سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی دسته‌ها: جایی همین نزدیکی

جایی همین نزدیکی: آژانس

آژانس گرفته‌ام که برای یک جلسه‌ی نه چندان ضروری بروم پیش کارفرما. هنوز تا زمان شروع جلسه فرصت زیادی باقی مانده است. البته آن هم اهمیت ندارد، چون یک جلسه‌ی دو نفره اگر کمی هم با تاخیر شروع شود اتفاقی نمی‌افتد. همه این توضیحات یعنی اینکه به هیچ وجه عجله‌ ندارم و هیچ چیزی دیر نشده و همه چی طبق برنامه، حتی جلوتر از برنامه، در حال انجام است. آژانس هم در اختیار است. یعنی قرار است صبر کند تا کارم تمام شود و دوباره من را به شرکت خودمان بازگرداند. یعنی اینکه او هم نباید عجله‌ای داشته باشد و قرار است با توجه به ساعتی که در اختیار است پول دریافت کند. از همان ابتدا که می‌نشینم توی ماشین، سفر را با یکی دو تا ورود ممنوع و چند تا حرکت در لاین مخالف آغاز می‌کند. نه اینکه خطرناک رانندگی کند، نه!، اما با هر فرمان پیچاندن و گاز دادنش دو سه تایی قانون را زیر پا می‌گذارد. کمربندش را نبسته، روی خطها رانندگی می‌کند، سبقت غیر مجاز می‌گیرد، مدام لاین عوض می‌کند، جلوی بقیه می‌پیچد، پشت سر همه بوق می‌زند، به منتهی الیه سمت راست اتوبان می‌رود و به خروجی که می‌رسد فرمان را می‌چرخاند سمت چپ و راه همه را می‌بندد و به زور برای خودش جا باز می‌کند، و خلاصه هر کار خلاقانه‌ی دیگری که ممکن است چند ثانیه او را جلو بیاندازد انجام می‌دهد تا من را، بدون اینکه خودم دلیلش را بدانم، زودتر به مقصد برساند! نکته‌ی جالب ماجرا اینجاست که از همان ابتدا تا زمانی که از ماشین پیاده شوم، دارد از فرهنگ بد مردم ایران، مخصوصاً از رانندگی‌شان گله می‌کند! بیست دقیقه زود می‌رسم. اگر حرکات فضایی از خودش نشان نمی‌داد، باز هم فکر کنم یک ربع زود می‌رسیدم. اصلاً زود راه افتاده بودم که نگران ترافیک نباشم. یعنی فکر کنم تمام ژانگولر بازی‌اش در نهایت پنج دقیقه ما را جلو انداخته باشد. حتماً می‌دانید، همانطور که دیرتر از موعد مقرر رسیدن به یک جلسه روی خوشی ندارد، زودتر رسیدن هم همین حکایت را دارد. در فضای بیرون ساختمان کارفرما مشغول قدم زدن می‌شوم تا وقت اضافی را بکشم.

جلسه برگزار نمی‌شود. یعنی می‌شود، اما نمی‌شود! یعنی قرار بوده در مورد صورتحسابهایی که دو ماه پیش ارائه کرده‌ایم تا پول کارهایی که یک سال پیش انجام داده‌ایم را بگیریم، صحبت شود. اما صورتحسابها گم شده است! یعنی یک سری کارهای مسخره باید دوباره از اول انجام شوند. دست از پا درازتر برمی‌گردم و دوباره سوار آژانس می‌شوم. در راه بازگشت حرفی نمی‌زنم، راننده هم چیزی نمی‌گوید. در جایی از مسیر می‌اندازد روی لاین اضطراری سمت راست اتوبان، با حالتی که به هیچ وجه دوستانه نیست به او می‌گویم که هیچ عجله‌ای برای زودتر رسیدن ندارم و حتی ترجیح می‌دهم دیرتر به مقصد برسم. حالا دیگر تمام تلاشش را می‌کند که تا رسیدن به شرکت مثل آدم رانندگی کند. می‌فهمم دارد تلاش می‌کند، چون چند جایی معلوم است که دلش می‌خواهد خلاف کند و جلوی خودش را می‌گیرد. هنگام پیاده شدن اسمش را می‌پرسم. وقتی به شرکت برمی‌گردم اسم راننده را به خانم منشی می‌دهم و می‌گویم که از دفعه‌ی بعد برای من که ماشین گرفت، تاکید کند که این راننده نباشد.

Advertisements

جایی همین نزدیکی: آرایشگاه مردانه

پسر جوان با موهای بلند و ته‌ریش نامرتب نشسته است سمت راست من، خیره شده به دستان آرایشگر سمت راستی که با قیچی و شانه روی سر جوان سیه چرده‌ای خیمه زده است و هر از گاهی نگاهش را بر می‌گرداند و چشم می‌دوزد به صفحه‌ی تلویزیون که ماجرای مجلس را پخش می‌کند و بعد دوباره برمی‌گردد و نگاه می‌کند به پشت کله‌ی همان جوان که بنظر هم و سن سال هستند و زل می‌زند به دستان همان آرایشگر. من اما ولو شده‌ام روی صندلی. درد دارم. آنقدر ژولیده و نامرتب‌ام که حالِ خودم را بهم می‌زنم. امروز هم برای پیدا کردن نزدیکترین آرایشگاه مردانه بیش از حد توانم راه رفته‌ام. این روزها با اینکه حال و روزم بهتر است اما راه رفتن برایم مانند خندیدن، ممکن اما بسیار طاقت فرساست.  سمت چپ من پسری منتظر نشسته است تا کار سشوار کشیدن موهای دوستش زیر دست آرایشگر وسطی تمام شود. آرایشگر سمت چپی هم دارد موهای دور گوشهای جوانی را ماشین می‌کند که می‌خواهد تاج نامیزان خروسش واضحتر و پررنگتر شود. آرایشگر سمت راستی چند بار بر می‌گردد و به جوانی که سمت راست من نشسته نگاه می‌کند و جوان سرش را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهد.

آرایشگر وسطی از پسر می‌پرسد «راستی پیداش کردی؟» پسر توضیح می‌دهد که چندین مغازه از جمله فروشگاه علی دایی را زیر و رو کرده و آخر سر در فلان جا توانسته اوریجینالش را 150 هزار تومان بخرد. بعد هر دو شروع می‌کنند چند دقیقه از راههای تشخیص جنس اصل از تقلبی، محلهای تهیه و قیمتهای موجود در بازار، آنهم کاملا تخصصی و حرفه‌ای و ظاهراً مهم و حیاتی صحبت می‌کنند. در نهایت معلوم می‌شود که موضوع بحث تی‌شرتهای ورزشی باشگاه رئال مادرید است. آرایشگر سمت چپی هر چند دقیقه از پسر تاج خروسی می‌پرسد «خوبه؟» او هم سرش را به دو طرف می‌چرخاند و می‌گوید «یه کم بیشتر». 20 دقیقه گذشته و هنوز آرایشگر وسطی با سشوار و برس با موهای پسر عشق بازی می‌کند. جوانی که سمت راست من نشسته از جایش بلند می‌شود و می‌رود جلوتر و به سر جوانی که نشسته است روی صندلی و زیر دست آرایشگر سمت راست و یک کلام هم حرف نمی‌زند نگاه می‌کند و خیلی جدی می‌گوید: «خوبه»

آرایشگر سمت چپی فقط دسته‌ای از موهای پخش و پلا را در مرکز سر پسر جوان باقی گذاشته است. پسر تاج خروسی در نهایت رضایت می‌دهد و می‌رود. مشتری بعدی می‌آید و می‌رود زیر دست آرایشگر سمت چپی. به زور سن و سالش به 18 می‌رسد. اولین حرفی که می‌زند «این طرفا سولار سراغ داری برای فردا؟ جمعه شب عروسی دعوتم» آرایشگر سمت چپی می‌گوید یک استخر سرباز می‌شناسد سمت میدان هفت تیر. آدرس رد و بدل می‌کنند تا پسرک بتواند برای عروسی فردا خودش را خوشگل کند. آرایشگر سمت راستی جوان سمت راستی را صدا می‌کند، او هم می‌آید چند دور می‌چرخد و کله‌ی جوان سیه چرده را برانداز می‌کند، دست می‌کند توی جیبش و چند اسکناس به آرایشگر سمت راستی می‌دهد و خطاب به جوان می‌گوید «من میرم ماشین رو بیارم. دیر نکنی» اگر آن جوان در جواب نمی‌گفت «ماشین رو کجا پارک کردی؟» و کمی بعد از جایش بلند نمی‌شد، شک می‌کردم که یا عقب مانده است، یا فلج و یا به هردلیلی از کار افتاده. آرایشگر وسطی 10 دقیقه پیش سشوار را بیخیال شده و مشغول ژل مالی کردن موهای پسر است. آرایشگر سمت چپی و پسر همچنان در حال بحث بر سر آفتاب گرفتن و سولاریوم هستند. من هم آن وسط درد فراموشم شده و یادم رفته برای چه آنجا هستم و کاملا رفته‌ام در بحر آقایانی که هیچکدامشان را نمی‌فهمم.

جایی همین نزدیکی: بیمارستان

جمعیت، توی سالن انتظار بخش کت لب، نشسته و ایستاده‌اند روبروی مانیتور بزرگی که وضعیت بیماران را نمایش می‌دهد. این بخش به لبهای گربه ربطی ندارد، به قلب انسان مربوط می‌شود. اسامی، یکی از پس از دیگری، روی صفحه نقش می‌بندد و با هر اسم چند نفری نفس را حبس می‌‍‌‌کنند و چند نفری نفس راحت می‌کشند: آقای فلانی در حال عمل، خانم فلانی خروج از بخش، آقای فلانی در حال آماده شدن، خانم فلانی ورود به کت لب. جمعیت از سر و کول هم بالا می‌روند. آن گوشه همراهان یک مریض که از جنوب آمده‌اند و جمعا بیست نفر می‌شوند با یکدیگر خوش و بش می‌کنند. این طرف چند نفر نشسته‌اند و میوه پوست می‌گیرند و به هم تعارف می‌کنند. دو سه نفری توی صف تلفن ایستاده‌اند تا در خصوص وضعیت بیمارشان سئوال کنند. همه پخش شده‌اند روی صندلی‌ها و منتظر خبر جدیدی از وضعیت بیمارشان هستند. هر از گاهی درب بخش باز می‌شود، ماموری می‌آید و همراهان یک مریض را صدا می‌کند، یکی‌شان می‌رود تو و چند لحظه بعد با بیمارش که روی برانکارد دراز کشیده می‌آید می‌رود سمت آسانسور. آسانسور آن طرف سالن است. هر برانکادری که می‌آید باید از میان جمعیت بگذرد. مردم هم خوب بیمار و حال و روزش را رصد می‌کنند، انگار که می‌خواهند از او بپرسند «بیمار ما آنجا بود؟ حالش چطور است؟» امروز و در این بخش هشتاد نفر با بیماری‌های مختلف قلبی عمل یا آزمایش خواهند شد. بستگانشان پخش شده‌اند توی سالن، تعدادی رفته‌اند و عده‌ای هنوز نیامده‌اند. چند نفر تنها ایستاده‌اند، چند نفر دور هم جمع شده‌اند. شاید فکر می‌کنند هر چه همراهان یک مریض بیشتر باشند شانس موفقیت بیشتر می‌شود. قیافه‌ها، لهجه‌ها، لباسها، رفتار و حرکات تمام آدمهایی که آنجا هستند متفاوت است. اما یک چیزی همگی را آنجا جمع کرده، یک چیز مشترک، و آن نگرانی برای حال فردی‌ست که اسم و وضعیتش روی مانیتور نقش می‌بندد.

درب بخش باز می‌شود و دو مامور می‌آیند و با صدای بلند می‌گویند اینجا را ترک کنید. من نگران می‌شوم! وقتی با اعتراض مردم مواجه می‌شوند می‌گویند فقط برای 5 دقیقه و بعد دوباره برگردید همینجا و به نگرانیتان ادامه دهید. من نگران‌تر می‌شوم!  باز هم اعتراض و اینبار می‌گویند می‌خواهند اشعه بزنند. و من نگران‌ترین می‌شوم! مردم وسایلشان را روی صندلی‌ها می‌گذارند و از سالن بیرون می‌زنند. اینطور که بنظر می‌آید آنها بر خلاف من معتقدند که نگران بودن در وضعیت ایستاده خیلی بدتر از نگرانی در حالت نشسته است. اگر کسی به هر دلیلی از روی صندلی بلند شود چند نفر از در و دیوار هجوم می‌آورند تا مبادا صندلی برای چند لحظه بی‌صاحب بماند. آدمها ترجیح می‌دهند وسایلشان را گم کنند، اما جای نشستنشان را از دست ندهند. همه از سالن خارج می‌شوند و من همچنان نگران‌ترینم.

دو دقیقه نشده که همان دو مامور می‌آیند و مردم را دوباره به سالن دعوت می‌کنند. همه هجوم می‌برند تا دوباره به همان حالت نگران اما پایدار قبلی خود باز گردند. آدمها از اشعه‌ای صحبت می‌کنند که باعث شده برای چند لحظه از سالن خارج شوند. از نکات ایمنی و بهداشتی و مراقبتی و مواظبتی و احتیاطی و کوفتی و زهرماری. تحلیل می‌کنند و می‌برند و می‌دوزند و از تجربیات و دانسته‌هایشان می‌گویند. من اما نگران ایستاده‌ام آن کنار. می‌دانم که اینها نمایش است. می‌دانم که هیچ اشعه‌ای در کار نیست. می‌دانم که وقتی بیماری زیر عمل از دنیا می‌رود، فوت می‌کند، می‌میرد، قلبش از کار می‌ایستد، می‌رود و دیگر باز نمی‌گردد، منحنی قلبش بصورت خط در می‌آید، جسدش را از میان ده‌ها جفت چشم نگران به سمت آسانسور نمی‌برند، مراعات می‌کنند، ملاحظه می‌کنند. صلاح نیست، درست نیست، نامردی و غلط است. حالا همراهان آن مرحوم در میان همین جمعیت نشسته‌اند، شاید هم ایستاده‌اند، شاید میوه پوست می‌گیرند، شاید گپ می‌زنند،‌ شاید دعا می‌خوانند، شاید همان آقا باشد، یا این خانم، شاید… شاید من باشم!

چند لحظه بعد همراهان یک بیمار را صدا می‌کنند. دسته جمعی می‌آیند جلوی درب بخش و یک نفرشان داوطلب است که برود داخل. می گویند اینجا نه، باید بروید سمت دیگر بیمارستان. آنها بدون سئوال و با عجله از سالن خارج می‌شوند. هیچ کس حواسش نیست، من اما نفس راحتی می‌کشم.

از چهره ام پیداست

ماه رمضان نمی تواند برنامه های کافه نشینی ام را متوقف کند. تنها کاری که باید کرد برنامه ریزی مجدد این فعالیت ضروری و مهم است: زمان شروع را می بریم جلو، می اندازیم بعد از افطار، با فرض ثابت ماندن مدت زمان انجام فعالیت، زمان پایان می افتد بعد از 12 شب که البته در شرایط بحرانی (همین ماه مبارک را می گویم) اجتناب ناپذیر بنظر می رسد.

با دو دوست نشسته ام توی کافه و مشغول بحث بر سر موضوعی هستم که یادم نمی آید. پسرکی فال فروش وارد کافه می شود. یک پیراهن آبی رنگ نسبتا تمیز به تن دارد و شلوار مشکی رنگ ساده ای به پا. موهایش کوتاه ست و دندانهایش نامرتب. چیزی که بیشتر از همه جلب توجه می کند لبخندی ست که روی صورتش پهن شده است. چرخی توی کافه می زند، به همه نگاهی می اندازد، از میان آن همه میز صاف می آید سراغ ما. اینطور مواقع و در مواجه با این کودکان گاهی اتفاق می افتد که حواسم پرت می شود و یکی از فالهایشان را می خرم، اما این ماجرا پیچیده تر از آن است که کسی مثل من بتواند راه حلی برایش پیدا کند. می دانم که پول این فال نه خرج تحصیلاتش می شود و نه رویاهای کودکانه اش را می سازد. اصولا با وجود آنکه پسر بچه پول را می گیرد و توی جیبش می گذارد، اما این پول توی جیب پسر بچه نمی رود! یک لندهوری آن پشت و در سایه ایستاده تا از ترکیب معصومیت این بچه  و ساده دلی امثال من جیبهایش را پر کند. بخش تاسف بار ماجرا آنجاست که این کودکان از همان اول که وارد این کار می شوند، معصومیت را می بوسند و می گذراند کنار. یاد می گیرند چطور با صدا و صورتشان بازی کنند تا سنگدل ترین آدم هم دلش به رحم بیاید و برای رها شدن از عذاب وجدان اسکناسی کف دستش بگذارد. من همیشه با این حس ترحم مبارزه کرده ام تا اجازه ندهم کسی من را احمق و ساده لوح فرض کند.

پسربچه می آید سر میز ما و کنارم می ایستد. «یه فال میخری؟». لحن صدایش نه التماس دارد و نه ناله. انگار که دارد می خندد. انگار دارد شوخی کودکانه ای را روی من امتحان می کند. جوابم منفی ست. فال به چه کارم می آید؟ لبخند همچنان روی صورت پسربچه جا خوش گرده است. «یه فال خوب و عالی، با قیمت ویژه ماه رمضون، با 95% تخفیف» توجهم را جلب می کند. می پرسم  قیمتش قبل تخفیف چقدر بوده و حالا چقدر است؟ «10هزار تومن بوده، حالا شده 500 تومن» خنده ام می گیرد. می گویم چطوری حساب کردی؟ «10% از 10هزار تومن میشه هزار تومن. پس 5% میشه 500 تومن. پس 500 تومن میشه 5% بگیری و 95% نگیری.» باز هم خنده ام می گیرد. یک آفرین می گویم و جواب می دهم که در هر حال من فال نمی خواهم. «اگه الان نخری بعدا قیمتش میشه یه میلیون. اما اون موقع 99% تخفیف میدم» این پسر شیرین تر از آن است که بتوانم نادیده اش بگیرم. دست می کنم توی کیفم و یک پانصدی پیدا می کنم و فال را می خرم. پسر بچه می رود سراغ میزهای دیگر و همین حرفها را دوباره تکرار می کند. چندان وقتش را حرام نمی کند و بعد از چند دقیقه از کافه خارج می شود.

وقتی موقع برگشتن دست می کنم توی کیفم تا ضبط ماشین را بردارم، متوجه پاکت فال می شوم. بازش می کنم و این بار قهقهه می زنم! «بی آلایشی چهره شما تا حدی ست که دیگران شما را ساده لوح می پندارند! سعی کنید رفتاری داشته باشید تا از شر مزاحمان در امان بمانید!»

 

 

 

تو نمی توانی انتخاب کنی چه چیزی بماند و چه چیزی محو شود

 

«تو حفره ای هستی، در سرم. تو فضای خالی هستی، در بسترم. تو سکوتی هستی، میان افکار و گفته هایم. تو وحشت شبانگاهی، تو پاکی صبحگاهی، تمام که شود تو آغاز خواهی شد. تویی مغز و افکار من، تویی قلب و احساس من»

فلورنس (Florence + the Machine) اینها را در گوشهایم زمزمه می کند. این زن وقتی به بالا خیره می شود، وقتی دستانش را باز می کند، وقتی صدایش را رها می کند، فرقی نمی کند که کجا باشی، تسخیر می شوی‏، به سادگی و بدون درگیری، تسلیم می شوی. ایستاده ام توی اتوبوس، آوازش را لب می زنم و مثل ماهی دهانم را باز و بسته می کنم. چند نفری که کنارم ایستاده اند کمی فاصله می گیرند، که مبادا باز و بسته شدن دهانی که صدایی از آن در نمی آید واگیر داشته باشد! در آن فشار جمعیت، اطراف من خالی مانده است. سرم را که بالا می آورم، چند قدم آن طرف تر پسری را می بینم که نیمرخ به من ایستاده و از شیشه بیرون را تماشا می کند. یکی از دوستان قدیمی ام است که مدتهاست از او خبری ندارم. عکس العملم همان چیزی است که حدس می زنید. اگر قرار بود از او باخبر باشم، بی خبر نمی ماندم! کمی فاصله می گیرم تا من را نبیند و مجبور نباشم تمام مسیر را با او هم صحبت شوم. همانطور آرام می خزم و نزدیک نردهء مرز بین خانمها و آقایان می شوم. تمام اینها در یک دقیقه اتفاق می افتد.

«آیا ترکم خواهی کرد اگر بگویم که چه کرده ام؟ آیا به من نیاز خواهی داشت اگر بگویم که به چه چیزی تبدیل شده ام؟ گفتنش در میان جمع ساده است، اما عشق من، گفتنش به تو سخت ترین کار دنیاست»

لب زدنم تبدیل به زمزمه می شود. آهنگ جلو می رود، من هم همینطور. آهنگ بالا می رود، من هم همینطور. آهنگ به اوج می رسد، من هم همینطور. همانطور سرم را به اطراف می چرخانم. کنار نرده، در قسمت خانمها، دختری ایستاده و با چشمانی گرد شده به من خیره شده است. با او چشم در چشم می شوم. باورم نمی شود! چشمان من هم گرد می شود. سالها بود که او را ندیده بودم. او آنجا ایستاده، اولین عشق زندگی ام که هیچوقت نفهمید دوستش دارم. از آخرین باری که او را دیده ام به گمانم هفت سالی می گذرد. هدفون را از روی گوشم بر می دارم و فلورنس را ساکت می کنم. «تو اینجا چی کار میکنی؟» اولین جمله ای ست که هر دو به زبان می آوریم. از کار و زندگی اش می پرسم،‌ از زندگی و کارم می پرسد. حال و احوال و خوش و بش می کنیم تا به مقصدش که نزدیکتر از مقصد من است می رسیم. پیاده که می شود سالها خاطرات مشترکمان را جا می گذارد. خاطراتی که از سه سالگی من و تولد او آغاز می شود.

«و من هر کاری می کنم که تو پیشم بمانی. هیچ نوری نیست، فقط بگو می خواهی چه چیزی بگویم» فلورنس خواندنش را ادامه می دهد و من زمزمه کردنم را از سر می گیرم.  

پ.ن: عنوان‏ پست از همین آهنگ انتخاب شده.

 

 

 

 

جایی کمی دورتر: شبی روی پشت بام

اول:

–  خب پس شما چطوری با هم آشنا شدین؟

این را الن می پرسد. دختر 31 سالهء بلژیکی که همنشینی با ما را، روی پشت بام دل انگیز هاستل، برای گذراندن شب تا صبحش انتخاب کرده است. این را با تعجب می پرسد، وقتی که می بیند در بین ما شش نفر، در بین ما سه دختر و سه پسر صمیمی و نزدیک و خونگرم و شوخ ، مهندس 33 ساله و پزشک 27 ساله و عکاس 23 ساله هم حضور دارد. اینکه می بیند نه سن و سال و نه تحصیلاتمان هیچ شباهتی به هم ندارد آنقدر برایش عجیب است که چشمانش هنگام پرسیدن این سئوال گرد می شود. می دانم در ذهنش چه چیزی می گذرد. ما آدمهایی که از دید او هیچ ربطی به هم نداریم، با این پراکندگی سن و تحصیلات، صحبت از خاطرات مشترکی می کنیم که به هفت / هشت سال پیش بر می گردد. شاید اگر جای الن بر فرض خوزه آنتونیو، موکاکا، ابوقاسم یا جین بونگ هم بود همینقدر تعجب می کرد. یک نگاه ریز و تیزی بین ما رد و بدل می شود، جواب می دهیم:‌«اینترنت»

حالا چشمان گردش را دهانی باز همراهی می کند. احتمالا در ذهنش داده های جدید را گذاشته کنار داده های قدیمی و سعی می کند آنها را با هم مقایسه کند. احتمالا هر چقدر در اطلاعات خودش می گردد نمی تواند بفهمد که چطور اینترنت می تواند چند نفر را با هم دوست کند، به شکلی که این همه سال باقی بمانند و مدام با هم سفر کنند و توی یک اتاق بخوابند و از سر و کول هم بالا بروند. احتمالا حالا شناختش از قابلیت های اینترنت با آن چیزی که قبلا در ذهنش بود تفاوت زیادی کرده است.

–  یعنی چطوری؟ رو چه حسابی؟ چطوری تو اینترنت شماها جذب هم شدین و همدیگرو پیدا کردین؟

حالا این موضوع برای خودمان هم جالب شده است. مفصل توضیح می دهیم که فلانی و فلانی از وبلاگشان یکدیگر را می شناسند، فلانی و آن یکی از طریق یاهو360، این یکی و فلانی از توی شبکهء پیام، آن یکی و این یکی از لست اف ام و همینطور روابط را دانه دانه می شکافیم و جلو می رویم که می پرسد: «این که شد روابط دوتایی. چی شماها رو دور هم جمع کرده؟» نمی دانم چرا، اما همگی با افتخار جواب می دهیم: «سلیقهء مشترک در موسیقی»

دوم:

مسئول هاستل، دختر زیبای 22 ساله و اهل ازمیر، به جمع ما می پیوندد. هر چه تلاش می کنم و آموزش می دهد، نمی توانم اسمش را درست تلفظ کنم. بینمان بحثهای سیاسی و اجتماعی آمیخته با مذهب در می گیرد. از سنگسار گرفته تا حجاب اجباری، از انتخابات ترکیه تا قیمت مسکن در تهران، از امنیت آدمها در تردد شبانه تا تاثیر ماشین پسرها در جذب جنس مخالف، از علت کوچ او به استانبول تا سفر هر سالهء ما به همین شهر. وقتی آمد پیشمان گفت که چند دقیقه ای می ماند و بر می گردد سر کارش. اما از هم نشینی با ما لذت می برد. این را زمانی می فهمیم که نوشیدنی اش تمام می شود، چهار طبقه را می رود پایین، از مغازهء سر کوچه یکی دیگر می خرد و دوباره برمی گردد بالا، روی پشت بام، تا به صحبت با ما ادامه دهد.

بحثمان دنبال می شود. هیچ کداممان سعی نمی کنیم چهره ای روشن و ایده آل از کشورمان نشان دهیم. هیچ کدام کلاممان را برای آبروداری به دروغ آلوده نمی کنیم. ماجرا زمانی شلوغ تر می شود که بحث بالا می گیرد، انگلیسی را کنار می گذاریم، خودمان با هم فارسی صجبت می کنیم، یکی از بچه ها که ترکی استانبولی بلد است با مسئول هاستل وارد بحث می شود و دیگری که فرانسه می داند الن را به حرف می گیرد. الن، اما با نگاهش بحث ها  را دنبال  می کند و در اکثر مواقع با تعجب و سکوت پاسخمان را می دهد. معلوم است که یک بلژیکی در چنین بحث هایی فقط می تواند شنونده باشد! و اگر ادب به خرج دهد، سعی می کند نظری در مورد مسائلی که به هیچ وجه درکشان نمی کند ارائه ندهد. بحث مان تا نیمه های شب ادامه می یابد و گذر زمان تنها چیزی ست که حس نمی شود.

سوم:

کمی از سه صبح گذشته است. رفته ایم روی قسمت شیروانی پشت بام ایستاده ایم، جایی که می توان شهر و چراغ هایش را تماشا کرد. اینجاست که زبان و ملیت رنگ می بازند. درک همگی ما از زیبایی شهر در آن وقت شب و عکس العمل مان یک چیز است: «خستگی، سکوت، آرامش»

یک چرخ دستی طبیعت

مگر چقدر احتمال دارد بجای نان خشکی و خریدار آهن آلات و طالبی فروش، یک نفر با چرخ دستی راه بیفتد در خیابان و داد بزند:‌«گل دارم… گل و گلدونیه» ؟

پیرمرد از دور با چرخ دستی اش، که منظم و مرتب روی آن را با گلدان و گل پوشانده است، نزدیک می شود. کلاه لبه داری را به سر گذاشته، با این وجود چشمانش را از شدت تابش آفتاب تنگ کرده است. به من که می رسد می ایستد تا نفسی تازه کند. می روم جلو و اجازه می گیرم که از چرخ دستی اش عکس بگیرم. کمی گلدانها را صاف می کند و می رود کنار می ایستد. «می خواهم خودتان هم توی عکس باشید» با خنده می گوید «طلا که آب نمی کنم!» جواب می دهم «به نظر من که کار شما از طلا آب کردن هم با ارزش تر است. کم پیش می آید آدم روی این چرخها، به جای نان خشک، گل ببیند» کلاهش را بر می دارد و عرق پیشانی اش را خشک می کند «اینجا که نه، یه جا دیگه گلخونه داریم. مردم تنبلی می کنن اونجا سراغ گل بیان، من گل رو میارم پیششون» هر چه اصرار می کنم توی کادر نمی آید. همان کنار می ایستد و با مردی که تازه آمده و در مورد روش نگهداری یکی از گلدانها سئوال دارد مشغول صحبت می شود.

به یک عکس اکتفا می کنم. می آید کنارم می ایستد و شروع می کند چند شعر که در مورد گل و خاک و ریشه است را برایم می خواند. موبایل را می گیرم جوی صورتش تا عکس را ببیند. «می بینی؟ این عکس اصلا منو کم نداره» همانطور که چرخ دستی را هول می دهد، یکی دو شعر دیگر مهمانم می کند و می رود… «گل دارم، گل و گلدونیه»

چقدر به هم بدهکاریم؟

ایستاده ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می جوی و می بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می کنی تا معده اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می برد و چنان کیفی می کند که اگر می توانست چیزی بگوید، حداقلش یک «آخیش!» یا «به به!» بود. حالا من ایستاده ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای اینکه خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

نوبتم که می شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می گیرد و بدون آنکه قبضی دستم بدهد می رود سراغ نفر بعدی. می ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده اند نگاه می کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می کنم و غذایم را می دهد، بدون آنکه حرفی از پول بزند.

با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می روند. می روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده ام را به خاطر سپرده است. می شود 7200 تومان. یک 10هزار تومانی می دهم و منتظر باقی پولم می شوم. 3هزار تومان بر می گرداند. می گویم 200 تومانی ندارم. می گوید اندازهء 200 تومان لبخند بزن! خنده ام می گیرد. خنده اش می گیرد و می گوید: «اینکه بیشتر شد. حالا من 100 به شما بدهکارم!» تشکر و خداحافظی می کنم و موقع رفتن با او دست می دهم.

انگار هنوز هم از این آدمها پیدا می شوند، آدمهایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می گویم: «آخیش! به به!»

جایی همین نزدیکی: مستقیم

با دست به جلو اشاره می کند. با سر تائید می کنم و برای محکم کاری می پرسم: «مستقیم؟» پیش پایم می ایستد و این قاعدتا بدین مفهوم است که همان مستقیمی می رود که من می خواهم. عقب کسی نیست و روی صندلی جلو پسر بچه ای حدوداَ 10 سال با اخم نشسته است. به محض اینکه سوار می شوم راننده با صدای بلند رو به پسر بچه می گوید:‌«پس سه هزار تومن رو گم کردی. خب حواست کجا بود بچه؟» پسر بچه به راننده نگاه می کند و چیزی نمی گوید.

با دست به جلو اشاره می کند و پیش پای مرد می ایستد. مرد سوار می شود و کنار من می نشیند. راننده از توی آینه به مرد نگاه می کند و می گوید:‌«درست جواب بده آدم بدونه کدوم وری میخوای میری. میگم مستقیم همینطوری نگاه نکن!» مرد با شوخی جواب می دهد که شنبه روز سختی ست و هنوز درست و حسابی بیدار نشده و مغزش خواب مانده است. راننده می گوید:‌«خب از خونه نیا بیرون!» مرد باز هم با خنده جواب می دهد که اگر کارمند نبود خواب صبح را با هیچ چیز عوض نمی کرد. راننده رو می کند به پسر بچه و با صدای بلند می گوید:‌«پس سه هزار تومن رو گم کردی. خب حواست کجا بود بچه؟» پسر بچه دوباره به راننده نگاه می کند و چیزی نمی گوید.

با دست به جلو اشاره می کند و زن انگشتش را مستقیم در امتداد خیابان می گیرد. راننده ترمز که می زند، زن می پرسد:‌«میدون؟» راننده با عصبانیت جواب می دهد:‌»این یعنی مستقیم! فهمیدنش سخته؟ ای بابا! مستقیم رو نشون میده میگه میدون! دایره بلد نیستی بکشی؟» چند متر که جلوتر می رود دختری با دست مستقیم را نشان می دهد و همزمان می گوید:‌«مستقیم؟» راننده ترمز می زند و دختر سوار می شود. راننده از توی آینه به دختر نگاه می کند،‌ اما خطاب به مرد می گوید:‌«یارو دستش رو اینوری میگیره میگه امام حسین، اونوری میگیره میگه تجریش، این خانما نمیتونن جهت رو تشخیص بدن. البته هیچی رو تشخیص نمیدن! اما انگار قطب نماشون تعطیله، فقط آهن رباشون کار میکنه!» راننده می زند زیر خنده، اما مرد حرفی نمی زند. راننده رو می کند به پسر بچه و با صدای بلند می گوید:‌«پس سه هزار تومن رو گم کردی. خب حواست کجا بود بچه؟» پسر بچه باز به راننده نگاه می کند و چیزی نمی گوید.

قبل از پل راننده پسر بچه را پیاده می کند و کرایه نمی گیرد، چون حالا همه می دانیم که پسر بچه سه هزار تومنش را گم کرده است. بعد از پل مرد کرایه اش را می دهد، تشکر می کند و پیاده می شود. انتهای خط، بدون گفتن حرفی، می زنم روی شانهء راننده و اسکناس را به سمتش می گیرم. بقیه پولم را که بر می گرداند می گوید:‌«بفرمایید آقا، بقیه پولتون، خدمت شما». چند لحظه بعد دختر دستش را به سمت راننده می گیرد و می گوید:‌«آقا ممنون. بی زحمت همینجا پیاده میشم» راننده بقیه پول را که بر می گرداند می گوید:‌«بیا بگیر!»

من و دختر همزمان پیاده می شویم. او می رود بالا، من می روم پایین، راننده دور می زند.

اگر فقط باران را می شناختی

دیر شده است، اما مهم نیست. خیس شده ام، این هم مهم نیست. تنها چیزی که مهم است، بارانی ست که در اولین ساعات کاری اولین روز هفته می بارد. این هوا و این باران را باید پیاده بود. باید ولیعصر را قدم زد و پایین رفت. برای اینطور مواقع پلی لیستی ساخته ام به نام «با باران، برای باران»‏، برای زمانهایی که باران پایین می ریزد و من جلو می روم، برای روزهای بارانی پشت پنجره، روزهای بارانی سواره و روزهای بارانی پیاده. پلی لیست را آتش می کنم تا ببینم برایم چه چیزی انتخاب می کند: «باران مسائل را حل نخواهد کرد» از Man an Ocean.

خب این همان چیزی ست که هر چقدر هم بخواهیم انکارش کنیم از حقیقتش کاسته نمی شود. باران است دیگر، اسید که نیست! بخواهد هم نمی تواند چیزی را حل کند. باران زورش نه به بدبختی من می رسد و نه به مشکلات شما. ماشینی از کنارم رد می شود و آب جمع شده در چالهء خیابان را حواله می کند به سر تا پایم. هنگ حس و حال غم و غصه دارد، اما اسمش کافی ست که همیشه من را به جای غمگین، عصبانی کند. جوی پر از کثافت، خیابان پر از چاله، پیاده رویی که سنگفرشش به درد صخره نوردی می خورد، مردمانی خاکستری که از باران فرار می کنند و شهری خاکستری که باید تحملش کنی. باران مسائل را حل نخواهد کرد و در بیشتر مواقع چندین مسئله هم به مسائل موجود اضافه می کند.

آهنگ به انتها نرسیده خاموشش می کنم. می گردم دنبال یک چیزی، دنبال یک باران دیگری که بیاید و اثر باران قبلی را بشورد و ببرد. «اگر فقط باران را می شناختی» از Balmorhea چارهء کار است. باران را نمیشناسی. از قدرت فوق العاده اش خبر نداری. باران اسید نیست چیزی را حل نمی کند، اما می شورد، تمیز می کند، به رقص در می آورد و به خنده وا می دارد. اگر به جوی پر از کثافت خیره شوی، بطری های نوشابه زیر باران و روی جریان آب می رقصند و بازی می کنند. اگر به چاله های پر آب خیابان نگاه کنی، آسمان در آنها پیداست، و تو انگار بر روی ابرها، بر روی آسمان راه می روی. این شهر خاکستری، اگر باران روی سر و صورتش نبارد، سیاه و کبود است.

خانمی ایستاده روبروی دست فروشی که بساطش را پهن کرده زیر نیمچه سقف کنار بانک و دختر بچه ای 4 پنج ساله  کنارش سر به آسمان گرفته و با جست و خیز قطرات باران را با دهانش شکار می کند. دخترک هر رهگذری که عبور می کند با خنده و شیطنت بوسه ای برایش می فرست و می خندد. مادر مشغول بحث با دست فروش است و کاری به رقص و بوسه های دخترک ندارد. از کنارشان که عبور می کنم بوسه ای هم سهم من می شود، و اینجاست که می فهمی تو هنوز باران را نشناخته ای.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: