سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی دسته‌ها: خال طرات

چشم چپم، حرف راستم

اولش خیلی ساده شروع شد. یعنی وقتی که شروع شد اصلا قرار نبود تبدیل به آغاز چیزی شود. یعنی مسئله اصلا در حد و اندازه‌ای نبود که بخواهد بیشتر از لیاقتش جلب توجه کند. ماجرا اینکه خیلی بی‌دلیل و کاملا ناگهانی و بدون مقدمه‌چینی چشم چپم دردش گرفت، همین. یعنی اول درد نمی‌کرد، اما یک لحظه بعد درد می‌کرد. یعنی مثلا انگار یک نفر حواسش نبوده و پایش گیر کرده به سیمی که آنطرفش چشم چپ من بوده و حالا چشم چپم نه درست باز می‌شود و نه اشکش بند می‌آید. اینطور مواقع بهترین طبیب و علاج همه‌ی دردها «خواب» است.  یعنی اصلا خواب این قابلیت را دارد که شب که شد سرطان پانکراس و قانقاریای مرغی و مرگ انتحاری بگیرید، بعد بخوابید و صبح بیدار ‌شوید و سالم و سرحال به تصویرتان در آینه لبخند بزنید. البته که این نسخه برای من جوابی نداشت. صبح که بیدار شدم، چشم چپم قرمز، پر اشک، متورم، دردناک، سوزناک و نیمه بسته بود.

دکتر گفت فکر کنم چیزی در چشمت فرو رفته. یک گوش پاک کن از روی میز کثیفش برداشت و بدون هیچ بی‌حسی موضعی فرو کرد در چشم چپ من. سرم را عقب کشیدم و اعتراض کردم و غر زدم که آقای دکتر کمی دقیقتر نگاه کن. مطمئنی چیزی آنجاست؟ آقای دکتر هم کمی دقیقتر نگاه کرد و حکم داد: گل مژه از تو زده‌ای! یعنی توی چشمت گل مژه زده. یعنی باید صبر کنی خود به خود خوب شود. یعنی بیا این یکی دو تا قطره را بگیر و بچکان توی چشم چپت، اما فرصت بده خودش درست شود. انگار فقط اولش ساده بود. حالا دنباله‌اش کمی پیچیده بنظر می‌رسید.

حالا سه روز از اولش گذشته و چشم چپ من قرمزتر، پراشک‌تر، متورم‎‌تر، دردناکتر، سوزناکتر و کاملا بسته شده است. سعی می‌کنم به روی خودم نیاورم. گل مژه که این مسخره بازی‌ها را ندارد! احتمالا فکر می‌کنم اگر به «گل مژه» رو بدهم، پس فردا «تنه‌ی درخت حلق» یا مثلا «کاکتوس باسن» می‌زنم. دستمال گذاشته‌ام روی چشمم، مدام اشکم را پاک می‌کنم و بدون توجه به دردی که امانم را بریده، کافه و رستوران می‌روم، رانندگی می‌کنم، برنامه می‌گذارم و آفتاب بالانس می‌زنم. انگار فقط اولش ساده و دنباله‌‌اش پیچیده بود. حالا بقیه‌اش کمی عجیب بنظر می‌رسید.

به این نتیجه رسیده‌ام که انگار چندان تبحری در تشخیص موقعیت فعلی و درک شرایط موجود ندارم. یعنی چهار روز طول می‌کشد تا این فکر در ذهنم شکوفه بزند که ممکن است تشخیص آن دکتر، که البته چشم پزشک هم نبود، غلط باشد. حالا اگر کمی ته گلویم می‌خوارید یا آرنجم گزگز می‌کرد روزی سه وعده دکتر می‌رفتم. نمی‌دانم چه مرضی‌ست که چشم به این مهمی را منتظر نشسته‌ام خود مادر مرده‌اش خوب شود. نتیجه آنکه بالاخره بعد از سه روز، شب حدود ساعت ده، تحملم تمام می‌شود و می‌روم اورژانس بیمارستان چشم پزشکی. دکتر چانه و پیشانی‌ام را روی دستگاهش تنظیم می‌کند و یک نظر به چشم چپم می‌اندازد و خیلی خونسرد می‌گوید «یه تیکه پلاستیک قرنیه‌ت رو سوراخ کرده، رفته نشسته توی چشمت، کمی هم دورش عفونت کرده. همین». انگار فقط اولش ساده و دنباله‌اش پیچیده و بقیه‌اش عجیب بود. حالا ادامه‌اش کمی وحشتناک بنظر می‌رسید.

دکتر چند باری قطره بی‌حسی را در چشمم چکاند. یعنی آنقدر چکاند که از گوشه‌ی چشمم رفت تو و از حلقم زد بیرون و نصف لب و لوچه‌ام را هم بی‌حس کرد. دست انداخت و یک سوزن سرنگ برداشت، سرش را کند و آورد سمت چشم چپ من. اگر فکر می‌کنید می‌توانید ترس و وحشت من را در آن لحظه حدس و تخمین بزنید، باید بگویم که بروید درتان را بگذارید. یعنی اگر احساس می‌کنید جوانهای مردم گلوله در مغزشان رفته و سوزن در چشم که چیز مهمی نیست، باید بگویم که درتان را بردارید و یک دسته بیل در ماتحتتان فرو کنید و دوباره درتان را بگذارید. دکتر برای اینکه کمی به منی که دست و پایم می‌لرزید دلداری بدهد، توضیح داد که «با این سوزن یه کم قرنیه‌ت رو می‌تراشم، بعد فرو می‌کنمش زیر اون چیزی که تو چشمته و می‌کشمش بیرون» بنظرم اینجا بود که قالب و ماهیت و هستی و وجودم به یک باره تهی شد. حالا او سوزن را فرو کرده توی چشم چپ من و مشغول هم‌زدن قرنیه‌ام است، ذهن من رفته آنجا که الان که اینقدر حواسش را جمع کرده، اگر موبایلش زنگ بخورد و یکهو دستش بپرد، یا مثلا اگر عطسه‌اش بگیرد چه بلایی سر من می‌آید. انگار فقط اولش ساده و دنباله‌اش پیچیده و بقیه‌اش عجیب و ادامه‌اش وحشتناک بود. حالا عاقبتش دلخراش بنظر می‌رسید.

چند دقیقه که گذشت و اثر قطره‌ی بی‌حسی گم و گور شد، چشم چپم قرمزترین، پر اشک‌ترین، متورم‌ترین، دردناک‌ترین، سوزناک‌ترین و منهدم شده بود. اینطور مواقع بهترین طبیب و علاج همه‌ی دردها «خواب» است. یعنی اصلا خواب این قابلیت را دارد که شب که شد سرطان پانکراس و قانقاریای مرغی و مرگ انتحاری بگیرید، بعد بخوابید و صبح بیدار ‌شوید و سالم و سرحال به تصویرتان در آینه لبخند بزنید. این نسخه اینبار جواب داد. صبح که بیدار شدم، چشم چپم نه قرمز بود، نه پر اشک، نه متورم، نه دردناک، نه سوزناک و نه بسته. ایستاده بودم جلوی آینه، اما حوصله لبخند زدن به تصویرم را نداشتم.

بدن‌کُشی

چشم دوخته بودم به آسمان و دستها و پاهایم را به شکلی باز کرده بودم که انگار یک ستاره دریایی افتاده است روی زمین. دهانم آنقدر باز بود که اگر کسی بالای سرم می‌­ایستاد می­‌توانست مستقیم لوزالمعده­‌ام را ببیند. من پهن شده بودم روی زمین و نفسم بالا نمی­‌آمد. نمی­‌فهمیدم رفته­‌ایم آنجا مهندس شویم یا کارل لوئیس. آنوقت آنها انتظار داشتند در همان ابتدای جلسه­‌ی اول هفت-هشت بار دور زمین فوتبال بدویم. اینکه بقیه مثل اسب از پس این ماموریت غیرممکن بر می­‌آمدند که نشد ملاک سنجش توانایی­‌های یک دانشجو. من هنوز دور اول کامل نشده بود که پخش زمین شدم و در حال جان کندن به این فکر می­‌کردم که معادلات دیفرانسیل آنقدرها هم که فکر می­‌کردم وحشتناک نیست و شرف دارد به این بدن­‌کُشی لعنتی.

چشمانم را بستم تا شاید دهانم بیشتر باز شود، بلکه اکسیژن بیشتری به بدنم برسد. تا چشمانم را دوباره باز کردم آقای مربی یا استاد ورزش (یا هر چیز که آن زمان صدایش می­‌کردیم) بالای سرم ایستاده بود و از آن بالا طوری به من این پایین نگاه می­‌کرد که انگار سوسک حمام دیده است. تا آمد چیزی بگوید چشمانم را تنگ و لب و لوچه­‌ام را کج کردم و دستم را گذاشتم روی قلبم و با آه و ناله گفتم «آقا ما ناراحتی قلبی داریم» (البته این را هم یادم نمی­‌آید که در دوران دانشگاه مثل زمان مدرسه خودمان را جمع می­‌بستیم و از سوم شخص استفاده می­‌کردیم یا نه) آقای مربی گفت استراحت کن و وقتی حالت بهتر شد بیا دفتر. حالم که همان موقع بهتر شده بود، منتها برای آنکه ضایع نشوم تا آخر کلاس همانطور در حالت درازکش ماندم. بعد از کلاس لنگ لنگان رفتم پیش استاد (اینکه می­‌گویم لنگان برای این است که دقیقا نمی­دانستم کسی که ناراحتی قلبی دارد باید چگونه رفتار کند که بقیه هم متوجه بیماری‌اش بشوند) استاد نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت «اگه نمیتونی ورزش کنی از دکتر گواهی بیار»

آقای دکتر عینکش را داده بود پایین و به من، که یکی از بستگان دور همسرش بودم، طوری نگاه می­‌کرد که انگار یک موجود فضایی معصوم دارد مقابلش برای صدور مجوز زنگدی بر روی کره زمین التماس می‌کند. پرسید «یه بار دیگه بگو واسه چه درسی گواهی میخوای؟» گفتم: «ورزش». آقای دکتر سری تکان داد و سعی کرد به من بفهماند که به دروغ گواهی صادر کردن جرم است، و من هم سعی کردم او را قانع کنم که جامعه هم به مهندس احتیاج دارد، هم به ورزشکار و هیچ لزومی ندارد که همه مثل علی دایی هر دوتای اینها باشند. در انتها دلایل من و رودرواسی آقای دکتر دست در دست هم دادند تا من بتوانم گواهی را بگیرم. نتیجه آنکه آن ترم هفته­‌ای یک بار، یک ساعت و نیم، می­‌نشستم روی نیمکت و کتاب می­‌خواندم و در آخر ترم وقتی همه داشتند خودشان را تکه تکه می‌کردند تا سریعتر بدوند و زیادتر بپرند و بالاتر بجهند و بیشتر دراز نشست بروند، من روی صندلی نشسته بودم و کتاب می‌خواندم.

دو ترم بعد وقتی تربیت بدنی2 داشتم، با شوق و ذوق فوتبال را انتخاب کردم. حالا دیگر نه دور زمین، بلکه قرار بود توی زمین بدویم. حالا دیگر نباید یک نفس و بی‌هدف دور خودمان بچرخیم. نفس نداشتم، اما فرز بودم و تاثیرگذار در نوک حمله. این یعنی اوج هیجان، انتهای کار تیمی، نهایت تحرک، اصلا اول و آخر همه چی. جلسه اول، قبل از آنکه وارد زمین بشویم، کلی برای هم کری خواندیم و نقشه­‌ها کشیدیم و تیم­‌ها ساختیم و لیگ­ها ترتیب دادیم. وقتی آقای مربی وارد سالن شد، هم من او را شناختم و هم او من را. صدایم کرد و گفت «تو که ناراحت قلبی داری. برو بگیر بشین». یک نگاه به زمین چمن تر و تازه‌ انداختم که آماده‌ی چریدن بازیکنی مثل من بود و یک نگاه به استاد که داشت از روی لیست اسمها را می‌خواند. گفتم «استاد، حالمون خوب شده. دوا درمون کردیم» و در کنارش توضیحات عجیب و غریبی از یوگا و تب سوزنی و حجامت و عمل قلب باز و گیاهان دارویی و داروهای گیاهی ردیف کردم تا یک رزمنده‌ی لباس رزم پوشیده‌ی آماده برای نبرد را از جنگیدن محروم نکند. استاد البته در جواب توضیحات طولانی‌ام به ذکر «من مسئولیت قبول نمی‌کنم. برو بگیر بشین» اکتفا کرد. نتیجه آنکه آن ترم هفته­‌ای یک بار، یک ساعت و نیم، می­‌نشستم روی نیمکت و با حسرت بازی بقیه را تماشا می­‌کردم و یک خط هم از کتابی که دستم بود نمی­‌خواندم.

پ.ن: این خاطره با عنوان «یک دو سه، دو» در شماره‌ی آذرماه 91 مجله‌ی همشهری داستان، با اندکی تغییر، چاپ شده است.

آخ قلبم، ول کن منو

سیزده سال پیش اولین داستانم را نوشتم. یک قصهء آبدوخیاری و آبگوشتی و عاشقانه که به شکل خنده داری با استقبال خوانندگان مواجه شد. داستان در مورد پسر جوانی بود که ناراحتی قلبی داشت و هر بار که احساساتش فوران می کرد، کار دستش می داد و دراز به دراز رو به قبله می شد. روابط و ماجراهای داستان مسخره تر از آن چیزی ست که بخواهم اینجا دوباره تعریفش کنم. نکته ای که وجود داشت این بود که داستان به شکل احمقانه ای از زندگی مسخره و مضحک ِ سیزده سالگی من سرچشمه گرفته بود! من چند ماجرا را با هم ترکیب کرده بودم، سن و سال کاراکترها را بالا و سطح توقع خواننده را پایین کشیده و چیزی نوشته بودم که اگر هر کسی امروز آن را به من نسبت دهد به کل نوشتنش را منکر می شوم. البته این را هم در ابتدای داستان عنوان کرده بودم که این داستان بر گرفته از زندگی واقعی نویسنده است، منتها این را نگفته بودم که بعنوان چاشنی به قهرمان داستان هدیه ای تخیلی به نام «ناراحتی قلبی» بخشیده ام.

دو سالی از نوشتن داستان گذشته بود که با دختری آشنا شدم. او از طرفداران سنگین نوشته هایم بود و از بد روزگار آن داستان را هم خوانده و حسابی دوستش داشت. بدبختی از آن زمان شروع شد که من فراموش کرده بودم به او بگویم آن داستان آنقدرها هم حقیقی نیست و من ناراحتی قلبی ندارم! از سیگار کشیدن تا قدم زدن، از کوه رفتن تا شنا کردن، از حرص خوردن تا بیدار ماندن، از اینوری بودن تا آنوری شدن، همه و همه را با چنان دقت و شدتی کنترل می کرد که مبادا من یک زمانی بمیرم و او تنها و بی دوست پسر شود. شرایط و جمع اطرافیان و فضایی که بوجود آمده بود آنقدر روی ناراحتی قلبی ام مانور می داد که نه از ترس آبروریزی جرات این را داشتم اعتراف کنم که آنجای داستان واقعی نبوده و اگر هم درب و داغان باشم، فعلاً قلبم سالم است و نه می توانستم بگویم یکهویی حالم خوب شده و پیشنهاد بانجی جامپینگ بدهم.

دروغ چرا، بعضی مواقع این توجه آنقدری مزه می داد که هوس می کردم خودم را به «ای وای! بیگیر منو» بزنم، دستم را روی قلبم بگذارم و بنشینم روی زمین و ناله سر دهم و کولی بازی در بیاورم (البته بخاطر اینکه چپ دستم گاهی اوقات گند می زدم و دست چپم را می گذاشتم سمت راست سینه ام) حتی از این موقعیتی که به دست آمده بود برای پیچاندن درس پرفایدهء تربیت بدنی هم استفاده کردم و امتحانش را کتبی دادم. خلاصه این قضیه یک طور بامزه ای جوی را بوجود آورده بود که در بیشتر مواقع آزاردهنده و در بعضی حالات لذت بخش بود.

از آن زمان هیچ کسی در زندگی من نمانده و آدمهایی که حالا هستند از آن ماجراها بی خبرند. یک زمان هایی هوس می کنم باز خودم را بزنم به مریضی و توجه دیگران را به هر قیمتی که شده بخرم، اما از آنجایی که یک بار نتیجه اش را دیده ام این فکر در حد همان فکر باقی می ماند. اگر انتظار دارد آخر این نوشته نتیجه گیری داشته باشد این را بپذیرید: سلامتی خوب است!

هوا را از من بگیر، خنده ام را نه

اول دبستان که بودم معلمی داشتیم در ابعاد و اندازهء خودش موجودی بود در حد اعلی بی شعور. بد اخلاق بود، بی اعصاب بود، دست بزن داشت، زبان بی ادب داشت و انگار رسالتش بعنوان یک معلم آن بود که گه بزند به آینده ای که پایه و اساسش در آن دوران ساخته می شد. خانم معلم هر از گاهی بچه ها را هنگام زنگ تفریح گوشه ای تنها گیر می آورد و سئوالهایی می پرسید که فهمیدنش برای بچهء هفت سالهء آن دوران مثل تجزیه و تحلیل قانونهای مداری کیرشهف برای سگ آقای پتیول بود. «پدر و مادرت در خانه معمولا مشغول چه کاری هستند؟» «پدرت بعضی شبها با لیوان چیزی نمی خورد که بگوید کله ام گرم شده؟» «وقتی مهمانی می روید آهنگ می گذارید؟ کسی هم می رقصد؟» «خانواده ات نماز می خوانند؟» «وقتی تلویزیون می بینید پدرت حرفهای بد به آنهایی که در تلویزیون هستند می زند؟» کوچک بودم. آنقدر کوچک که جوابهایم یادم نیست، اما نه آنقدر کوچک که سئوالهایش را فراموش کنم.

آن زمان وقتی سر کلاس خنده مان می گرفت هیچ چیز جلودارمان نبود. آنقدر می خندیدیم که به اشک ختم می شد: یا اشک از زیاد خندیدن، یا اشک از کتک خوردن. معلم دست بزن داشت، خوب هم می زد. یک جوری می زد که دردش بماند و جایش نماند. اما کتک فایده نداشت و دوباره از فردا کافی بود کسی بگوید پخ تا همه روی میزها غش کنیم. اینجا بود که خانم معلم ابتکار ویژه و البته ویران کننده ای از خود نشان داد.

یک روز سر کلاس اتفاقی افتاد که یادم نمی آید. همه کلاس پخش زمین شدیم و هیچ چیز جلوی خنده مان را نمی گرفت. فریاد می زد خفه شوید! و از ما چیزی را می خواست که توانایی انجامش را نداشتیم. خانم معلم نمی توانست آن همه بچه را کتک بزند، صدایش را صاف کرد و گفت: «وقتی نمیتونین جلوی خندتون رو بگیرین توی دل تون تا 10 بشمارین و تصور کنین که پدر و مادرتون توی تصادف کشته شدن و شما یتیم شدین. اونوقت دیگه خنده تون بند میاد»

از آن روز به بعد هیچکس در کلاس نخندید. اگر خندید، خنده اش ادامه نداشت. اگر داشت، گریهء بعدش بند نیامد. از آن روز به بعد دیگر خنده هایم عمق ندارند، روی سطح می مانند، زود تمام می شوند. حالا تلاش می کنم که خنده را اگزجره کنم، صدایم را بالا ببرم تا شاید به درونم نفوذ کند، اما بیهوده است. اولین معلم ما لذت آزادانه خندیدن را برای همیشه از ما گرفت.

رو سیاهم، سیامک

سیامک دوست ما بود. از آن آدمهای همیشگی، از آنهایی که به بودنش عادت داری، به حضورش، به دست دادن و بغل کردن و روبوسی اش، به ساز زدنش، به رقصیدنش. از آنهایی که به همیشگی بودنش عادت کرده ای و همیشه در اولویت هایت او را می گذاری آخر، چون ممکن است فردایی باشد که دیگر فرصتی نباشد، اما سیامک همیشه بود، سیامک همیشگی بود.

سیامک شاخص بود. هم برای اینکه گوشهایش یک زائدهء عجیب داشت، و هم برای آنکه وقتی دوست و آشنایی را می دید آنقدر طرف را در بغلش فشار می داد و ماچ مالی می کرد که آن بنده خدا یا خنده اش می گرفت یا عصبانی می شد… و ما دوستش بودیم، و ما همیشه خنده مان می گرفت. سیامک، با آن گوشهای عجیبش، خنده های بلندش، ماچهای پر سر و صدایش، محبت بیش از اندازه و رفاقت لوطی وارش، همیشگی بود اما کمتر به حساب می آمد، کمتر دیده می شد. سیامک همیشه آنجا بود، اما وقتی نبود کسی سراغش را نمی گرفت، کسی به یادش نمی افتاد.

چند روزی مانده بود به عید 1379. پاساژ را متر می کردیم، در همان دورانی که تنها تفریحمان اندازه گرفتن روزانهء طول و عرض پاساژ بود که مبادا چند سانتی از روز قبل کمتر شده باشد. سر و کلهء سیامک از دور پیدا شد. ما حوصلهء روبوسی های طولانی و بغل کردن های سفت و سختش را نداشتیم. پریدیم پشت یکی از دیوارها: پنهان شدیم، قایم شدیم، گم شدیم، نامرئی شدیم، نیست شدیم. سیامک آمد، رد شد، ما را ندید، رفت.

فردای آن روز سیامک رفت سفر و ما او را ندیدیم. رفت با خانواده اش یزد یا شاید سمنان و ما با او نرفتیم. رفت تعطیلاتش را جایی به جز تهران بگذراند و ما با او نبودیم. دوازدهم فروردین شد. سیامک برای آنکه سیزده بدر را در شهر خودش باشد با خانواده اش برگشت تهران و ما منتظرش نبودیم. پدرش رانندگی می کرد، سیامک کنار دستش خوابیده بود، پلیس ماشینشان را نگه داشت، پدرش پشت یک تریلی ایستاد، باید مدارکش را به پلیس نشان می داد، راننده یک کامیون پشت فرمان خوابش برد، از پشت زد به ماشین آنها، ماشینشان بین کامیون و تریلی له شد، سیامک در خواب له شد، سیامک در خواب مُرد.

آن روز، آن روزی که هنوز چند روز به عید 1379 مانده بود، شد یکی از حسرتهای بزرگ زندگی ام. من ماندم و حسرت آن بغل محکم و روبوسی پر سر و صدا. دیر فهمیدم که هیچکس نمی تواند همیشگی باشد. به حضور هیچکس نمی توان عادت کرد. هیچ کس را نباید همیشه ته لیست گذاشت. آن روز برای چند لحظه پنهان شدیم، قایم شدیم، گم شدیم، نامرئی شدیم، نیست شدیم و نمی دانستیم که ممکن است چند روز بعد سیامک برای همیشه پنهان شود، قایم شود، گم شود، نامرئی شود، نیست شود.

آژیر صورتی

اولین آهنگ از آلبوم Radio Retaliation به نام Sound the Alarm از Thievery Corporation هفت ثانیه آژیر دارد، مثل آژیر قرمز دههء شصت، مثل آژیر قرمز جنگ. آلبوم را تازه گرفته بودم، هنوز آلبوم را نشنیده بودم، 3 سال پیش بود، صدا بلند بود، آهنگ شروع شد، آژیر به صدا در آمد، ضربان قلبم رفت بالا، مادر بغض کرد، پدر چیزی نگفت، نفسم گرفت، بغض مادر ترکید، پدر فریاد زد: «آن لعنتی را خفه کن!!» آن لعنتی را خفه کردم، خفه شدم، خفه شدیم.

چند سال می گذرد؟ 25 سال؟ آن روزها مانند زیگیل، مانند یک خال گوشتی بد شکل، به حال و روز همنسلان من چسبیده است. چند سال داشتم؟ 7 سال؟ 8 سال؟ تصور کنید یک کودک 7-8 ساله را که به جای بستنی و دوچرخه یکی از دغدغه های هر روزش مرگ است. تصور کنید یک کودک 7-8 ساله را که بجای دویدن و پنهان شدن در بازی قایم موشک، می دود و پنهان می شود در پناهگاه تاریک و نمناک مدرسه. آژیر قرمز داشتیم، آژیر سفید داشتیم. اینها را جدا داشتیم. اگر قاطی می شدند آژیر صورتی داشتیم. هیچوقت قاطی نشدند. هیچوقت آژیر صورتی نداشتیم. کسی از آژیر صورتی نمی ترسید و این آژیر قرمز بود که بین آدمها دغدغهء تقسیم می کرد. تمام آدمهایی را که می بینید زنده اند، که زنده مانده اند، یک خاطرهء مشترک می چسباندشان به هم: «خدا رحم کرد! موشک افتاد چند تا خونه اون ور تر» و آن کسی که خانه اش چند خانه آن ور تر بود حالا جزو زنده ها، جزو زنده مانده ها نیست.

آن لعنتی را خفه کردم، هفت ثانیهء اول آهنگ را بریدم و انداختم دور، خیلی دور، خیلی دورتر از جایی که بتواند دوباره اعصاب ما را بهم بریزد. ما خودمان کاملاً سرویس شده ایم،نیازی به این کارها نیست برادر.

پ.ن: این را نوشتم، یعنی این را نتوانستم ننویسم، چون نوشتهء آذر را خوانده ام. حالا فکر نکنید آذر دختر خاله ام است که آذر صدایش می کنم. اما به خودم اجازه می دهم که به اسم کوچک و آذر صدایش کنم، که او هم مثل من وبلاگ نویس است، که هم نسل من است و از همه بزرگتر یک چیزی ما را بهم ربط می دهد: «خدا رحم کرد! موشک افتاد چند تا خونه اون ور تر»

مردی که دنیا را فروخت، گیتارش را نه!

بچه بودم. البته نه آنقدر که تصورش را می کنید. در اصل نوجوان بودم. یک چیزی بین کودکی و نوجوانی. حالا اصلا یک کوفتی بودم! سال 1994 میلادی بود. خب معلوم است که میلادی بود. شمسی یا قمری که نمی تواند 1994 باشد. بگذارید حرفم را بزنم! کانال Mtv آن زمان یک Unplugged (از همین اجراهای زنده که یک گروه به شکلی مهربان در یک سالن کوچک می نشینند و آهنگهایشان را آکوستیک و خوشمزه و ساده اجرا می کنند) نشان داد که اصلا من را پشت و رو کرد. لعنتی با آن موهای طلایی و بهم ریخته، با آن ژاکت سبز کهنه، با آن لباس کج و کوله، با آن قیافه ای که غرق در خودش بود و گیتاری که در دست داشت، کرت کوبین را می گویم، چنان مسحور و مستم کرد که تا حلق رفتم توی تلویزیون. بعد همینطور که تلویزیون در حلق من بود رسید به آهنگ The man who sold the world. یک حال و روز عجیبی به من دست داد و همچین از خود بی خود شدم که اگر جای تلویزیون، یخچال را هم در حلقم فرو می کردند صدایم در نمی آمد. و این آهنگ بود که من را عاشق و دلباختهء گیتار کرد.

آن زمان هنوز ساز و موسیقی حکم فحش خواهر و مادر را داشت. اگر در جیبت سازدهنی یا در دستت فلوت پیدا می شد، همان را فرو می کردند در جاییت که تا چند روز از بالا و پایین صدای سازدهنی و فلوت بدهی. حالا خودتان میزان درد حاصل از پیدا شدن کنتراباس و گیتار و ساکسیفون را تصور کنید. من همچین از همان شب آویزان پدر و مادر شدم که یا من باید همین فردا کرت کوبین شوم یا اینکه دو تا درس تجدید می شوم و گه می زنم به تمام تابستانتان! یک آقایی را نمی دانم از کجا پیدا کردند که بنظر خودش می توانست گیتار تدریس کند و بنظر من حتی فرق بوق ماشین با زنگ تلفن را نمی دانست. آن آقا یک آدرس داد که برویم و یواشکی گیتار بخریم و از هفتهء بعد من بروم کرت کوبین شوم. آقای فروشنده یک گیتار به ما داد اندازهء هیکلم. گیتار را که بغل می کردم بنظر می آمد که گیتار بغلم کرده است. قرار بود که گیتار بماند در خانه برای تمرین، و بخاطر خطرات موجود در خیابان در کلاس با گیتار آقایی که بنظر خودش می توانست گیتار تدریس کند تمرین کنم.

این جریان برای زمانی بود که من از بیخ و بن چپ دست بودم. البته الان هم چپ دست هستم. اما آن موقع انگار اصلا دست راست نداشتم. تا حدی که نه چنگال را می توانستم با دست راست بگیرم و نه می توانستم ناخنهای دست چپم را کوتاه کنم. هی به آن آقایی که بنظر خودش می توانست گیتار تدریس کند می گفتم بابا جان! این دست استخوان ندارد! می گفت دستت گه زیادی هم خورده است! می گفتم بیا و سر جدت گیتار را چپ دست کنیم، می گفت خودت گه زیادی خورده ای! می گفتم کرت کوبین خودش با چپ گیتار می زند، می گفت کرت کوبین هم گه زیادی خورده است! چند ماهی گذشت و دست چپم مثل مارمولک روی فینگربرد بالا و پایین می رفت و دست راستم، بجای لرزاندن سیمها، مثل بز نگاهش می کرد و احتمالا در دلش فحش ِ ننه می داد. دلم می خواست یک صاعقه ای می آمد و من یا گیتار را می ترکاند تا دیگر مجبور نشوم کرت کوبین شوم و بروم پیش آن آقایی که بنظر خودش می توانست از دست راست من کار بکشد.

یک روز خواهرم در نقش صاعقه ظاهر شد و پایش گیر کرد به جایی و افتاد روی گیتار بی نوا و از وسط نصفش کرد. من مانده بودم و آن آقا و یک دست راست بدرد نخور و یک دست چپ بلاتکلیف و یک الگوی دست نیافتنی، کرت کوبین را می گویم. نه اینکه کسی سیخ بزند که غلط کردی! گهی که شروع کردی را باید تمام کنی. نه به جان خودم. سیخ از خودم بود که می گفتم غلط کردی! گهی که شروع کردی را باید تمام کنی.

تا آنکه یک روز خبری منتشر شد که همه را غمگین و ناراحت و افسرده و البته من را در اوج ناراحتی آزاد کرد. کرت کوبین خودش را کشت! البته مشکلات او چیزی فراتر از درگیری دست راست و چپ بود، اما یک گلوله کار او و البته کار من را تمام کرد. همانجا یک خطی کشیدم روی الگویی که برای خودم ساخته بودم. الگوی مرده به چه درد می خورد؟ مرده که گیتار نمی زند! همان موقع با حالتی غمگین و ناراحت اعلام کردم که من هدفم را گم کرده ام، گیتار هم که ندارم، به آقایی که بنظر خودش می توانست گیتار تدریس کند بگویید از من و دست راستم بکشد بیرون. آن آقا کشید بیرون و سالها گذشت و ما هم هیچ پخی در عرصهء موسیقی و صد البته دیگر عرصه ها نشدیم.

من کچلم تو سلمونی

یک سلمانی در محل ماست که باعث شده من در اکثر مواقع شبیه جنگلی ها و هپل هوپولها به نظر برسم. البته دلیل دارد، آن هم نه یکی، بلکه دو تا. اول آنکه هرکسی می رود سلمانی هزار مدل آفتاب بالانس روی کله اش پیاده می کنند و نهایتا 6 تومان می دهد و می آید می رود دنبال زندگی اش، حتی پدرم یک جایی می رود که طرف 3.5 می گیرد، چایی و شیرینی هم می دهد، دعای خیر هم بدرقه می کند، سلام هم می رساند. اما این سلمانی محل ما لعنتی کمی دورش را کوتاه می کند، چهار تا قیچی می اندازد، شربتش هم که بیمزه است، مجله هایش هم خواندنی نیست، آنوقت 15 تومان هم فاکتور می زند پس کله مان. حالا این دلیل اصلی نیست که من کمتر می روم سلمانی، دلیل دوم اصل کاری ست (فارغ از اینکه دلیل سومی به نام گشادی برای جای دیگر رفتن هم وجود دارد!)

یک آقای سلمانی آنجاست که هر بار که من را می بیند نمی دانم بر چه اساسی آنقدر دولا و راست می شود و آقای مهندس می گوید و معلق و وارو می زند که نمی توانم از دستش فرار کنم و بروم بنشینم زیر دست یک نفر دیگر. بعد به محض آنکه قیچی را دست می گیرد شروع می کند که: «داری کچل میشیا! موهای اینجا هم که ریخته! موهات ضعیفه! این که مو نیست، کرکه! موهات از ریشه ضعیفه! اصلا تو داغونی، تو لهی، تو قراضه ای، کچل بدبخت و خاک بر سر! …» بعد انگاری مرتیکه می خواهد دخترش را به عقد من در آورد، چهارصد تا عیب دیگر هم می گذارد لا به لای عیبهای داشته و نداشته ام، و زمانی که احساس کرد به اندازه کافی من و کل زندگی ام را برده زیر میکروسکوپ و پشم را از ماست کشیده بیرون، آنوقت می گوید: «چارهء کار اینه که بیای 10 جلسه همینجا کلتو ویتامینه کنم برات، مفت!، فقط جلسه ای 40 تومن، بعد ببین زلفات میشن مث جارو، اصن مث جاروبرقی، یه وضعی که موهات اونقد در بیاد که پشمات بریزه!»

این سری آخر دوباره افتادم زیر دست همین برادر ارجمند و شروع کرد ریدن به سر تا پای موهای بدن ما، از پس کله گرفته یا زیر بغل. من را هر دفعه، با این همه فاصله زمانی، با جزئیات کامل یادش است، نمی دانم چرا یادش نمی ماند که این حرفها را هزار بار  گفته و دوباره کامل تکرارشان می کند. گفتم رفته ام دکتر و مالیدنی گرفته ام برای کله ام. البته شعور به خرج دادم و نگفتم دکتر ویتامینه کردنهای داخل سلمانیها را بی فایده و البته بی ضرر می داند. اول با همان دانش سلمانی اش مادر هر چه دکتر بود را کرد توی قوطی و از بالا تا پایین شست و چلاند و انداخت روی بند، بعد چندین لقب دزد و کلاهبردار و قاچاقچی و قاتل و جنایتکار نسبتشان داد، آخر سر هم طی یک حرکت انتحاری متهمشان کرد به چشم چرانی و هیزی و پدرسوختگی. کمی مکث کرد و پرسید: «حالا این دکتره چقدر داره ازت میگیره؟ دواهاش هفتگیه دیگه؟» گفتم دارویی که داده دست ساز است. حدودا هر 1.5 ماه یک شیشه مصرف می شود و هر شیشه هم 4 تومان. سواد ویژه و مدرک خاص و هوش و استعداد فضایی که نمی خواهد، اما هر کسی می تواند بفهمد که نسخهء آقای سلمانی مهربان و دلسوز 15 برابر گرانتر از داروی آقای دکتر کلاهبردار بود!

آقای سلمانی دیگر هیچ اشاره ای به ویتامین و کله و پشم و کرک و مو نکرد و فقط به تحلیلهای عجیب و غریب و شاخدار از وقایع سیاسی اکتفا نمود. حالا سئوال اینجاست که تا دفعهء بعد این مکالمه یادش می ماند یا نه.

بهرام؟ منم، شهرام!

اصولا کم پیش می آید که در یک جمع دوستانه دو نفر اسمشان سهند باشد. اینکه از یک اسم در یک جمع دو بار باشد عجیب نیست، مسئله این است که اصولا سهند اسمی نیست که شما زیاد آن را بشنوید. با علی و محمد و رضا فرق دارد. اما ما در جمع دوستانهء خودمان دو تا سهند داریم. دو تا سهند که اگر آن دو را کنار هم قرار بدهی شبیه 10 می شوند! یکیشان آنچنان لاغر است که اگر بی خبر و بی هوا کنارش بگوزی از وسط تا می شود، آن دیگری آن قدر چاق است که اگر احیانا بی خبر و بی هوا کنارت بگوزد از وسط تا می شوی! اوایل به آنها می گفتیم سهند لاغر و سهند چاق. اما این نه خلاقانه بود، نه جذاب و نه محترمانه. برای همین خلاقیت جمعی به کار گرفته شد تا بر اساس نیاز جامعهء دوستانه مان این مشکل حل شود.

اگر با سهند کار داشته باشیم، فرق نمی کند کدام سهند، آنکه فاصله اش از ما بیشتر است تبدیل می شود به «بهرام» !! خیلی ساده است.  یعنی اگر سهند لاغر کنار من نشسته باشد و سهند چاق مثلا روی صندلی مقابل،  لاغر می شود سهند، چاق هم می شود بهرام! مسئله اینجاست که اگر در همین حال لاغر از جایش بلند شود و مثلا از خانه خارج شود، در همین بین تبدیل می شود به بهرام و چاق که تا الان بهرام بوده می شود سهند! حالا فرض کنید که این دو نفر قرار باشد طول استخر را با هم شنا کنند و ما در نقطهء شروع ایستاده باشیم. اگر کسی بپرسد چه کسی برنده شد، جواب یقینا بهرام خواهد بود!

حالا در این میان دو تبصره هم وجود دارد. اول آنکه کسی که بهرام را صدا می کند اسمش می شود «شهرام». یعنی در همان مثال بالا اگر من لاغر را که کنارم نشسته صدا کنم، همینی هستم که هستم. اما اگر بهرام را که مقابلم نشسته صدا کنم تبدیل می شوم به شهرام. و دوم آنکه اگر یکی از آن دو روبرویمان و دیگری پشت سرمان باشد، آن کسی که روبروی ماست سهند است، و آن که پشت سرمان قرار دارد تبدیل می شود به «نوید» !! فعلا تصمیم بر این است که شخصی که نوید را صدا می کند همچنان همان شهرام باقی بماند، مگر آنکه نیازش احساس شود. در نتیجه حالتی را تصور کنید که من نشسته ام و سهند لاغر کنار دست من است و سهند چاق هم روبرویم و کمی دورتر. حالا فرض کنید که من می خواهم با سهند چاق صحبت کنم و در همین حال سهند لاغر بلند می شود و می رود از پشت سهند چاق یک چیزی بر می دارد و سپس می رود به آشپزخانه که پشت سر من قرار دارد. جریان می شود اینکه سهند چاق که روبروی من نشسته ابتدا بهرام است، بعد می شود سهند. سهند لاغر که در ابتدا سهند است، بعد می شود بهرام و پس از آن نوید. من هم که دارم صحبت می کنم اول شهرام هستم و بعد سراب ساز سودا ستیز و سپس دوباره شهرام!!!!

اصولا این را بگویم که آدمها نسبت به موقعیت و مکان و شرایط و فاصله ای که با شما دارند می توانند نقشهای متفاوت و مختلف، با اسامی متفاوت و مختلفی را در زندگیتان بازی کنند. می تواند حتی ماهیت و شکل و نوع و اندازه اش تغییر کند، می تواند نزدیک باشد، دور باشد، یا پشت سرتان. یک نفر می تواند چندین نفر باشد، وقتی مدام موقعیتش نسبت به شما تغییر می کند.

پ.ن: نتیجه گیری این پست چیز دیگری بود. اما حالا می بینم که این نتیجه گیری برایش مناسب تر است. در نتیجه بعد از یک روز از تاریخ انتشار آن عوضش می کنم. حتی نتیجه گیری آدمها هم بنا به موقعیتشان تغییر می کند.

قانون قانونه، زمینا تر میشه

اصولا نه اینکه علاقهء ویژه ای به دنده عوض کردن و فرمان به دست گرفتن و لگد بر سر گاز و کلاچ کوبیدن داشته باشم. این تصور را هم نکنید که جد و آبادم راننده و شوفر بوده اند و من به فرمان آنها فرمان به دست گرفته ام. خیر، اصلا هم اینطور نیست. اما آخرین باری که درست و حسابی سوار تاکسی و اتوبوس شده ام به بیش از یک دهه قبل بر می گردد (چند دفعهء معدودی که مجبور به اینکار شده ام را نادیده بگیرید). همان زمان هم وقتی ماشینم خراب می شد، نه دانشگاه می رفتم، نه به سر قرارهایم می رفتم. تمام برنامه هایم را کنسل می کردم و ماشین را می بردم سر کوچه که یک مکانیکی درب و داغان داشت و تا زمان بهبودی ماشین از خانه تکان نمی خوردم. تازه آن مکانیک محترم از آن موجودات خوش انصافی بود که اگر ماشین بنزین تمام می کرد، کل باک را دور می انداخت و اگر آینه بغلش کثیف می شد مجبور می شدی آینه را با درب خودرو یکجا عوض کنی. اما خب چون فقط جایش نزدیک بود، اولین و آخرین گزینهء انتخابی من بحساب می آمد. اصولا این را می خواهم بگویم که اگر یک عدد بقالی سر کوچهء ورود ممنوع باشد و بتوانی مثل آدم 5 دقیقه ای پیاده بروی و سیگار بخری و برگردی، من ترجیح می دهم نیم ساعت بروم دور بزنم و در ترافیک بمانم و کونم از چند جهت پاره شود، اما با ماشین بروم. خیال هم نکنید در تاکسی چاقو پس یقه ام گذاشته اند یا در اتوبوس انگشتم کرده اند، خیر! دلم می خواهد داخل ماشین خودم با سیگار خودم و فرمان هم در دست خودم اینور و آنور بروم. فرمان زندگی ما که دستمان نیست اینطور که معلوم است، حداقل فرمان این لعنتی در دست ما بچرخد.

این همه زرت و زورت کردم که به این جا برسم که با تمام این اوصاف بنده امروز ماشینم را که پلاک فرد است از پارکینگ بیرون نیاوردم و راه های دیگری را برای رسیدن به محل کار انتخاب کردم. بعد خوشحال از رعایت قانونی که چند دقیقه قبل از خواب از آن با خبر شده ام، آمده ام می بینم زن و مرد و پیر و جوان و چاق و لاغر و دراز و کوتاه و کور و کچل و هر کسی که هست و نیست، ماشین پلاک فردش را آورده درون خیابان و دست در دست پلاک زوجها با هم سالسا می رقصد لعنتیها، پلیس هم آنجا ایستاده و تشویقشان می کند.

اینکه زوج و فرد کردن تمام شهر راه حل عاقلانه ای است یا نه، اینکه چه لطمه ای ممکن است به شهر بخورد اگر ماشینها نصف شوند، اینکه چقدر حمل و نقل عمومی پاسخگوی نیاز مسافرتهای درون شهری مردم است، اینکه آدمها مجبور می شوند برنامه ریزی روزانه شان را تغییر دهند، همه اینها به جهنم. اینجا فقط برای چندمین بار به یک اصل می رسیم:

((قانون، به هر دلیلی و با هر شکلی، وضع می شود. مردم قانون را به تخم یا تخمدان یا هر قسمت دیگر از بدنشان که خودشان می دانند حواله می کنند. مجری ِ قانون سرش شلوغ است و به کارهای دیگری می رسد، پس به روی خودش نمی آورد و آنرا نادیده می گیرد. قانونگذار خسته است طفلکی، پس قانونی که گذاشته را فراموش می کند. سیستم کمی و فقط کمی دچار هرج و مرج می شود. اما به سرعت به حالت پایدار قبلی خود می رسد و در نهایت هیچ اتفاقی نمیوفتد. مشکل اولیه هم مشمول مرور زمان می شود، یعنی یا خودش خود به خود حل می شود یا سیستم به آن عادت می کنند و با آن کنار می آید))

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: