سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی دسته‌ها: این هم حرفیه

خودم می‌دانم، یا نمی‌خواهم بدانم

یک چیزهایی را نباید به زبان آورد. یعنی یک حرفهایی‌ست که تاثیرشان به شکل عجیبی می‌تواند آدم را با خودش ببرد و بیاندازد یک ناکجاآبادی که بیرون آمدن از آن حتی غیر ممکن باشد. یک حرفهایی شاید قرار باشد شوخی باشند، یا حتی نشان دادن دقت و توجه، اما نباید آنها را به زبان آورد. این را از من بپذیرید، لازم نیست مقابل کسی بنشینید و گزارش ریخت و شکل و شمایلش را تحویلش بدهید. آدمها خودشان می‌دانند چه شکلی هستند! خودشان بیشتر از هر کس دیگر حواسشان به خودشان است. اگر هم نمی‌دانند، لابد برای ندانستن‌شان دلیلی دارند. آدمها بهتر از هر کسی می‌دانند که چاق شده‌اند یا موهایشان ریخته یا شکسته شده‌اند یا هر چیز دیگر. لازم نیست به آنها یادآوری کنید که شما هم این تغییرات را می‌بینید. لازم نیست چیزی که می‌دانند یا ترجیح می‌دهند ندانند را از زبان شما هم بشنوند. شاید بنظرتان جمله‌ی «چقدر موهایت سفید شده» کاملاً طبیعی و عادی و دوستانه و مهربان باشد، اما شنیدن همین جمله ممکن است برای کسی هزاران فکر و خیال به همراه بیاورد. که شب برود جلوی آینه بایستد و موهای سفیدش را بشمارد و با خودش فکر کند که راست می‌گوید. بعد بنشیند و احساس کند که پیر شده، یا شکسته شده، یا حواسش به گذر زمان نبوده، یا حالا باید چه کاری بکند و چطور با این موضوع کنار بیاید و یا هر چیز دیگر. بعد دراز بکشد روی تخت و به سقف خیره شود و با خودش مدام مرور کند که این همه زمان گذشته و موهایش سفید شده و هیچ غلطی نکرده و هیچ جای دنیا را نگرفته و هر کاری که کرده یا اشتباه بوده و یا بی‌نتیجه و یا هر چیز دیگر. و بعد از جایش بلند شود و قیچی را بردارد و برود بایستد جلوی آینه و تلاش کند بدون اذیت کردن سیاه‌ها، سفیدها را حذف کند و بعد باز برود دراز بکشد و به سقف خیره شود و با خودش فکر کند که با این کارش چه کسی را دارد گول می‌زند و باز هزار فکر و خیال به سراغش بیاید و آنقدر اینور و آنور بشود که خوابش ببرد و یا هر چیز دیگر. که  صبح با سردرد بیدار شود و مسواک به دهان جلوی آینه خشکش بزند و حواسش برود به دیشب و خیره بشود به موهای سفیدی که شب قبل موفق به حذفشان نشده و یا هر چیز دیگر و ماجرا همینطور ادامه پیدا کند.

یک چیزهایی را نباید به کسی گفت. یک چیزهایی را نباید از کسی شنید.

Advertisements

بدمزه‌ترین

یکی از ابتدایی‌ترین و ساده‌ترین راه حل‌ها برای وقتی که سنگین می‌گذرد و سنگین می‌شوی، سخت می‌گذرد و سخت می‌شوی، قاطی می‌شود و قاطی می‌کنی و پیچیده می‌شود و در خود می‌پیچی این است که ضیافتی تلخ و بدمزه برپا و سفره‌ی دل خود را باز و دیگران را دعوت کنی. اما قضیه از این قرار است که سفره‌ی دل یک نفر شبیه سفره‌ی دل یک نفر دیگر نیست.

یکی سفره‌ی دلش را روی زمین می‌اندازد و با پیژامه و چهارزانو می‌نشیند کنارش و بدون تعارف تو را کنار خودش و سر سفره‌ی دلش می‌پذیرد، دیگری سفره‌ی دلش را روی میز پهن می‌کند و با لباس شب و رسمی صندلی روبروی‌ش را عقب می‌کشد و تو را به نشستن در مقابلش، و نه در کنارش، دعوت می‌کند.

یکی وعده‌ی اصلی را صاف و خشک و خالی در سفره می‌گذارد،  دیگری کنارش یک ماست برای نرم شد ن و یا یک سالاد برای تغییر مزه می‌گذارد تا تلخی وعده‌ی اصلی راحت‌تر هضم شود.

یکی از این سر تا آن سر سفره می‌چیند و هر کسی دم دستش آمد، غریبه و آشنا، نزدیک و دور، صمیمی و غیر از آن، را سر سفره دعوت می‌کند، دیگری یک سفره‌ی کوچک می‌اندازد، برای یک ضیافت دو نفره، و همیشه فقط تو را سر سفره‌اش می‌پذیرد.

یکی انتظار دارد تو هم او را سر سفره‌ی دلت دعوت کنی، دیگری دلش می‌خواهد فقط میزبان باشد و حوصله نشستن سر سفره‌ی دل تو را ندارد.

یکی هر بار سفره‌ش رو به شکل جدیدی می‌چیند، با رنگ جدید، طعم جدید، عطر جدید، و هر دفعه یک چیز جدیدی برای‌ت سرو می‌کند، دیگری همیشه و همیشه فقط یک چیز برای گذاشتن سر سفره‌اش دارد، هیچوقت هم آن چیز تمامی ندارد، تا حال تو را بهم بزند.

یکی سفره‌اش را با دقت، منظم و مرتب می‌چیند، یکی کثافتی به پا می‌کند که سر و ته هیچ چیز معلوم نمی‌شود.

سفره‌ی دل هرکسی، هر طور که باشد و هر چقدر متفاوت، هر چقدر قابل درک یا برعکس غیر قابل فهم، یک چیزی میان تمامی آنها مشترک است: در سفره‌ی دل همه فقط غم و غصه و درد و بلا و مشکل و ناراحتی سرو می‌شود و هیچ چیز خوشمزه‌ای هیچوقت وجود ندارد.

قصه دارد، ریشه دارد، دلیل دارد

پشت تک تک لحظاتی که سپری می‌شوند، دانه دانه کارهایی که انجام می‌شوند و کلمه به کلمه حرفهایی که زده می‌شوند، داستانی پنهان شده است. شیوه‌ی رانندگی آدم‌ها، کلماتی که در صحبت‌هایشان به کار می‌برند، دلیلی که تلفن همراه‌شان را به دست می‌گیرند، فیلم‌هایی که می‌بینند، موسیقی‌ای که گوش می‌کنند، غذایی که دوست دارند، راه رفتن‌شان، نشستن‌شان، لباس‌شان، همه‌ی اینها با یک داستان، با یک قصه شکل گرفته است.

چرا یکی هنگام رانندگی دست چپش را به لبه‌ی در تکیه می‌دهد و دیگری هر دو دستش را به فرمان می‌گیرد؟ چرا یکی موقع تعجب یک کلمه انگلیسی بکار می‌برد و دیگری فارسی؟ چرا یکی وقتی نشسته است و با موبایلش بی‌هدف ور می‌رود، بازی می‌کند و دیگری اینستاگرم را بالا و پایین می‌رود؟ چرا یکی فیلم رمانتیک دوست دارد و دیگری فیلم ترسناک؟ چرا یکی الکترونیک گوش می‌کند و دیگری سنتی؟ چرا یکی عاشق کباب است و دیگری گیاهخوار؟ چرا یکی سریع و با قدمهای بلند راه می‌رود و دیگری آهسته و با قدمهای شمرده؟ چرا یکی در کافه هم پیراهن می‌پوشد و دیگری سر کار هم با تی‌شرت می‌رود؟… همه‌ی اینا قصه دارد، همه‌ی اینها ریشه دارد، همه‌ی اینها دلیل دارد.

راز را باید به رازدار سپرد

یک زمانی دختر و پسری را می‌شناختم که از دوستان نسبتاً نزدیکمان بودند. سالها بود که آنها را همیشه با هم، همیشه در کنار هم و همیشه عاشق هم می‌دیدیم. آنقدر نزدیک و گرم و رمانتیک و چسبیده به هم بودند که از رابطه‌شان بعنوان ضرب المثل برای «بهترین پارتنرشیپ» استفاده می‌کردیم. آخرش ورق برگشت. سر یک موضوعی رابطه‌شان بهم خورد و تازه این اول ماجرا بود. هر کدام می‌نشست و با عصبانیت و حرارت چنان پته‌ی دیگری را روی آب می‌ریخت که باور کردنی نبود. که آن یکی در خلوت خود فلان کار را می‌کند، پدرش فلان چیز فروش است، برادرش فلان کاره است، پشت سر فلانی فلان چیز را گفته است، آن روز که آن طور شده بود، ماجرا فلان چیز که به شما گفته بود نبود، در رختخواب فلان کاره است، وضعیت مالی و فرهنگی خانواده‌ش فلان است، فلان مشکل را دارد، فلان قرص را می‌خورد، فلان رفتار را می‌کند و آنقدر فلان و فلون یکدیگر را به دیگران گفتند که تقریباً رابطه‌ی همه با هر جفتشان برای همیشه بریده شد.

اینکه بعد از این همه سال یاد آن دو نفر افتادم بدین خاطر است که این چند وقته اتفاق مشابهی، اینبار برای دو همکار، افتاده است. دو نفری که رابطه‌شان بسیار فراتر از کار بود. رفت و آمد خانوادگی داشتند، یا هم خرید و سینما و رستوران می‌رفتند، ناخن‌هایشان را یکسان لاک می‌زدند، چیک تو چیک هم بودند، این یکی در ماتحت آن فرو رفته بود و آن دیگری در حلقوم این جا خوش کرده بود، دل می‌دادند و قلوه می‌گرفتند و از همه چیز هم خبر داشتند، تا وقتی که مشکلی پیش آمد و دعوایی در گرفت و ماجرای این‌ها هم آغاز شد. چنان پرده از همه چیز یکدیگر برداشته‌اند و یکدیگر را لخت و عور هول دادند پیش روی دیگران که برای هیچکدامشان هیچ آبروی باقی نماند. که آن یکی با فلان همکار رابطه‌ی پنهانی دارد، شوهرش فلان کاره است، پشت سر فلان همکار فلان چیز را گفته است، برای رئیسش فلان دروغ را بافته است، فلان کارش را که باید فلان طور انجام می‌داده پیچانده و انجام نداده است، آن روز که به بهانه‌ی رفتن به فلان جا مرخصی گرفته به جایش فلانی جای دیگر رفته است، فلان بار که در مورد فلان چیز به فلانی فلان چیز را گفته بعدش رفته فلان کار را کرده است، مادرش فلان است، برادرش فلان است، زندگی‌اش فلان است و آنقدر فلان و فلون یکدیگر را به دیگران گفتند که فعلاً یکی‌شان اخراج شده و دیگری هم در وضعیت نامعلوم کاری به سر می‌برد.

تمام اینها را گفتم که یک بار دیگر یک چیز خیلی مهم را با خودم مرور کنم. همه رازهایی داریم که به هیچکسی در موردش چیزی نمی‌گوییم. اما همه‌ی ما مسائلی داریم که آدمهایی که به ما نزدیک هستند آنها را به وضوح می‎‌بینند و یا به راحتی از زبانمان می‌شنوند. چیزهایی که دلمان نمی‌خواهد آدمهایی که از ما دور هستند آنها را بدانند. باید خیلی حواسمان باشد که اسرارمان، مسائلمان، ناگفته‌هایمان، احساساتمان، افکارمان و در کل زندگی‌مان را در مقابل چه کسانی لخت می‌کنیم و برهنه پیش روی‌شان می‌نشانیم. که مشکل و دعوا و قهر را نمی‌شود پیش‌بینی کرد، اما می‌شود فهمید که این آدم اگر زمانی بخاطر مشکل و دعوا و قهر فاصله‌ش با ما زیاد شد چه بلایی سر اطلاعاتی که در موردمان دارد می‌آورد. که برای برنده شدن در یک جدال حاضر است چه چیزهایی را قربانی کند. باید خیلی حواسمان باشد به اینکه مهم نیست کسی که رازمان را می‌داند خیلی به ما نزدیک باشد، مهم این است که رازداری را خوب بلد باشد.

ما محکوم به تغییر هستیم

ویلیام سامرست موآم حرف جالبی زده است. روحش شاد. مضمون حرف او این است که: «این آدمی که امسال هستیم، با آن آدمی که سال گذشته بوده‌ایم تفاوت دارد و این مساله دقیقاً در مورد آن کسی که دوستش داریم نیز صادق است. او هم دیگر آدم سال گذشته نیست. پس باید خودمان تغییر کنیم، تا بتوانیم یک آدم تغییر کرده را همچنان دوست داشته باشیم»

حرفی که این بزرگوار می‌زند بنظر بسیار ساده و قابل فهم است. اما ماجرا یک پیچیدگی‌ خاصی دارد که استاد چندان در جمله‌ی خود آن را باز نکرده است. همه تغییر می‌کنیم! هیچکدام آن آدمی که سال گذشته‌ بوده‌ایم را دوباره تجربه نمی‌کنیم. همه‌ی ما از سال گذشته به امسال یک مسیری را در زمان طی کرده‌ایم که تک تک اتفاقات و ماجراها و مسائلش روی چیزی که امروز هستیم تاثیر گذاشته است. ما مجبور، نه!، ما محکوم به تغییر هستیم. این همانطور که بر من صادق است، بر کسی که دوستش دارم هم صدق می‌کند. اما این وسط یک چیز دیگری، یک چیزی بیشتر از من و او، یک «ما» هم وجود دارد.

یک سال می‌گذرد، من تغییر کرده‌ام، اویی که دوستش دارم هم تغییر کرده است. من به کدام سمت؟ او به کدام جهت؟ حاصل برآیند این دو تغییر چه می‌شود؟ هم‌جهت هستند؟ یکدیگر را تشدید می‌کنند؟ خلاف جهت یکدیگرند؟ همدیگر را خنثی می‌کنند؟ باید چه کار کرد که تغییر من در کنار تغییر او، تغییر ما را حاصل نشود؟ باید چه کار کرد که همه چیز همانطور که بود باقی بماند؟ یا یک قدم فراتر، همه چیز یک قدم، به اندازه‌ی یکسال، بهتر بشود؟

چیزی که در حقیقت رخ می‌دهد این است که من تغییر می‌کنم و سهم بزرگی از این تغییر را او سبب شده است. او عوض می‌شود و من بخش بزرگی از آن تغییر را باعث شده‌ام. این مساله باید چگونه باشد که تغییر من که او سبب و تغییر او که من باعثش شده‌ام همراستا و هم‌جهت یکدیگر شوند؟ دوست داشتن بی‌قید و شرط که احمقانه و مسخره و غیرکاربردی و غیرواقعی است، پس چگونه می‌توان هم تغییر کرد و هم قید‌ها و شرطها را بدون تغییر نگه داشت؟

در نهایت ولی آن اتفاقی که می‌افتد این است که آن کسی که دوستش داری تو را، مستقیم یا غیر مستقیم، تغییر می‌دهد، آن هم در خلاف جهت خودش، و بعد خودش آن تغییر را نمی‌پذیرد. یعنی خودش مسئولیت آن تغییری که بر خلاف جهت تغییر خودش بوجود آورده را به گردن نمی‌گیرد. یعنی تو را در پروسه‌ای قرار می‌دهد که مسیری خلاف جهت خودش را دنبال می‌کند که انتهای آن با یک تغییر همراه است و بعد پروسه‌ای که خودش بوجود آورده را فراموش می‌کند و تغییر تو را سر نیزه می‌زند. ویلیام سامرست موآم خیلی هم خوب گفته است، که باید تغییر کرد تا بتوان یک آدم تغییر کرده را دوست داشت. من اما خیلی بی سر و ته و بهم ریخته نوشتم، ولی سئوال اینجاست که آدمی که خودش سبب تغییر ما در خلاف جهت تغییر خودش شده است را چقدر می‌توان دوست داشت؟ اصلاً می‌توان همچنان دوست داشت یا نه؟

 

عادت نمی‌کنم به ایستادن در غبار

سینما رفتن و اصولاً فیلم دیدن برای من حکم ویژه‌ای دارد. برای من سینما رفتن و فیلم دیدن یک حرکت کاملاً فرهنگی‌ست و نه تفریحی. یعنی اینطور نیست که بگویم در اوقات فراغتم فیلم می‌بینم، بلکه همانطور که ده‌ها کار روتین در برنامه‌ی هفتگی خود دارم، فیلم دیدن هم برایم یکی از همان کارهاست. بخواهم منظورم را بازتر کنم، این را حتماً شما هم باور دارید که چیزی به اسم «سرم شلوغ است» و «خیلی کار دارم» اصلاً معنا و مفهوم ندارد و فقط اولویت‌ها هستند که مشخص می‌کنند ما برای چه چیزی وقت داریم و برای چه چیزی نداریم. یعنی اگر دوستی است که مدتهاست شما را ندیده و هر بار گرفتاری را بهانه کرده، معنی‌اش این است که شما در اولویت‌های زندگی او هیچ جایگاهی ندارید، وگرنه او مطمئناً وقت برای معاشرت با آدمها دارد و این شما هستید که جزو آن آدمها نیستید. می‌خواهم بگویم که ماجرای فیلم دیدن برای من هم یک اولویت است که باید انجام ‌شود و انجام هم می‌شود و این هیچ ارتباطی با گرفتاری و مشغله و کوفت و زهرمار ندارد. این حالا مقدمه‌ی اول صحبتم بود.

در حال خریدن آنلاین بلیت سینما هستم. یک عدد بلیت تک نفره برای فیلم «آدت نمی‌کنیم» و به فاصله‌ی یک ربع پس از آن یک عدد بلیت تک نفره برای فیلم «ایستاده در غبار». همکارم از دور صفحه‌ی مونیتور را می‌بیند و می‌پرسد قصد دیدن چه فیلمی را دارم. جواب می‌دهم اول این، بعد آن. چشمانش گرد می‌شود که دو تا فیلم پشت سر هم؟ با سر تائید می‌کنم. می‌گوید شماها چه حوصله‌ای دارید! می‌گویم ماهایی وجود ندارد! خودم یک نفر هستم. چشمانش که گرد شده بود، مربع می‌شود! علت را می‌پرسد، می‌گویم می‌روم فیلم ببینم! نمی‌روم تفریح کنم! مساله را با خنده به بقیه‌ی همکارها می‌گوید، نصف آنها من را به شکل یک موجود فضایی ناشناخته نگاه می‌کنند و نصف دیگر به عنوان یک آدم تنهای بی‌نوای بدبخت غمگین فلک زده. این حالا مقدمه‌ی دوم صحبتم بود.

«آدت نمی‌کنیم» ساعت 18:30 شروع می‌شود. سمت راست من چهار نفر نشسته‌اند که یکی الاغ است، یکی گوساله، یکی یابو و دیگری گوسفند. البته متاسفم و عذر خواهی می‌کنم که برای معرفی سطح فهم و شعور این عزیزان مجبور شدم این حیوانات محترم را زیر سئوال ببرم. دارم تمام تلاشم را می‌کنم که عصبانیتم را به شکلی در این پست منتقل کنم! این چهار عزیز نماینده‌ی قشر پر جمعیت بیمار کشور عزیزمان هستند. آدم سالم نمی‌تواند با علم به مشکلات و مسائلی که بر کاراکتر فیلم حاکم است، در صحنه‌ای که او فریاد می‌زند و گریه می‌کند، قهقهه بزن و بخندد و رو به پرده‌ی سینما متلک بار کاراکتر کند. آدم سالم شاید اگر یک نفر را ببیند که خودش را می‌زند خنده‌اش بگیرد، اشکال هم ندارد! اما اگر بداند که چرا دارد خودش را می‌زند و چه بر او گذشته است و باز هم بخندد، این یعنی او بیمار است. در تمام طول فیلم، یعنی تا قبل از اینکه جایم را عوض کنم و روی صندلی دیگری بنشینم، این چهار نفر، این دو آقا و دو خانم، همه چیز نمایش داده شده روی پرده را با صدای بلند مسخره می‌کنند و به گه می‌کشند که بطور کاملاً آشکاری معلوم است که اصل هدفشان بامزه و کوول و جالب جلوه کردن پیش سه نفر دیگر جمع مزخرفشان است! نکته‌ی دردناک ماجرا بی‌شعور بودن این عزیزان نیست، بلکه علم داشتن آنها به شعوری خودشان است! یعنی وقتی موبایل یکی از آنها که روی حالت ویبره است زنگ می‌خورد، با صدایی بسیار آرام، با حالت نجوا گونه، با زمزمه‎‌ای خفیف، به آن طرف می‌گوید که در سینما است و نمی‌تواند صحبت کند. یعنی این آدم می‌داند که نباید در سینما حرف بزند! یعنی این آدم به آن آدمی که آنطرف خط است اینطور می‌فهماند که فرهنگ سینما رفتن را دارد و دارد یک چیزی اصل بدیهی را رعایت می‌کند، یعنی این آدم می‌داند که فرهنگ سینما رفتن چگونه است، اگر نمی‌دانست که همانطور پای تلفن بلند بلند حرف می‌زد، اما صدایش را پایین می‌آورد تا به آن آدم آنطرف خط شعور نداشته‌اش را نشان بدهد. اینکه این آدم خودش می‌داند بی‌شعور است و همچنان بی‌شعور باقی می‌ماند خیلی دردناک است.

فیلم که تمام می‌شود بلیت فیلم بعدی را نگاه می‌کنم و متوجه می‌شوم به شکل بامزه‌ای «ایستاده در غبار» هم در همین سالن است و جایم هم همان صندلی قبلی‌ست! فیلم ساعت 20:20 شروع می‌شود. پشت سرم الاغ و قاطری در شکل و شمایل دختر و پسری نشسته‌اند که کاملاً معلوم است برای تفریح آمده‌اند، و صد البته فیلم بسیار اشتباهی را برای تفریح انتخاب کرده‌اند. دختر از 10 دقیقه بعد از شروع فیلم آنقدر غر می‌زند و نق می‌‍زند و حرف می‌زند و با موبایلش ور می‌رود که روانی‌ام می‌کند. دختر می‌گوید این چه فیلم مزخرفی‌ست که انتخاب کرده‌ای، پسر جواب می‌دهد برای این ساعت فقط همین فیلم بود. بعد دو تایی از دوستشان که تازه ازدواج کرده و آن یکی دوستشان که با دوست دخترش بهم زده و آن دیگری که شغل جدید نان و آبداری پیدا کرده و آن یکی که گربه‌اش چهار قلو زائیده صحبت می‌کنند، آن هم به شیوایی تمام، با صدای کنترل نشده، انگار که درون یک کافه نشسته باشند، همه اینها را اضافه کنید به لگدهای وقت و بی‌وقتی که یکی از این دو نفر به صندلی‌ای که من روی آن نشسته‌ام می‌زند. دوباره جایم را عوض می‌کنم و به این فکر می‌کنم که کاش می‌توانستم آدمهای سینمارو رو عوض کنم!

همه چیز به همه چیز ربط دارد! از فرهنگ رانندگی‌مان گرفته تا سینما رفتنمان، از کامنت گذاشتنمان برای خارجی‌های مادر مرده تا ساختن سلبریتی‌های احمق و مضحک اینستاگرامی، از کار کردنمان تا درس خواندنمان. همه‌ی اینها به شکل زننده و نازیبایی با یکدیگر جفت هستند و کاری هم به جز پذیرفتنش نمی‌توان کرد. باید سینما را همینطوری پذیرفت. با همین آدمها، با همین نگاه، با همین سطح فهم و شعور و درک. اما باز هم تمام اینها به کنار، همچنان نمی‌توانم بفهمم که چطور کسی می‌تواند با این جدیت به بدبختی دیگران بخندد!

 

دالام دالام، گجینگ گجینگ، جرنگ جرنگ

همسایه‌ی سه واحد سمت راست مهمانی دارد و آنقدر صدای دالام دالام موسیقی‌اش زیاد است که شیشه‌های سمت چپ پنجره‌ی خانه‌م می‌لرزد و جِرِنگ جِرِنگ صدا می‌دهد. آنقدر بلند که هر چقدر صدای تلویزیون را زیاد می‌کنم متوجه‌ی صحبتهای کاراکترهای سریال نمی‌شوم. دنبال جایی، دنبال کسی می‌گردم که به بهانه‌اش از خانه بزنم بیرون. لیست تماس‌ها را بالا و پایین می‌کنم، اما حوصله‌ی هیچکدام از این موجوداتی که مدتهای زیادی‌ست در لیست ‌تماس‌ها، بدون تماس، به خواب رفته‌اند را ندارم. اولویت را می‌گذارم برای آنهایی که دلم برایشان تنگ شده، نتیجه صفر نفر است. می‌گذارم برای آنهایی که مدت زیادی‌ست ندیدمشان، نتیجه تمام لیست است. می‌گذارم برای آنهایی که حواسشان به من بوده، نتیجه گنگ است. می‌گذارم برای آنهایی که حواسم به‌شان بهوده، نتیجه مبهم است. لیست تماس‌ها را بی‌خیال می‌شوم. لعنتی تمام آهنگها را هنوز به نصفه نرسیده قطع می‌کند! چند ثانیه سکوت می‌شود و باز صدای دالام دالام بلند می‌شود و شیشه‌ها با یک آهنگ نصفه‌ی دیگر به جِرِنگ جِرِنگ می‌افتند. می‌گردم تا خودم را با چیزی سرگرم کنم. چیزی پیدا نمی‌کنم که با دالام دالام و جِرِنگ جِرِنگ جور در بیاید. پلی لیستم را مرور، هارش‌ترین موسیقی ممکن را انتخاب، ترک اول را پلی و صدا را تا جایی که جا دارد زیاد می‌کنم. دالام دالام جای خود را به گِجینگ گِجینگ می‌دهد، از میان آن همچنان جِرِنگ جِرِنگ به گوش می‌رسد.

یک چیزهایی را نمی‌توان بخشید

یک چیزهایی را نمی‎‌توان بخشید. اینکه آنقدر خودش را ببیند که تو به چشمش نیایی، اینکه آنقدر خودش باشد که تو نباشی، اینکه آنقدر خودش در مرکز باشد که تو در کنارش جا نشوی. نه! شاید اگر رویش را برگرداند و به چشمش بیایی، اگر کمی نباشد تا تو هم باشی، اگر کمی کنار بایستد تا تو هم جا شوی، چرا، به گمانم می‌توان بخشید.

یک چیزهایی را نمی‌توان بخشید. اینکه ده بشوی و صد بخواهد، اینکه صد بشوی و هزار بخواهد، اینکه هزار شوی و میلیون بخواهد. نه! شاید اگر ده باشد وقتی ده شوی، صد شود وقتی صد هستی، هزار شود و تو را هزار کند، دستت را بگیرد با هم میلیون شوید، چرا، به گمانم می‌توان بخشید.

یک چیزهایی را نمی‌توان بخشید. اینکه نباشد وقتی می‌خواهی‌اش، سکوت باشد وقتی می‌شنوی‌اش، غمگین باشد وقتی می‌بینی‌اش، نه! شاید اگر باشد وقتی می‌خواهی‌اش، بگوید وقتی ‌می‌شنوی‌اش و خوشحال باشد وقتی می‌بینی‌اش، چرا، به گمانم می‌توان بخشید.

یک چیزهایی را نمی‌توان بخشید. اینکه فرصت را از تو بگیرد، اینکه تصمیم را از تو بگیرد، اینکه زمان را از تو بگیرد. بله! این را نمی‌توان بخشید.

فرار از تاریکی، به جای تاریکتر

بهتر است اینطوری بگویم: فیلمهای ترسناک را دیده‌اید؟ یک دختر ناز و گوگولی معلوم نیست به چه دلیلی و با چه توجیهی نصفه شبی، در تاریکی و خلوتی، دارد به تنهایی به سمت خانه‌ش قدم می‌زند. این خیلی احمقانه است. اصلاً به چه علتی یک دختر ناز و گوگولی باید نصفه شبی، در تاریکی و خلوتی، به تنهایی به سمت خانه‌ش قدم بزند؟ چرا نویسنده اصرار دارد که این مساله از نظر من طبیعی و باورپذیر باشد؟ کدام دختر ناز و گوگولی، نه، اصلاً یک دختر زشت و کج و کوله، نه، اصلاً هر آدم دیگری در تاریکی و خلوتی یک مسیر طولانی را به سمت خانه‌ش با خیال راحت قدم می‌زند؟ یک صدایی از یک جایی می‌شوند، اولش کمی شک می‌کند، اما مثل احمقها به روی خودش نمی‌آورد، دوباره که صدا را می‌شوند مثل احمقترها صاف می‌رود به سمت منبع صدا، انگار که اگر نداند صدا از کجا درآومده جانش بالا می‌آید. یک دفعه یک موجود سیاه پوش چاقو بدست به سمت می‌آید. او اول جیغ می‌زند، بعد فرار می‌کند، نه به سمت جمعیت و نور، بلکه کاملاً برعکس به سمت یک کوچه‌ی خلوت‌تر، یک بن‌بست تاریک‌تر، یک ساختمان متروک، یک تونل بی سر و ته، خلاصه یک جایی که در حالت طبیعی هم کسی آنجا نیست، می‌دود و شک نکنید حتماً حداقل یک بار زمین می‌خورد تا اگر آن موجود سیاه پوش چاقو بدست خدای نکرده عقب مانده بود، به او برسد! یعنی همه چیز آنقدر مسخره و احمقانه و بامزه دست به دست هم می‌دهند تا حتما این دختر ناز و گوگولی، یا زشت و کج و کوله، یا هر آدم دیگری به فجیع‌ترین شکل ممکن به قتل برسد.

این را گفتم که بگویم در حال حاضر زندگی من هم دقیقاً حکم همین فیلم ترسناک احمقانه را دارد: معلوم نیست به چه دلیلی خودم را در شرایط و موقعیتی قرار دادم که هیچ آدم عاقلی این کار را نمی‌کند. بعد که نشانه‌ای دیدم، به روی خودم نیاوردم و دقتی دوباره آن نشانه سر و کله‌ش پیدا شد صاف رفتم سراغش تا ببینم ماجرا از چه قرار است. و اینجا بود که وحشیانه و افسارگسیخته افتاد دنبالم و من به جای اینکه مسیر منتهی به روشنی را انتخاب کنیم، پیچیدم در یک کوچه‌ی بن بست تاریک‌تر، زمین هم خوردم، تا به من رسید و حالا من دراز کشیده‌ام اینجا و او با خشم ایستاده بالای سر من و احتمالاً بازتاب تصویر خودم در چاقویش آخرین چیزی‌ست که می‌بینم.

 

زندگی با رابطه فرق می‌کند

ماجرا مثل یک بازی شطرنج است. تو این طرف نشسته‌ای و زندگی آن طرف. تو سیاهی و زندگی سفید. حرکت اول با زندگی‌ست و تو همیشه یک حرکت عقب هستی. بازی او همیشه بهتر است و تو تنها کاری که می‌توانی بکنی این است که از خودت دفاع کنی. سربازها و دار و ندارت را قربانی کنی تا شاه زنده بماند. خیلی که باهوش باشی، شاید، بتوانی چند حرکت او را پیش بینی کنی تا، شاید، بتوانی بیشتر دوام بیاوری، نه اینکه برنده بشوی، فقط بتوانی کمی بیشتر شاهت را زنده نگه داری.

رابطه ولی مثل یک بازی شطرنج نیست! نباید فکر کنی که آن یکی مقابل تو نشسته. نباید حس کنی که تو یک شاه برای خودت داری و او یک شاه برای خودش. نباید اسب‌هایتان با هم بجنگند. نباید سربازهایتان به جان هم بی‌افتند. او نباید از قلعه‌ی تو بترسد. وزیر تو نباید برای فیل او نقشه بکشد. کسی نباید چندین حرکت طرف مقابل را از قبل حدس بزند و برایش پاتک طراحی کند. اگر حس کردی رابطه‌ات مثل یک بازی شطرنج است، به بازی ادامه نده. بزن زیر همه چیز و مهره‌ها را پخش زمین کن و از جایت بلند شو و برو بیرون. به همین سختی.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: