگاهی میرن ددر، شنیده بود عشق چی چیه، عاشق و معشوق کی کیه. اما خودش ندیده بود، زمزمشو نشنیده بود.

تا یه روز خوش هوا، از آسمون اومد صدا. کفتری بود تو آسمون، تپل مپل و مهربون. اومد نشست روی دیوار، بق بقو کرد هوار هوار. دیوار ما یه طوری شد، مثل پلو تو دوری شد! از خود بی خود شده بود، فکر کنم عاشق شده بود. وقتی که ماشین بوق میخواد، عاشقی معشوق نمیخواد؟ این کفتر قصهء ما، از رو زمین چوب برد بالا. گذاشتشون روی دیوار، لونه ای کرد فوری سوار. دیوار ما خل شده بود، از بیخ و بن شُل شده بود. عشق ِ کفتر ِ توی دلش، یه لحظه هم نکرد ولش. می خواست به دل تیغ بزنه، یا اگه شد جیغ بزنه: اونایی که عاشق میشین، شماها چیکارش می کنین، اصلاً مَهارِش می کنین؟

چند روزی از اون روز گذشت، کفتره کرد هوای دشت. با خودش گفت که بپرم، لونه رو چجوری ببرم؟ فکر کرد اگه لونه باشه، اون توی لونه نباشه، یکی دیگه صاحب میشه، خب اینطوری که نمیشه! این شد که این کفتر ما، آروم و بی سر و صدا، اون لونه رو ویروونه کرد، آخ دیوارو دیوونه کرد. دیوار ما با دلی زار، کردش یهو داد و هوار. باز کرد اون دهنشو، تا بگه حرف دلشو: «آهای کفتر نازنازی، با دل من کردی بازی. عاشقتم به اون خدا، برگرد پیشم، نشیم جدا»

جونم واستون بگه، همهء شما خوب میدونین، دیوار که دهن وا کنه، هر کسیو صدا کنه، دیگه اسمش دیوار نیس، وجودش موندگار نیس. دیوار ما پاره شد، داغون و بیچاره شد. ولو شدش رو زمین، خیلی ساده، همین و همین.

کفتره ما رفت و پرید، صدای دیوارو نشنید.

(آذر 1378)

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: