سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی دسته‌ها: این چه حرفیه؟

تصمیم گیری

در کل باید این را در نظر داشته باشید که جمع آوری اطلاعات مهمترین پیش نیاز، یعنی تنها پیش نیاز، برای تصمیم گیری در خصوص یک موضوع مشخص است. اینکه این اطلاعات به چه شکل و از چه طریق و به کدام صورت جمع آوری می‌شوند چندان اهمیتی ندارد. می‌خواهید مطالعه کنید، تحقیق کنید، تفحص کنید، تعقیب کنید، نمونه‌ی آماری بگیرید، علامت بگذارید، آزمایش کنید، نقشه بکشید، نقشه بخوانید، بررسی کنید، نکته برداری کنید، نقطه گذاری کنید، کشیک بدهید، زاغ سیاه چوب بزنید، کنترل کنید، اندازه گیری کنید، خودتان را به آب و آتش بزنید، به خفت و خواری تن بدهید، لجن مال شوید، خرد شوید، کج شوید، بالا بروید، پایین بیایید، هر غلطی که لازم است بکنید، اما حواستان باشد که تا زمان کامل شدن اطلاعات به هیچ وجه سراغ تهیه گزارش نروید، اگر حواستان نبود و گزارش را زودتر از وقتش تهیه کردید، آن را جایی ارائه نکنید و پیش خودتان نگه‌ش دارید. اگر حواستان نبود و آن را در اختیار کسی گذاشتید، خاک بر آن سر احمقتان که یک حواس چسکی را نمی‌توانید جمع کنید.

مطلب آنکه تا زمانی که اطلاعات شما در خصوص یک موضوع کامل نشده، بجای آنکه در خصوص آن موضوع تصمیم گیری کنید، در خصوص آن موضوع اطلاعات‌تان را کامل کنید.

پ.ن: عنوان این پست یک سرکش اضافه دارد!

ماجرای لباس المپیک

607557_147

این روزها یکی از سوژه‌های داغ مطبوعات و شبکه‌های اجتماعی، لباس تیم ورزشی اعزامی به المپیک است. لباسی بد رنگ و بد طرح و زشت و بی‌قواره که نه تنها جذابیت بصری ندارد، بلکه بیشتر آدم را یاد لباسهای فرم پرسنل خدماتی یک شرکت در پیت دولتی می‌اندازد. مساله این نیست که ما یک طراح درست و حسابی در کشور نداریم. خیر! مساله این است که یک نهاد دولتی عریض و طویل ضرورتی نمی‌بیند که طراحی یک لباس مهم، که در یک مراسم مهم جهانی می‌تواند سهم بزرگی در معرفی ایران به مردم جهان داشته باشد، را به یک طراح واقعی و درست و حسابی واگذار کند و ترجیح می‌دهد سر و ته ماجرا را با مراجعه به احتمالاً یکی از آشناها یا نور چشمی‌ها یا عزیز دردانه‌ها هم بیاورد و مطمئن باشید بابت آن پول هنگفتی هم پرداخت کند.

اما باز هم چیزی که من را ناراحت می‌کند این نیست! اصل غم انگیز بودن ماجرا حتی به خود لباس هم مربوط نمی‌شود. خواهش می‌کنم یک بار دیگر به عکسی که منتشر کرده‌اند نگاه کنید. وحشتناک نیست؟ یعنی در آن خراب شده یک نفر نبوده که بگوید این لباس، همین لباس بد رنگ و بد طرح و زشت و بی‌قواره، را تن چهار تا ورزشکار اعزامی، نه اصلا، تن چهار تا آدم بکنیم و ببریمشان توی یک آتلیه درست و درمان و بگذاریمشان جلوی یک عکاس حرفه‌ای و دو تا عکس آبرومندانه از آنها بگیریم؟ یعنی این همه کج سلیقگی و شلختگی از کجا می‌آید؟ واقعاً عکسی که منتشر می‌شود، تنها عکسی که منتشر می‌شود، باید با بدترین نور و مسخره‌ترین زاویه و احمقانه ترین بکگراند و تن یک مانکن عروسکی باشد؟ خجالت آور است. حتی از خود لباس هم شرم آورتر است. یک نگاهی به عکس‌های منتشر شده از لباس المپیک ورزشکاران سایر کشورها بیاندازید. کاری به خود لباس ندارم. نگاه به عکس بیاندازید که آدم از این همه شور و هیجان و لبخند و استایل و سیستم‌شان ذوق زده می‌شود و بعد بیایید عکس خودمان، با آن رنگ بی‌ربط کت و شلوار و پیراهن، را ببینید که یک مانکن عروسکی بی روح، که تازه خانمش هم کله ندارد و مقنعه‌اش را روی شانه‌اش انداخته‌اند!، چطور حالتان را می‌گیرد.

خاک روی سر و شکل و شمایل‌تان با این همه بد سلیقگی.

عصبی خودتی دیوانه

زانوی چپم امانم را بریده است. فرقی نمی‌کند که کلاچ ماشین را می‌فشارد، یا پله‌ها را بالا می‌رود، یا سرپا روبروی سینک آشپزخانه می‌ایستد، یا با من برای پیاده روی شبانه می‌آید، یا می‌خواهد کمک کند که جایم بلند شوم. اینکه چرا هر از گاهی یک جای بدنم بازی در می‌آورد و خودش را لوس می‌کند و تصمیم می‌گیرد با بقیه اعضا سر ناسازگاری بگذارد برایم جای سئوال دارد. فردا وقت دکتر دارم. اگر دیگر این یکی را بگوید که ریشه در مسائل و مشکلات عصبی دارد، همانجا می‌کشم پایین می‌شاشم به دفتر و دستک و مدرک و ریخت و قیافه‌اش! از هر چیزی که سر در نمی‌آورند و می‌خواهند از سر خودشان باز کنند، ربطش می‌دهند به اعصاب و توصیه به آرامش می‌کنند و حواله‌ات می‌دهند به یک ماه بعد. یعنی مستقیم و با ادبیات غیر مستقیم به تو حالی می‌کنند که آقا جان شما مغزت معیوب است و بی‌خودی جای دیگر دنبال ریشه درد و مرضت نگرد. این یکی دیگر فرق می‌کند! نمی‌شود که زانوی چپ خودش مشکل نداشته باشد. اصلاً فاصله‌اش با مغز بیشتر از 140 سانتی‌متر است. آقای دکتر! فردا بجای آن لباس و کراوات مسخره‌ات، بارانی‌ات را بپوش!

نوبت شماست که بکشی بیرون دوست عزیز

این را خیلی قبلترها گفته بودم جایی که یادم نیست اینجا بود یا جای دیگر. نه اینکه حالا کسی اینجا را بعد از این هم مدت خاک خوردن بخواند. نه. منظوری دیگری دارم. اگر وبلاگ کسی که می‌شناسیدش را می‌خوانید، سر جدتان از او در مورد علت و محتوی و معنی و ماجرای نوشته‌هایش سئوال نکنید! اگر می‌خواست در موردش صحبت کند که وبلاگ کوفتی را برای خالی کردن خودش انتخاب نمی‌کرد.

وقتی او را دیدید، یا با او حرف زدید، یا چت کردید، اول حال و احول کنید!، بعد بگویید «راستی! وبلاگت را می‌خوانم» بعد مثلا بگویید «خیلی خوب می‌نویسی» یا «فونت نوشته‌ها چقدر خوشگل است» یا مثلا «هدر وبلاگ را از کجا انتخاب کرده‌ای؟» یا هر مزخرف دیگر. اگر با این دام افشانی طرف دم به تله داد و خودش سر صحبت را باز کرد که هیچ، اگر نه، کنجکاوی‌تان در اولین سوراخی که دم دستتان آمد فرو کنید و بیخیال پرسیدن سئوال اضافی بشوید و به همان در کامنت مربوط به پست حرف زدن اکتفا کنید. با سپاس و تشکر از شما دوست و آشنای عزیز.

بروید به جهنم یا هر آن چه دلم خواهد

می‌خواهم یک پست بی سر و ته بنویسم. می‌خواهم در عزاداری بروم بالای منبر و جوک تعریف کنم. می‌خواهم در عروسی میکروفون بدست بگیرم و از طلاق آنهایی که می‌شناسم بگویم. می‌خواهم راه آمبولانسهای آژیر کشان را ببندم. می‌خواهم در کاسه‌ی گدای خیابان ولیعصر خرده سنگ بریزم. می‌خواهم خانه‌ی هر کسی که رفتم هنگام خداحافظی یک یادگیری یواشکی درون جیبم بگذارم. می‌خواهم در یک جلسه‌ی رسمی آروغ بزنم. می‌خواهم از توالت عمومی بیرون بیایم و سیفون کشیدن را به نفر بعدی واگذار کنم. می‌خواهم وقتی کسی به من لبخند زد انگشت وسطم را نشانش بدهم. می‌خواهم برای گارسونی که یک سینی غذا به دست دارد جفت پا بگیرم. می‌خواهم وقتی کسی مریض شد برایش از مرگ آدمهایی با شرایط مشابه بگویم. می‌خواهم برای ناشنوایان آواز بخوانم، با نابینایان پانتومیم بازی کنم، با فلج‌ها برقصم و با لال‌ها درد و دل کنم. می‌خواهم به بی‌سوادان دیکته بگویم، جلوی فقیری که سه روز غذا نخورده از تفاوت استیک رستورانهای مختلف بگویم، برای مومنین شراب بریزم و کافران را از زیر قرآن رد کنم. می‌خواهم یک پست بی سر و ته بنویسم.

احساس خوب

… احساس امنیت گرمای پتو، هنگام خواب شبانه | احساس طراوت خنکی نسیم از پنجره‌ی باز، هنگام بیداری صبحگاهی | احساس تنهایی، زیر دوش حمام | احساس تکامل، وقت کشیدن یک نخ سیگار بعد از خوردن چلوکباب | احساس خوشایند شنیدن یک آهنگ آشنا و نوستال در تاکسی | احساس خوش شانسی رد کردن چراغ سبز، زمانیکه برای چند لحظه روی ثانیه‌ی 3 متوقف شده | احساس رهبری، هنگام قرار گرفتن در اول صف، پشت چراغ قرمز | احساس قهرمانی، وقت پرتاب موفقیت آمیز یک آشغال به سمت سطل | احساس جوانمردی، هنگام گذاشتن دست لای در آسانسور، برای سوار شدن یک غریبه | احساس بی‌گناهی، زمان شکلک در آوردن برای کودکی که می‌خندد | احساس پیشگویی، بعد از شنیدن صدای تلفن و حدس زدن نام تماس گیرنده | احساس دانایی، هنگام جواب دادن به سئوال کسی که از حیطه تخصصی شما پرسیده است | احساس دایره‌المعارفی، هنگام کمک کردن به کسی برای حل جدول | احساس باتجربگی، زمانیکه کسی برای مسائل شخصی‌اش راهنمایی خواسته است | احساس جوانیف هنگام سبقت گرفتن از افراد مسن در کوه پیمایی | احساس هیجان، بعد از دانلود اپیزود جدید سریال مورد علاقه | احساس تشنگی، بعد از دانلود آلبوم جدید گروه مورد علاقه | احساس ویژه‌ی حدس زدن نام خواننده‌ی آهنگی که تا حالا نشنیده‌اید | احساس خوب خواندن یک شعر از حفظ | احساس امنیت، بعد از خواندن یکی از نوشته‌هایت با ذکر نام نویسنده در وبلاگ دیگران | احساس کنجکاوی، بعد از اولین ورود به خانه‌ی یک دوست | احساس محبوبیت، هنگام ورود به یک مجلس، زمانیکه دوستانتان با سر و صدا از حضورتان استقبال می‌کنند | احساس کاراگاهی، زمان کشف روابط پنهان دیگران | احساس تجسس نیمه شبانه توی یخچال | احساس ارضا شدن، بعد از اولین گاز یا قاشق از غذای دوست داشتنی رستوران محبوب | احساس رستگاری، بعد از استشمام بوی غذای محبوب، هنگام ورود به خانه | احساس سبکی بعد از یک عطسه‌ی ناخواسته | احساس پیروزی در حین نشستن روی کاسه‌ی توالت، بعد از چند دقیقه انتظار پشت در دستشویی اشغال شده | احساس سرزندگی زمان شاشیدن در طبیعت | احساس رهایی بعد از بالاخره تنها شدن و راحت گوزیدن، محویات دماغ را با ناخن خالی کردن، یک جاهایی را بی‌دغدغه خواراندن …

اشتباهتان همینجاست

اشتباه نکنید! باید ماجرا را از زاویه‌ی دیگری دید. بی‌خودی جبهه نگیرید و صدایتان را بالا نبرید. الکی چشمهایتان را درشت نکنید، دست به کمر نشوید، پوف پوف و نُچ نُچ نکنید، خنده‌ی عصبی تحویل ندهید، گاردتان را بالا نبرید. اشتباه نکنید! کسی که به شما اعتراض می‌کند، گله‌ می‌کند، شکایت می‌کند، البته که اعصابتان را بهم می‌ریزد و روانتان را به فنا می‌دهد، اما هنوز چیزهایی برایش مهم و پررنگ و ویژه است. البته که غیر قابل تحمل و ناراحت کننده و عذاب آور است، اما هنوز باور دارد که چیزهایی که فکر می‌کند سر جایشان نیستند را می‌شود سر جایشان گذاشت. اگر روزی دیدید از آن چیزی که باید باشید به هر دلیلی فاصله گرفته‌اید، اگر دیدید کسی به شما اعتراض نکرد، گله نکرد، شکایت نکرد، بدانید و آگاه باشید که دیگر به تخمش هم نیستید.

عید المشاهدات

پس از دو روز پیاپی گشت و گذار در دو نقطه‌ی پر ازدحام شهر، مشاهدات زیر به اطلاع می‌رسند:

1.  خیابان مملو از ماشینها و پیاده رو تا خرخره پر از آدمهایی‌ست که فکر می‌کنند چون عید است باید دور خودشان بچرخند.
2.  پاساژها لبریز از آدمهایی‌ست که چیزی نمی‌خرند، دستشان کیسه‌ی خرید نیست، حتی ویترین‌ها را هم درست نگاه نمی‌کنند.
3.  همه برندها زشت و بدرنگ و بی‌قواره و درب و داغان هستند. نه اینکه برندها بد باشند، اما بنظر می‌رسد هر کدام یک خط تولید جداگانه «ویژه‌ی بازار خر تو خر ایران» دایر کرده‌اند.
4.  مردم به قصد خرید بیرون می‌آیند، اما در نهایت دست خالی سر از رستوران در می‌آورند.
5.  بعضی برندها یکی دو هفته قبل 50% روی قیمت اجناس کشیده‌اند، بعد حالا جنس را با 40% تخفیف عرضه می‌کنند.
6.  یکی دو برند هم مشاهده شده که مدلهای چند سال قبل را از انبار بیرون کشیده و آنها را با قیمت امروز، البته با چند درصدی تخفیف، ارائه می‌کنند.
7.  شلوغترین بخش هر پاساژ قسمتی‌ست که در آن ذرت مکزیکی می‌فروشند.
8.  بعضی آدمها با پشتکار فراوان اصرار دارند که چون هنوز تقویم زمستان را نشان می‌دهد، درجه حرارت هیچ تاثیری در نوع لباس پوشیدن ندارد.

نتیجه آنکه در این شهر زندگی همچنان، به شکلی حال بهم زن، در جریان است. تمام.

آنجا با آنهاش، اینجا با اینهاش

آنجا با اینجا خیلی فرق دارد. از آسمان تا زمینشان، از بیداری تا خوابشان، از تولد تا مرگشان، از عشق تا نفرتشان، از اشتغال تا بیکاری‌شان، از معاشرت تا انزوایشان، از آزادی تا اسارتشان، آنقدر با چیزی که اینجاست و ما داریم متفاوت است که نه احتیاج به نظریه پردازی و اثبات دارد و نه ذکر مثال و نمونه.

آنجا با اینجا خیلی فرق دارد. اما جالبتر اینکه آنها هم با اینها خیلی فرق دارند. موقعیتهای زیادی وجود دارد که هر چقدر هم تلاش کنیم نمی‌توانیم خودمان را جای آنها بگذاریم. اگر هم در نهایت بتوانیم چنین چیزی را تصور کنیم نتیجه قاعدتا چیزی شبیه به سریالهای ظهر برنامه خانواده می‌شود: مضحک و احمقانه و غیرقابل باور! بگذارید برای آنکه منظورم را متوجه بشنوید دو تا مثال بزنم:

1.  سایتهای اشتراک فایل را که دیده‌اید. همان سایتهایی که در شرایط نرمال (یک اکانت با سرعت نرمال و عبور از سد فیلترینگ و قطع نشدن پیاپی کانکشن) برای دانلود یک فایل 100 مگابایتی باید حدود 40 تا 50 دقیقه وقت صرف کنید. در تمامی این سایتها یک چیزی با این مضمون نوشته شده است: «مدت زمان دانلود رایگان 3 دقیقه، مدت زمان دانلود با اکانت پریمیر30 ثانیه» واقعا چه چیزی ممکن است در ذهنشان بگذرد که به این نتیجه برسند که باید پول خرج کنند تا 3 دقیقه را به 30 ثانیه برسانند؟ لعنتی‌ها! از 2.5 دقیقه حرف می‌زنیم. دقیقه! نه هفته یا روز یا ساعت. ما ساعتهایمان را در ترافیک و پمپ بنزین و بروکراسی و صفهای مختلف و دیسکانکتینگ و فیلترینگ و کوفت و زهرمار به باد فنا می‌دهیم و دلخوشیم به پیچیدن جلوی دو تا ماشین و چرت زدن در صف پمپ بنزین و کاهش زمان بروکراسی با پارتی و آشنا و جلو افتادن در صف با گوساله بودن و دانلود چند ساعته با فقط یکی دوبار دیسکانکتینگ. آنوقت آنها برای اینکه 3 دقیقه، مدت زمان به آشپزخانه رفتن و چایی ریختن، به توالت رفتن و شاشیدن، چندتا خمیازه و دو سه تا کش و قوس، به 30 ثانیه برسد پول می‌دهند؟ وات دا فاک؟ یو کیدین می؟

2.  همین مسئله کپی رایت را در نظر بگیرید. خب ما دنیا را با سه چهار هزار تومن می‌چپانیم درون یک دی وی دی آنها اینکار را نمی‌کنند. اما واقعا تفاوت خیلی بیشتر از این است که به همین سادگی آن را درک کنیم. بگذارید مثال بزنم: در فیلم Hall Pass یک ماجرایی باعث می‌شود که داستان فیلم در هفت روز بگذرد. ابتدای هر روز یک صفحه مشکی ساده به نمایش در می‌آید که مثلا روی آن نوشته Day 1 و یک صدایی شبیه بینگ بینگ، شبیه اینکه دستت را دوبار بگذاری روی یکی از کلیدهای کیبورد، شنیده می‌شود. به همین سادگی و مسخره‌گی! اما مسئله اینقدر ساده نیست. سازندگان این فیلم برای اینکه بتوانند همین بینگ بینگ، صدایی که شبیه صدایی‌ست که قبلا در سریال Law & Order از آن استفاده شده، را هفت بار در فیلمشان بگذارند 200هزار دلار پرداخت کرده‌اند! باورتان می‌شود؟ 200هزار دلار برای هفت تا بینگ بینگ! یعنی هر بینگ بینگ 28.5هزار دلار. یعنی هر بینگ بیش از 14هزار دلار. یعنی کسی متوجه می‌شود که این بینگ قبلا جایی دیگری هم صدایش آمده؟ یعنی اگر این پول پرداخت نمی‌شد سازندگان آن سریال به دادگاه شکایت می‌کردند که اینها بدون اجازه از بینگ ما استفاده کرده‌اند؟ بعد اینها که رفته‌اند اجازه بگیرند از بینگ آنها استفاده کنند آنها 200هزار دلار بینگشان را فروخته‌اند؟ وات د هل؟ سیریس‌لی؟ گت آوت آو هیر!

آنجا با اینجا خیلی فرق دارد. آنها هم با اینها خیلی فرق دارند. اینکه فرق آنجا با اینجا باعث شده آنها با اینها فرق کنند یا بخاطر تفاوت آنها با اینها، آنجا با اینجا متفاوت شده است را نمی‌دانم. اما بنظر می‌رسد طفلکی‌ها خیلی زندگی پیچیده و سخت و دست و پا گیری دارند!

نه اینکه غلط باشه‌ها… قشنگ نیست!

آره نوکرتم… شما شنیدی، مام شنیدیم. سبزی پلو رو یا با ماهی میخورن یا با ماست. میگن این دوتا با هرچی بسازن، با هم نمیسازن. یعنی اصن این دو تا رو انگاری کنار هم بذاری همو گاز میگیرن. نه اینکه خودشون بخوان، دیگه حالا طبیعتشون اینطوریه بدبختا. من نمیگم که، همه میگن، از همون قدیم هم میگن. سبزی پلو رو هم که دیدی عجب نامردیه، اگه ماهی باشه که دیگه سراغ ماست نمیره. نه اینکه به زبون بیاره‌ها، معلومه! مام که بحثی نداریم. اون سبزی پلوئه حتما خودش میدونه داره چیکار میکنه دیگه. بالاخره هرچی باشه سبزی پلو سبزی پلوئه، عدس پلو که نیست! عقلش میرسه که ماست و ماهی رو نباید با هم بخواد. حالا اینکه همیشه وقتی حرف انتخاب میشه اون میره صاف انگشت میذاره رو ماهی بحثش جداس. حالا اگه ماهی نباشه خودشو جر میده واسه ماستا! میدونی… قشنگ نیست! نه اینکه غلط باشه‌ها… قشنگ نیست! داد و هوار نه حالا، اما بالاخره یه کم دلخوری رو که داره. اینطور مواقع ما بعنوان یه سطل ماست، شما رو منظورم نیست، شما که قزل آلایی، خودمو عرض میکنم، ترجیح میدیم جلو جمع مسخره نشیم و وا نستیم رو میز و زورزورکی  این نابرابری رو ببینیم. ما خودمون آروم و بی صدا بلند میشیم و برمیگردیم تو یخچال. خواستم فقط گفته باشم یه موقعی، محض تظاهر به مرام هم که شده، خواستین دنبال ما بگردین… ما تو یخچالیم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: