سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی دسته‌ها: این قصه نیست، غصه است

کسی از سرنوشتش خبر ندارد

صبح است و من در حال قدم زدن حواسم می‌رود به یک بستنی قیفی ِ شکلاتی که احتمالاً از دست کودک سر به هوایی روی سنگ فرش خیابان افتاده است. زیر سایه‌ی درختی می‌ایستم و به بستني قيفي شكلاتي كه زير آفتاب عرق ميريزد خیره می‌شوم تا ببینم راننده‌ی ماشینی که احتمالاً تا لحظاتی دیگر، ناخواسته و بی‌حواس، از روی آن رد می‌شود، کیست و چه شکلی دارد! سعی می‌کنم قبل از وقوع حادثه قیافه‌ی راننده را حدس بزنم و ناخواستگی و بی‌حواسی‌اش را توجیه کنم.

او احتمالاً مردی مسن با سری تاس باشد، که در چشمانش خشم موج می‌زند، که کت و شلوار گران قیمت به تن دارد و پشت فرمان ماشین لوکس خود نشسته و تلفن همراه شکلاتی رنگش را به گوشش چسبانده و سَر یک بنده خدایی که آنطرف خط به خود می‌لرزد فریاد می‌کشد. او حواسش نه به خیابان است و نه بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد را می‌بیند.

و یا شاید خانم میانسالی باشد، که در چشمانش بی‌حوصلگی موج می‌زند، که پشت فرمان ماشین کُره‌ای خود، در مسیر رفتن به سر کار، رادیوی صبحگاهی گوش می‌کند و صورتش را به سمت آینه چرخانده و مشغول رنگ آمیزی لب‌هایش با ماتیک شکلاتی رنگ است. او حواسش نه به خیابان است و نه بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد را می‌بیند.

و یا ممکن است پسر جوانی باشد، که در چشمانش علافی موج می‌زند، که صدای ضبط ماشین به زمین چسبیده‌اش فضای خیابان را به حریم شخصی‌اش تبدیل کرده و از زیر کلاه لبه‌دار شکلاتی رنگش بجای روبرو چشم دوخته به دخترانی که آن وقت صبح منتظر ماشین برای رفتن به دانشگاه هستند. او حواسش نه به خیابان است و نه بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد را می‌بیند.

و یا مثلاً خانم مسنی باشد، که در چشمانش کلافگی موج می‌زند، که مشغول آرام کردن نوه‌ی کوچکش است که از سر و کله‌ی او و ماشین دراز آمریکایی‌اش بالا می‌رود و برای ساکت کردنش وعده‌ی خرید یک بستنی قیفی شکلاتی را به او می‌دهد. او حواسش نه به خیابان است و نه بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد را می‌بیند.

از دور، یک ماشین کوچک و جمع و جور چینی نزدیک می‌شود. دختر جوان و زیبایی پشت فرمان نشسته، در چشمانش شور و لطافت و مهربانی موج می‌زند، چشم دوخته است به خیابان، نگاهش می‌خورد به بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد. فرمان را تنظیم می‌کند و با دقت از روی بستنی قیفی شکلاتی رد می‌شود. بستنی قیفی شکلاتی روی سنگ فرش خیابان پخش می‌شود و آرام آرام به میان درز سنگها فرو می‌رود. او هم حواسش به خیابان بود و هم بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریخت را دید.

 

Advertisements

پیرمرد فرضی

پیرمرد را تصور کنید که غمگین افتاده است روی تخت بیمارستان. چندین لوله و سیم و کوفت و زهرمار به بدنش چسبیده و همه، حتی خودش، می‌دانند که دیگر امیدی به بلند شدنش نیست.

پیرزن را تصور کنید که نشسته روی صندلی کنار تخت پیرمرد و بافتنی می‌بافد: یک شال‌گردن آبی برای پیرمرد، برای زمستان سال آینده‌ی. که به خودش، که به پیرمرد، بفهماند که تو هیچ جا نمی‌روی و حالت خوب می‌‍شود و زمستان سال آینده شال‌گردن آبی را به دور گردنت می‌پیچی و با هم در حیاط می‌نشینیم و چای می‌نوشیم.

پیرمرد را تصور کنید که غمگین است. پیرمرد برای غمگین بودن دلایل زیادی دارد که یکی از پررنگ‌ترین آنها جدایی و فاصله‌ش با دو تا از بهترین دوستان قدیمی‌اش است. پیرزن را تصور کنید که این موضوع را می‌داند، که پیرمرد بارها با او در مورد دو دوست جدا افتاده صحبت کرده است، که  پیرمرد هر بار آه می‌کشد و زیر لب غر می‌زند و به دوستانی که مدتهاست از او سراغ نگرفته‌اند بد و بیراه می‌گوید.

پیرزن را تصور کنید که در یک لحظه، در حال بافتن شال‌گردن آبی، تصمیم می‌گیرد که به هر قیمتی این دو دوست جدا افتاده را به بالای تخت پیرمرد بیاورد. چندین تماس می‌گیرد، دو سه جا پیغام می‎گذارد، پیگیری می‌کند، هزینه می‌کند، چانه می‌زند، خواهش می‌کند، توضیح می‌دهد، معذرت می‎خواهد، تا در نهایت آن دو دوست را راضی می‌کند که به دیدن پیرمرد بیایند.

پیرمرد را تصور کنید که افتاده است روی تخت بیمارستان و به خواب رفته است. چشمانش را که باز می‎کند، دو دوست جدا افتاده را می‌بیند که در کنار تختش ایستاده‌اند. ذوق زده می‌شود! اول سعی می‌کند غرورش را حفظ کند و به روی خودش نیاورد، اما بعد به یاد لوله و سیم و کوفت و زهرماری که به بدنش چسبیده است می‌افتد و غرورش را به دنیای بعدی حواله می‌کند و مشغول گپ زدن با آنها می‌شود.

پیرمرد را تصور کنید که بعد از گذشت دو روز احساس می‌کند حالش بهتر است. پیرمرد دیگر غمگین نیست. دکترها می‌گویند چندان چیزی تغییر نکرده، اما پیرمرد برای زمستان سال آینده نقشه می‌کشد. که شال گردن آبی را به دور گردنش بپیچاند و در حیاط با پیرزن چای بنوشد و با دو دوستش برف بازی کند! پیرمرد را تصور کنید در دلش قدردان پیرزن و خوشحال از دیدن دو دوستش است.

پیرزن را تصور کنید که غمگین شده است. نه! پیرزن را تصور کنید که عصبانی شده است. پیرزن دیگر شال‌گردن آبی را نمی‌بافد و نصفه روی صندلی رهایش کرده است. تا پیرزن در نهایت به پیرمرد حرف دلش را می‌زند: احساس می‌کنم از کاری که برایت کرده‌ام خوشحال نشدی. پیرمرد در جواب می‌‎گوید: من از دیدن دوستانم تا حدی ذوق کرده‌ام که انگار هیچوقت مشکلی با آنها نداشته‌ام! پیرزن از کوره در می‌رود: دوستانت؟ این دو نفر؟ به اینها می‌گویی دوست؟ این من بودم که چندین تماس گرفتم، دو سه پیغام گذاشتم، پیگیری کردم، هزینه کردم، چانه زدم، خواهش کردم، توضیح دادم، معذرت خواستم، تا در نهایت این دو به اصطلاح دوست راضی شدند که به دیدنت بیایند. تو باید از کاری که برایت کرده‌ام خوشحال باشی، نه دیدن دوستانت! پیرمرد را تصور کنید که شرمنده شده است، پیرزن را در آغوش می‌کشد و او را می‌بوسد و عذرخواهی می‌کند که آنطور که لازم بوده قدردانی نکرده و از دستش در رفته و حواسش پرت شده و به ذهنش نرسیده است که احساسش را آنطور که واقعیت دارد، منتقل کند.

پیرزن را تصور کنید که اشکهایش را پاک می‌کند و روی صندلی می‌نشیند و دوباره مشغول بافتن شال‌گردن آبی می‌شود. پیرمرد را تصور کنید که در دلش قدردان پیرزن است و اما دیگر خوشحال نیست. پیرمرد دوباره غمگین است و پررنگ‌ترین دلیل غمگین بودنش دو دوست جدا افتاده‌ای‌ست که تصور کرده بود بخاطر او به ملاقاتش آمده‌اند و حالا می‌داند که علتش اصرارهای پیرزن بوده است.

پیرمرد را تصور کنید که همچنان غمگین افتاده است روی تخت بیمارستان. چندین لوله و سیم و کوفت و زهرمار به بدنش چسبیده و همه، حتی خودش، می‌دانند که دیگر امیدی به بلند شدنش نیست.

کم از هیچ خیلی بیشتر است

مرد با پیراهن رنگارنگ مقابل مردی که لباس مشکی پوشیده ایستاده است. انتهای راهروی بیمارستان به جز این دو نفر هیچکس نیست. هر از گاهی کسی رد می‌شود و به آنها لبخندی می‌زند و اگر ادب به خرج دهد «امیدوارم حالشون خوب بشه»ـی می‌گوید و پی گرفتاری خودش می‌رود. مرد لباس مشکی نشسته روی صندلی، دستهایش را فرو کرده لای موهایش، به زمین سرد بیمارستان خیره شده، مرد پیراهن رنگی بی‌قرار است و پیش پای او قدم می‌زند. از چهره‌شان معلوم است که با هم برادرند و رفتارشان نشان می‌دهد که هر دو بخاطر یک نفر در بیمارستان حضور دارند. مرد پیراهن رنگی سکوت را می‌شکند «خب، آخرش چی؟» مرد لباس مشکی بدون آنکه نگاهش را از روی زمین سرد بیمارستان بردارد می‌گوید «هیچی. عزیز می‌میره و ما هم هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم»

مرد پیراهن رنگی می‌نشیند روی صندلی کناری، دستش را می‌گذارد روی شانه‌ی مرد لباس مشکی و می‌گوید «اما گفتن 10% شانسه که عمل موفقیت آمیز باشه» مرد لباس مشکی عصبانی از جایش می‌پرد «کی گفته؟ خود همین دکترا گفتن. یادت رفته همین دکترا بودن که عزیز رو به این حال و روز انداختن؟» مرد پیراهن رنگی به چشمان غمگین مرد لباس مشکی خیره می‌شود و می‌گوید «آره می‌دونم. اما اگه عمل نشه حتما می‌میره. باز لااقل اینطوری یه شانسی هست که بشه عزیز رو زنده نگه داشت» مرد پیراهن مشکی پوزخندی می‌زند و در جواب می‌گوید «اونوقت فردا بیان بگن که ما التماس کردیم که دوباره جون عزیز رو بدیم دستشون. مسخره‌س» مرد پیراهن رنگی هم از جایش بلند می‌شود و کنار مرد لباس مشکی می‌ایستد و با صدای آرام می‌گوید «ببین، هزینه عمل رو که بیمه میده. فقط کافیه من و تو بریم یه طبقه پایین، دم پذیرش، برگه رو امضا کنیم» مرد لباس مشکی بدون مکثت می‌گوید «واسه همین بیمه هم کلی من و تو جون کندیم. عزیز رفتنیه، از دست من و تو هم هیچ کاری ساخته نیست. تو اگه اینقدر خوش‌خیال و ساده‌ای برو خودت برگه رو امضا کن»

مرد پیراهن رنگی فاصله‌اش را با برادرش کمتر می‌کند و می‌گوید «درسته جون کندیم، در هر حال الان بیمه داریم و اشتباهه که ازش استفاده نکنیم. بعد هم امضای من یه نفر به درد نمی‌خوره. باید هر دوتامون امضا کنیم. من می‌دونم از عمل قبلی خیلی ناراحتی. منم قبول دارم که اگه عمل قبلی اونقدر افتضاح نبود حال عزیز به اینجا نمی‌کشید. اما نمیشه که همینطوری سر لج و لجبازی عزیز رو به کشتن بدیم» مرد لباس مشکی از کوره در می‌رود و با صدای بلند می‌گوید «من عزیز رو به کشتن ندادم! اونا کشتنش» مرد لباس رنگی جواب می‌دهد «سر عمل قبلی یه دکتر دیگه بود، الان یه دکتر دیگه‌س. از کجا معلوم، شاید این یکی بتونه یه کاری بکنه، شاید هم نتونه. به هر حال ما نمی‌توینم دست روی دست بذاریم» مرد لباس مشکی دوباره برمی‌گردد و سر جایش می‌نشیند و با همان پوزخند می‌گوید «بابا تو دیگه چقدر خنگی! اینا همشون سر تا پا یه کرباسن، همشون مدرکشون مال یه جاس، همشون با هم رفیقن. عزیز هم دیگه کارش تمومه و اینا فقط فیلمشونه که از من و تو تائید بگیرن تا فردا بگن تقصیر ما نبود، اینا خودشون از ما خواهش کردن!» مرد پیراهن رنگی خونسردی خودش را از دست می‌دهد و فریاد می‌زند «عزیز هنوز نمرده! این رو تو گوش‌ت فرو کن. تو از الان لباس مشکی پوشیدی و منتظری که عزیز بمیره تا تقصیر رو بندازی گردن بقیه. قرار نیست دار و ندارت رو حراج کنی یا تیغ جراحی دستت بگیری. فقط باید یه برگه رو امضا کنی تا با همون 10% شانس عزیز رو عمل کنن. حالا یا میشه، یا نمیشه. تو داری با من و خودت لجبازی می‌کنی، نه با اونا» مرد پیراهن مشکی از جایش بلند می‌شود و بدون آنکه به مرد پیراهن رنگی نگاه کند می‌رود به سمت درب خروجی. جلوی درب سرش را برمی‌گرداند و با زهرخندی که پشتت حکایت از درد دارد می‌گوید «تو لباس گل گلی بپوش، فکر کن با این خوش‌خیالی‌ت عزیز زنده می‌مونه. من حوصله این مسخره بازیا رو ندارم» و از بیمارستان بیرون می‌رود.

یک هفته بعد عزیز از دنیا می‌رود. یک ماه بعد مرد پیراهن رنگی که پیراهن مشکی پوشیده زندگی‌اش را از سر می‌گیرد. یک سال بعد مرد لباس مشکی هنوز نتوانسته است خودش را برای پشت پا زدن به آن 10% شانس ببخشد.

مرد پیراهن رنگی منم که می‌خواهم رای بدهم، مرد لباس مشکی تویی که نمی‌خواهی رای بدهی، من و تو برادریم و عزیز همین کشور بیمار ماست. هنوز برای تغییر دادن انتهای داستان فرصت داریم. شاید فردا هر دو با پیراهن رنگی روند رو به بهبود سلامت عزیز را جشن بگیریم. اما اگر چنین نشد هر دو با لباس سیاه در غم از دست دادنش گریه کنیم، اما ته دلمان می‌دانیم که ما تلاش خودمان را کرده‌ایم و افسوس فرصت از دست رفته را نمی‌خوریم.

قرمز ماگولویی

با چشمان بهت زده ایستاده جلوی آینه و به موهایش زل زده است. با یک دستش چشمانش را می مالد و دست و دیگرش را می چرخاند لا به لای موهایش. باور کردنی نیست! چطور ممکن است فروشنده قرمز ماهاگونی را با بنفش ارغوانی اشتباه گرفته باشد؟ اصلا چطور ممکن است خودش نه به نوشته های جعبه و نه به عکس روی آن دقت کرده باشد؟ احساس می کند از توی آینه گوریل انگوری یک دستش را روی دلش گذاشته و با دست دیگرش به موهای او اشاره می کند و قهقهه می زند. کمی عقب می رود، دستانش را به کمر می زند، به سقف خیره می شود و با صدای بلند هوا را از ریه هایش خارج می کند طوری که صدای پوف می دهد. آنوقت نگاهش را بر می گرداند روی آینه و سر تا پای خودش را ورانداز می کند. یادش می آید که چند روز پیش روی پیشخوان کتابفروشی کتابی دیده بود با عنوان «گاو بنفش» و چقدر به تصویر ذهنی اش از خلق چنین موجودی خندیده بود. و حالا او  شبیه قلم موی نقاشی شده، آنهم بنفش ارغوانی، که احتمالا فقط به درد کشیدن یک گاو بنفش می خورد. حالا احساس می کند همان گاو بنفش خشمگین عاقبتش را به سرنوشت موهای او گره زده است.

– الو… بنفش شدم!
+ سلام… هان؟؟
– زنیکه به جای اینکه رنگ موی قرمز ماهاگونی بهم بده بنفش ارغوانی داده، من بی حواس هم روی جعبه رو نگاه نکردم.
+ این رنگایی که گفتی چرا فامیلی دارن؟ قرمز ماگولویی!؟
– حالا چیکار کنم؟ نمیتونم فردا اینطوری برم سر کار که.
+ اشکالش چیه؟ شبیه انگور یاقوتی شدی. خیلی هم خوشمزه و دوست داشتنی.
– مسخره بازی در نیار.
+ انگوری انگوری!
– بیمزه! … خدافس.
+ بیگلی بیگلی! … خدافظ.

وقتی که بچه بود آرزو داشت روزی موهای بنفش با لکه های نارنجی داشته باشد. درست یادش نمی آمد این آرزو از کجا آمده بود و چگونه نشسته بود توی فهرست آرزوهایش. اما این را می دانست که مدتها بود آرزوهای مهمتری توی زندگی اش داشت. خودش را لعنت می کرد که چرا کاغذ آرزوهایش را پیدا نکرده تا رنگ مو را از توی آن خط بزند. البته هیچ وقت فکر نمی کرد که خدا از توی آن فهرست بلند و بالا دست بگذارد روی همچون آرزوی مسخره ای. چشمانش را می بندد و سعی می کند لکه های نارنجی را لا به لای موهای بنفشش تصور کند. انگار تکه های پرتقال را انداخته باشی توی یک گیلاس شراب.

می رود سراغ کمد مادرش و رنگ موی قهوه ای را پیدا می کند. چند لحظه بیشتر زمان نمی خواهد تا موهایش را با رنگ جدید بپوشاند، صبر کند، سرش را بشورد و دوباره بایستد جلوی آینه. و اینبار چشمانی که کم مانده از گشادی بیش از اندازه از کاسه در بیایند و قل بخورند کف حمام و بروند کنج دیوار و از ترس یکدیگر را بغل کنند. ترکیب قهوه ای با بنفش منظرهء وحشتناکی را ساخته که فقط می توان انتظارش را از نفرین شده ها داشت.

– الو… گه شدم!
+ سلام… هان؟؟
– موهام رو قهوه ای کردم، الان با بنفش قاطی شده، یه کثافتی شده که میخوام تیغ بردارم سرم رو از ته بتراشم!
+ عیب نداره سرت رو تیغ بزنی. فقط اینطوری که تو حرص می خوری میترسم مچ دستت رو تیغ بزنی!
– حالا چیکار کنم؟ بدتر شد که!
+ شدی انگور یاقوتی با تکه های شکلات. خیلی هم لذیذ و جذاب.
– برو بابا… نمیشه با تو اصلا حرف زد.
+ حرف رو ول کن. بیا من گازت بزنم.
– بیمزه! … خدافس.
+ یامی یامی! … خدافظ.

صورتش را نزدیک آینه می کند، چشمان درشتش جمع و اخمش لبخند می شود. بی شک انگور یاقوتی با تکه های شکلات را بیشتر از شراب با تکه های پرتقال دوست داشت.

مترو یا اتوبوس، چه فرقی می کند

پسر کمی در جایش تکان خورد، مردد به مرد نگاه کرد، از روی صندلی بلند شد و گفت:‌ »آقا بفرمایین شما اینجا بشینین، من وا میستم» مرد دستش را روی شانه ی پسر گذاشت، لبخندی زد و جواب داد:‌«نه عزیزم خودت بشین. من سنم زیاد نیست. موهام فقط زود سفید شده» مرد همانطور که دستش روی شانه ی پسر بود، سرش را پایین انداخت، آهی کشید و آرام روی صندلی نشست. مرد پیر نبود، خسته بود.

سندرم عید یا تجاوز کلاغ به کرم – قسمت دوم

(ابتدا قسمت اول را بخوانید)

دکتر سرش را از روی کاغذ بلند می کند، خیره می شود به من که مقابلش آنطرف میز نشسته ام. با انگشت اشارهء دست راستش کمی عینک را هول می دهد پایین، با همان انگشت پشت گوش راستش را می خاراند، دوباره با همان انگشت عینک را می کشد بالا و سرش را می کند لای کاغذها. پرونده ام را از بالا به پایین و از پایین به بالا می خواند‏، دست راستش را می گیرد جلوی دهانش و سرفهء بلندی می کند و با انگشت اشاره دست راست عینکش که از شدت سرفه کمی آمده پایین را دوباره می کشد بالا. مداد را با دست راستش بر می دارد و روی چند جای پرونده علامت می زند و در همان حال زیر چشمی به من نگاه می کند. با همان دست عینک را از روی چشمهایش بر می دارد و هر دو، عینک و مداد، را می گذارد روی میزد. دست به سینه می شود و تکیه می دهد به صندلی اش و می گوید «خب؟»  کمی روی صندلی جا به جا می شوم و خم می شوم به جلو به طوری که تکیه نداده باشم. دستهایم را می گذارم روی زانوهایم که چسبیده به هم عمود ایستاده اند روی زمین. حالتی می گیرم که کاملا زیر سلطهء دکتر بنظر برسم.

«اول باید بابت رفتار گذشته ام عذرخواهی کنم. قاعدتاَ با مریضهای بدتر از من هم برخورد داشته اید. رفتارم را بگذارید به حساب بیماری. من با شما دشمنی نداشته و ندارم.» کمی روی صندلی اش پایین می رود. نرم شده است. با لحنی که کمی مهربانی را می توان در آن حس کرد می گوید «باز همان مشکل قدیمی؟ باز هم کرمت قبل از آنکه فرمان به دست بگیرد خوراک کلاغ شد؟» دست می کنم توی جیب چپم و دو تا آب نبات چوبی بیرون می کشم و می گویم:‌«البته آقای دکتر کلاغها کرم نمی خورند. شاید بعضی وقتها کرم بریزند،‌ اما کرم نمی خورند» یکی از آب نباتها را به سمتش می گیرم. تشکر می کند، اما آب نبات را نمی گیرد. دست می کند توی کشوی سمت راست میزش و پاکت سیگار را بر می دارد. یک نخ بیرون می کشد و با فندک بزرگ و تزئینی که روی میزش گذاشته آنرا رو روشن می کند و پک عمیقی می زند. «آب نبات زیاد خوب نیست. قند برایت ضرر دارد. حالا اینبار مشکل از کجاست؟»

نفس عمیقی می کشم و حواسم را جمع می کنم که با حداقل کلمات حداکثر منظور را برسانم «امیدوارم آقای دکتر! سال جدید می خواهد سال خوبی باشد. یعنی می خواهم که اینطوری فکر کنم که سال جدید برایم جایزه دارد. انگار که توی قرعه کشی شرکت کرده باشم و شماره 91 به اسم من در آمده باشد» سیگارش را با دست راست نصفه خاموش می کند و بلند می شود و لای پنجره را با دست راست باز می گذارد. «امیدواری؟ چرا؟ یعنی توی این یک سال اتفاقی افتاده که فکر می کنی با امیدواری می توانی به حریف گل بزنی؟ فقط آب نبات کمتر بخور» با دست چپم آب نبات چوبی را از گوشهء لپم بیرون می کشم و‌ آب دهانم که شیرین شده را قورت می دهم «اتفاقا قرار نیست امیدواری گل بزند! امیدواری مثل یک زمین چمن استاندارد با آب و هوای ایده آل است که تشویقت می کند تا بتوانی گل بزنی. همین» با همان دست چپ دوباره آب نبات را می فرستم گوشهء لپم. دکتر دست راستش را می برد بالا و روی پیشانی اش می کشد. کمی صدایش را می برد بالا و می گوید «همین؟ تمام؟ مهاجمت کجاست؟ دفاع داری؟ اصلا بازیکن داری؟ یا شاید فکر می کنی قرار است روی زمین چمن سفره پهن کنی و پیک نیک راه بیاندازی و فکر کنی گل کاشته ای؟ آب نبات برایت ضرر دارد» بلند می شود و با دست راستش لای پنجره را می بندد و با همان دست از توی کشوی سمت راست میزش بستهء سیگار را بر می دارد و یکی دیگر روشن می کند.

از جایم بلند می شوم. آب نبات را کمی توی دهانم می چرخانم و دوباره می فرستمش گوشهء لپ چپم. همانطوری‏، با لپ ورم کرده، می گویم‌ »امسال کرم ها برای خودشان لانه می سازند و کلاغ هم با یک قالب صابون سرگرم خواهد شد. سال جدید بوی جدیدی می دهد. فقط آمده بودم سال جدید را تبریک بگویم و بابت گذشته عذرخواهی کنم» لبخند می زند‏. نه، پوزخند می زند، دود سیگارش را توی هوا پخش می کند و می گوید «خیلی خب. حالا تو آب نبات نخور. یک سال دیگر همین موقع می بینمت. امیدوارم آن موقع با گریه نگویی که کلاغها با صابونهایشان اول کرم ها را شستند و بعد خوردند!» با قرچ و قروچ ته ماندهء آب نبات را خرد می کنم و چوبش را توی سطل آشغال کنار میز می اندازم. به سمت در می روم و قبل از خارج شدن می گویم «اما آقای دکتر، کلاغ کرم نمی خورد. شسته یا نشسته فرقی ندارد. کلاغ کرم نمی خورد» می روم بیرون، در را باز می گذارم تا دکتر ببیند آن آب نبات چوبی را که به او تعارف کرده، با دست چپ می اندازم گوشهء لپ چپم. او همچنان پشت میزش نشسته، به دود سیگاری که در دست راستش گرفته خیره شده است.

خوشبختی را نمی توان خرید. باید آن را بدزدی

بسته ای را زده بود زیر بغلش و با تمام توان می دوید. از کنار آدمها، خلاف جهتشان، به سرعت رد می شد و به هر کدام، در همان حال، لبخند می زد. بعد از پیچ یک کوچه ایستاد، نفسی تازه کرد، فریاد زد «خوشبختی!» و دوباره به دویدن ادامه داد. مردم، متعجب و با دهان باز، نگاهش می کردند. کسی دنبالش نمی دوید. هیچکس او را تعقیب نمی کرد. اما او، با آن بستهء زیر بغلش، آن بستهء سبز رنگ که با روبان صورتی تزئین شده بود، می دوید و به دیگران لبخند می زد. کمی جلوتر باز ایستاد، بسته را به سمت آسمان گرفت، چشمانش را بست و فریاد زد «خوشبختی!»

به میدان اصلی که رسید، جمعیت زیاد بود، سرعتش را کم کرد، اما همچنان لبخند بود که تحویل عابرین می داد. یک نفر راهش را سد کرد، به بستهء زیر بغل خیره شد و پرسید «چند؟» جواب شنید «فروشی نیست» عابر گفت «هر چقدر که بخواهی» جواب شنید «فروشی نیست» عابر دست انداخت، او را به دیوار کوبید و بسته را قاپید و زد زیر بغلش با تمام توان دوید. از کنار آدمها، خلاف جهتشان، به سرعت رد شد و به هر کدام، در همان حال، لبخند زد. بعد از پیچ یک کوچه ایستاد، نفسی تازه کرد، فریاد زد «خوشبختی!» و دوباره به دویدن ادامه داد.

در این شبهای عزیز، که ما داریم مریض

صدای بلندگویی که روی وانت جلوی تکیه قرار گرفته تا چند کوچه آن طرف تر هم می رود. چند جوان مشکی پوش ایستاده اند کنار وانت، سیگار می کشند و لا به لای صدای بلندگو تلاش می کنند با ایما و اشاره با یکدیگر ارتباط کلامی و تصویری برقرار کنند. حاج آقا، که هر سال این تکیه را در ایام عزاداری در همین جا برپا می کند، امسال سنگ تمام گذاشته است. لااقل این را می شود از تعداد پرچمها، میزی که روی آن از لیوانهای یک بار مصرف شربت پر شده و صدای بلندگوهای پشت وانت تشخیص داد. حاج آقا مانند هر سال دم در تکیه ایستاده و به آنهایی که وارد می شوند «اجرتان با حسین» می گوید.

پیرزنی که گوشهء چادر مشکی اش را به دندان گرفته، با قامتی خمیده، آهسته و آرام به حاج آقا نزدیک می شود و بعد سلام کوتاهی می گوید «حاج آقا! تو مرد خدایی، تو عزیز کرده ای، من پسرم مریضه، به حق پنج تن تو می تونی خوبش کنی!» حاج آقا نگاه مهربانی به پیرزن می اندازد و می گوید «مادرجان، دعا می کنم برای پسرت. خدا تو این شبا هیچ دعایی رو بی جواب نمیذاره» پیرزن کمی خودش را جمع می کند «من چیزی بیشتر از دعا می خوام. از دستت بر میاد. خونه ما همین دو قدم اونور تره. یه توک پا بیا بالا سر پسرم. من مطمئنم که تو میتونی بهترش کنی»

حاج آقا به چشمهای پیرزن نگاه می کند، به پسرهای دم در می گوید که می رود و زود بر می گردد و با پیرزن همراه می شود. چند خانه را که رد می کنند حاج آقا رو به پیرزن می کند «حالا مریضی پسرت چی هست مادرجان؟» پیرزن بجای آنکه جواب بدهد جلوی در خانه ای می ایستد، از زیر چادرش کلید را بیرون می آورد، در را باز می کند و به حاج آقا تعارف می زند که داخل شود. چند لحظه بعد حاج آقا درون اتاقی ایستاده که پسر جوانی روی تخت آن دراز کشیده و به سقف چشم دوخته است.

«مادر جان، نگفتی پسرت چی شده» پیرزن دستی روی سر پسر می کشد و می گوید «عاشق بود. رفت سربازی که برگرده دختره رو بستونه، اما دختره شوهر کرد. نه اینکه پسرم عیب داشته باشه، قسمتش این بود. طفل معصوم  آواره خیابونا شد و هی سیگار کشید. آخرش بی حواسی و عاشقی کار دستش داد و ماشین زد بهش. حالا هم روحش درد میکنه هم بدنش. دکترا گفتن باید استراحت کنه. نگرانشم حاج آقا»

حاج آقا نگاهی به ساعتش می اندازد، سرش را می خواراند و به آرامی می گوید «به حق این شبای عزیز دعا میکنم خدا شفاش بده. من چیکار میتونم بکنم مادرجان؟» پیرزن انگشت اشاره اش را بالا می آورد و روبروی صورتش می گیرد «هیسسس… میشنوی؟» حاج آقا گوشهایش را تیز می کند «چیو میگی؟ صدا بلندگوی تکیه س» پیرزن می آید کمی نزدیکتر و رو به حاج آقا می ایستد «خب همینه دیگه! یه کم شعور هم خوب چیزیه به خدا! فکر نمیکنی با این صدایی که راه انداختی مردم مریض دارن تو خونشون؟ یه دقیقه میخوان کپه مرگشون رو بذارن؟ مرض اعصاب گرفتیم پدر آمرزیده! آدم سالم مریض میشه با این صدا. امام حسین قربونش برم امام ما هم هست به خدا! یه کم ملاحظه کن مرد مومن! کم کن اونو تا دیوونمون نکردی»

حاج آقا زیر لب یک استغفرالله می گوید و از اتاق خارج شود.

سندرم عید یا تجاوز کلاغ به کرم

دکتر می گوید «زنده می مانی» اما من چیز دیگری فکر می کنم. توضیح می دهم که «این بار اول نیست. چندین سال است اینطوری می شود و هر سال شدیدتر» دکتر می گوید «فقط تو نیستی، همه این مسئله را دارند، فقط سیگار نباید بکشی» نگاهش می کنم، کمی صدایم را بالا می برم و می گویم «دکتر جان! شما هم دلتان خوش است! نیشتان تا خط ابرو بالا رفته و برای من از مشکلات و مسائل همگانی می گویید» دکتر با سیبیلش ور می رود و جواب می دهد «عید اصولا کُلُفت است. بستگی به این دارد که در کسی فرو برود یا نه. تو فقط سیگار نکش!» سرم را می برد بالا، سقف را نگاه می کنم و از دهانم صدای پوف در می آورم. می گویم «من مبتلا به سندرم نوروز نیستم! من از آنهایی نیستم که وقتی عید می شود، افسردگی ام شکوفه بدهد و گذر عمرم جوانه بزند. من همان سندرم تولد را دارم برایم کافی ست! عید خودش خوب است. اما نمی دانم چه می شود که چند سال است با مسائل عجیبی تلاقی پیدا می کند» دکتر می گوید «خودش متلاقی می شود یا تو آنها را می تلاقانی؟» می گویم «شک نکنید که کرم از خودم است! اما مسئله این جاست که تا این کرم می آید فرمان را بدست بگیرد، کلاغ نوروزی می آید و توک می زند و کرم را با خودش می برد» دکتر می گوید «کلاغ که کرم نمی خورد!» شاکی می شوم «دکتر عزیز، گاو نباش و توی مثال من شکوفه نزن!» دکتر عینکش را به چشمش می زند و چیزی روی کاغذ می نویسد و می گوید «تو از من هم سالم تری، فقط سیگار نباید بکشی. همین!» بلند می شوم و به سمت در می روم «سگ به کلهء تو و تمام تشکیلاتت رید که حرفم را نمی فهمی! بدبخت، تو مریضی و باید بروی دکتر و خودت خبر نداری»

خارج می شوم و درب را پشت سرم باز می گذارم تا دکتر ببیند و بشنود همانجا، همان وسط، جلوی آن هم آدم که منتظر نشسته اند، سیگارم را روشن می کنم و با سر و صدا و ملچ و مولوچ به آن پّک می زنم.

از مهرهء چهارم ستون فقراتش، 1.5 سانت به چپ، یک خال کوچک دارد

مرد در راهروی پزشک قانونی قدم می زند. هر از گاهی دستش را مشت می کند و آرام به دیوار می کوبد. چند بار روی صندلی می نشیند و تسبیحی از جیبش در می آورد و با آن ور می رود و دوباره از جایش بلند می شود و دور خودش می چرخد. کمی ته ریش دارد، با موهایی که نصفه و نیمه سفید شده اند. پیراهنش کهنه است، شلوارش هم همینطور، کفشش هم. مرد از بیخ کهنه است؛ لباسش، نگاهش، فکر و خیالش، روح و روانش، دست و پایش، و شاید حتی ایمان و اعتقادش. لبهایش مدام روی هم می جنبند و زیر لب هر دعا و راز و نیاز و نیایشی که به ذهنش می رسد مرور می کند. کمی آن طرفتر یک سرباز ایستاده و به حرکات مرد نگاه می کند و سعی می کند هیچ عکس العملی نشان ندهد. درب سالن باز می شود و زنی با چادر سیاه که تمامی صورتش را پوشانده بیرون می آید. چند نفر زیر بغلش را گرفته اند. زن از حال رفته است. بی حال آنجا می افتد، چند ثانیه که می گذرد به هوش می آید و روی زمین پهن می شود با یک دست به سرش می کوبد و با دیگری به قلبش مشت می زند. مرد می رود کنار زن و بدون آنکه چیزی بگوید چادر زن را روی سرش می کشد. یک نفر می آید کنار مرد «خانمتون نتونست جسد رو شناسایی کنه، خانم دیگه ای تو فامیل ندارین که بتونه کمکی بکنه؟» مرد ساکت است. آن یک نفر رویش را بر می گرداند و به سمت سرباز می رود «خدمتتون عرض کردم سرکار، متاسفانه صورت این خانم توی تصادف به طور کامل متلاشی شده. فقط میشه از چیزهایی که باقی مونده فهمید یه چیزی حدود 20 تا 24 سالش بوده. نمیشه تشخیص داد که این دختر این آقائه یا نه»

سرباز کلاهش را از سرش بر می دارد و دستی به موهای سیخ سیخی و کوتاهش می کشد. به سراغ مرد می رود که مات به دیوار روبرو خیره شده و چشمانش، در اشکی که هنوز اجازه پیدا نکرده جاری شود، خیس می خورند «پدر جان، توی فامیل خانم دیگه ای هست که بتونه جسد رو شناسایی کنه؟» مرد بدون آنکه به سرباز نگاه کند با خودش حرف می زند «هزار بار گفتم پدرسگ! هرزگی نکن! هزار بار گفتم دختر باید نجیب باشه! دانشگاه واسه دختر نیست! گفتم شوهر کن بذار همه راحت شیم! هی انداخت توی این جاده لعنتی رفت تا دانشگاه کوفتی! هی گفتم با پسرا حرف نزن! هرزگی نکن! هی گفتم اینطوری لخت و عور با مانتو نرو بیرون، چادر بکش روی اون سرت! گوش نکرد! هی رفت توی این جاده! لعنت به اون پسره. اون حرومیش کرد. اون پتیاره اش کرد. اون عشق و عاشقی یادش داد!» این را که می گوید اشک از بین ته ریشش راه باز می کند و روی یقهء کهنهء پیراهنش می چکد.

سرباز گلویش را صاف می کند و دوباره آرام می گوید «پدر جان، کسی دیگه ای هست بتونه جسد رو شناسایی کنه؟» مرد با چشمان از حدقه در آمده به سرباز خیره می شود «مادرش نتونست بشناسه! کیو بیارم که بتونه بگه چه خاکی به سرم شده؟» مرد، خیره به سرباز، به فکر فرو می رود. بعد از چند ثانیه از جایش بلند می شود و صورت به صورت سرباز می ایستد «سرکار! برین اون پسره حروم زاده رو بگیرینش! برین اون ولد زنا رو بگیرینش! برین با چوب بزنینش و بیارینش اینجا که اون دخترم رو کشت» سرباز کمی عقب می رود «پدر جان، به چه جرمی؟ اون که کاری نکرده. دختر شما احتمالا توی اون مینی بوس بوده و داشته میرفته خارج شهر دانشگاه. اون که اونجا نبوده. نمیشه که بیخودی کسی رو بازداشت کرد»   مرد به دیوار تکیه می دهد و همانطور لیز می خورد و دراز می شود روی زمین. سرش را می گیرد میان دستانش و بغضش می ترکد. شکسته و نامفهوم بدون آنکه به سرباز نگاه کند «نگفتم اون حروم زاده رو بازداشت کنین… بیارینش اینجا فقط… مادرش… مادر دخترم… می گفت پدرسگ عاشق پسره شده… می گفت پسره هم گفته عاشقشه… می گفت درسش تموم بشه میاد خواستگاری… برین اون حروم زاده رو بیارین… اون عاشق دخترم بود… اون حتما یه چیزی رو بدن این دختر دیده که مادرش نمیدونه… نمیشه که عاشقش باشه و بدنش رو ندیده باشه… حتما وجب به وجب بدنش رو حفظه… نمیشه که عاشق باشه و حفظ نباشه… برین اون نامرد رو بیارین… اون یه نشونی بده… اون نامرد اگه عاشقه… اون لعنتی اگه عاشقه…»

مرد صدایش لا به لای گریه گم می شود. سرباز چشمانش خیس شده. با آستین اشکش را پاک می کند و نفسی عمیقی می کشد و خطاب به مرد می گوید «پس من برم زنگ بزنم پاسگاه بفرستن دنبال پسره» سرباز آهسته به سمت تلفن می رود. می خواهد قبل از پاسگاه به «او» ، به دختری که دوستش دارد، زنگ بزند. به «او» فکر می کند و به خال کوچک و کمرنگی که روی کمر «او»ست و بوسه هایی که هر بار خودش بر روی آن کاشته است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: