سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی دسته‌ها: دیگران

ما محکوم به تغییر هستیم

ویلیام سامرست موآم حرف جالبی زده است. روحش شاد. مضمون حرف او این است که: «این آدمی که امسال هستیم، با آن آدمی که سال گذشته بوده‌ایم تفاوت دارد و این مساله دقیقاً در مورد آن کسی که دوستش داریم نیز صادق است. او هم دیگر آدم سال گذشته نیست. پس باید خودمان تغییر کنیم، تا بتوانیم یک آدم تغییر کرده را همچنان دوست داشته باشیم»

حرفی که این بزرگوار می‌زند بنظر بسیار ساده و قابل فهم است. اما ماجرا یک پیچیدگی‌ خاصی دارد که استاد چندان در جمله‌ی خود آن را باز نکرده است. همه تغییر می‌کنیم! هیچکدام آن آدمی که سال گذشته‌ بوده‌ایم را دوباره تجربه نمی‌کنیم. همه‌ی ما از سال گذشته به امسال یک مسیری را در زمان طی کرده‌ایم که تک تک اتفاقات و ماجراها و مسائلش روی چیزی که امروز هستیم تاثیر گذاشته است. ما مجبور، نه!، ما محکوم به تغییر هستیم. این همانطور که بر من صادق است، بر کسی که دوستش دارم هم صدق می‌کند. اما این وسط یک چیز دیگری، یک چیزی بیشتر از من و او، یک «ما» هم وجود دارد.

یک سال می‌گذرد، من تغییر کرده‌ام، اویی که دوستش دارم هم تغییر کرده است. من به کدام سمت؟ او به کدام جهت؟ حاصل برآیند این دو تغییر چه می‌شود؟ هم‌جهت هستند؟ یکدیگر را تشدید می‌کنند؟ خلاف جهت یکدیگرند؟ همدیگر را خنثی می‌کنند؟ باید چه کار کرد که تغییر من در کنار تغییر او، تغییر ما را حاصل نشود؟ باید چه کار کرد که همه چیز همانطور که بود باقی بماند؟ یا یک قدم فراتر، همه چیز یک قدم، به اندازه‌ی یکسال، بهتر بشود؟

چیزی که در حقیقت رخ می‌دهد این است که من تغییر می‌کنم و سهم بزرگی از این تغییر را او سبب شده است. او عوض می‌شود و من بخش بزرگی از آن تغییر را باعث شده‌ام. این مساله باید چگونه باشد که تغییر من که او سبب و تغییر او که من باعثش شده‌ام همراستا و هم‌جهت یکدیگر شوند؟ دوست داشتن بی‌قید و شرط که احمقانه و مسخره و غیرکاربردی و غیرواقعی است، پس چگونه می‌توان هم تغییر کرد و هم قید‌ها و شرطها را بدون تغییر نگه داشت؟

در نهایت ولی آن اتفاقی که می‌افتد این است که آن کسی که دوستش داری تو را، مستقیم یا غیر مستقیم، تغییر می‌دهد، آن هم در خلاف جهت خودش، و بعد خودش آن تغییر را نمی‌پذیرد. یعنی خودش مسئولیت آن تغییری که بر خلاف جهت تغییر خودش بوجود آورده را به گردن نمی‌گیرد. یعنی تو را در پروسه‌ای قرار می‌دهد که مسیری خلاف جهت خودش را دنبال می‌کند که انتهای آن با یک تغییر همراه است و بعد پروسه‌ای که خودش بوجود آورده را فراموش می‌کند و تغییر تو را سر نیزه می‌زند. ویلیام سامرست موآم خیلی هم خوب گفته است، که باید تغییر کرد تا بتوان یک آدم تغییر کرده را دوست داشت. من اما خیلی بی سر و ته و بهم ریخته نوشتم، ولی سئوال اینجاست که آدمی که خودش سبب تغییر ما در خلاف جهت تغییر خودش شده است را چقدر می‌توان دوست داشت؟ اصلاً می‌توان همچنان دوست داشت یا نه؟

 

Advertisements

عشق هیچگاه به مرگ طبیعی نمی‌میرد

«عشق هیچگاه به مرگ طبیعی نمی‌میرد. عشق می‌میرد، چون نمی‌دانیم چگونه مخزن خالی شده‌اش را پر کنیم. چشم‌های بسته، اشتباهات، خیانتها، بدی‌ها و زخم‌ها هستند که آن را می‌کشند. عشق خسته می‌شود، پژمرده می‌شود، کدر می‌شود، و سپس می‌میرد.»

.: آناییز نین :.

 

تیرانوسوروس بالای زبان گنجشک

«امروز اگر کودکی در جوامع متمدن به دنیا بیایید، هر قدر هم بی تحرک و تنبل باشد، در پنج شش سالگی به مریخ رفته و با موجودات سبز کوچک درگیر شده، تلفات سنگینی بر ارتش هولناک اژدهای مکانیکی محافظ طلای فورت ناکس وارد کرده است. تیرانوسوروس، شاه دایناسورها را شکست داده و بی آن که از محفظه های زیر دریایی و لباس غواصی استفاده کند به قعر دریا رفته است. او نسل بشر را از خطر شهاب سنگ بزرگی رهانیده که به سمت زمین می آمد. در مقایسه با چنین دستاوردهای بزرگی، پسرک روستایی [50 سال پیش] خیلی که زور می زد خودش را به بالاترین شاخهء زبان گنجشک بیست متری می رساند یا با فروتنی ولی همراه با لذتی فراوان که آب دهان اش را راه می انداخت، بالا رفتنش را از درخت انجیر توی حیاط به رخ می کشید که برای چیدن میوهء تر و تازه صبحگاهی خود را به آن می رساند. هم چون پرنده ای طماع برای چشیدن شیرهء میوه. شاید کار چندان مهمی نباشد اما بی تردید، قهرمان پیروز امروز که پشت تیرانوسوروس را به خاک می مالد، از گرفتن مارمولکی در دست عاجز است.»

(خرده خاطرات ژوزه ساراماگو)

حیف شد

مرد با آن سر برهنه، موهای از ته زده، صورت دراز و خط‌های ظریف چهره، قد و بالای خوب، چشمان آبی و نگاه مستقیم، با آن که چهل سالی داشت هنوز در بارانی خود لاغر می‌نمود. دستش را محکم روی میله قطار گذاشته و تمام سنگینی تنش را فقط روی یک پایش انداخته بود و با آن بالا تنه راحت معلوم بود که از آسودگی و نیرومندی برخوردار است. در این لحظه قطار کند کرد و سرانجام در ایستگاه کوچک و محقری ایستاد. لحظه‌ای بعد زن جوانی که نسبتاً خوش لباس بود از پایین دری که مرد به آن تکیه داده بود گذشت. زن ایستاد تا چمدان را از این دست به آن دستش بدهد و در این لحظه مسافر را دید. مسافر لبخند زنان به زن نگاه می‌کرد و زن هم نتوانست جلو لبخند زدن خود را بگیرد. مرد شیشه‌ی پنجره‌ی قطار را پایین کشید اما قطار دیگر راه افتاده بود. مرد گفت:« حیف شد ». زن جوان همچنان به او لبخند می‌زد.

(آدم اول – آلبر کامو)

لیلیت هنوز منتظر است؟

یادت هست یک بار خون دماغ شدی؟ یادت هست بیرون دست شویی منتظرت شدم؟
حالا نه خون دماغ شده ای، نه توی دست شویی هستی… اما من منتظرتم.

پ.ن: این را توی کشوی میزم پیدا کردم، روی تکه ای کاغذ. خیلی سال پیش وبلاگ «لیلیت قرن بیست و یک» نوشته بودش. آن زمان نوشته هایی را که دوست داشتم روی تکه ای کاغذ می نوشتم و بعدها نمی دانم چه بلایی سرشان می آوردم که هیچکدامشان را دیگر پیدا نمی کردم. این اما توی کشوی میزم جا خوش کرده بود. رفتم به وبلاگش، آنجا نبود. گوگل ش کردم، چیزی نصیبم نشد. اگر کسی از او خبر دارد سلامم را برساند. همین.

سالهای خیال، سالهای تخیل

«من عاشق دنیای کودکانه ام ، چون پر است از راز و رمز. وقتی که بچه هستی، چیزی به نام یک درخت ساده برایت معنا ندارد. آن را از فاصلهء دور ریز و کوچک می بینی، اما وقتی نزدیکش شدی، رشد کرده و بزرگ شده است. وقتی که بچه هستی قوانین را درک نمی کنی، ما فکر می کنیم بزرگ که می شویم قوانین را می می فهمیم، اما در حقیقت ما خطی به روی تمام ابتکار و تخیل خود می کشیم.»

دیوید لینچ

.

من کجام؟ اینجا کجاس؟

اگر می خواهید خود را پیدا کنید درست همان جایی که هستید بمانید! در غیر اینصورت در معرض خطر بزرگ گم کردن خودتان برای همیشه قرار خواهید گرفت!

(راز فال ورق – یوستین گوردر)

به جای زار زدن، کوفت کن

«بدترین و فاجعه آمیز ترین بخش افسرده بودن، مسئلهء غذا ست. رابطهء یک نفر با غذا یکی از مهمترین روابطی ست که تعریف شده است. فکر نمی کنم رابطه شما با والدین تان تا این اندازه مهم باشد. افرادی هستند که هیچوقت والدینشان را نخواهند شناخت. فکر نمی کنم رابطه شما با دوستانتان مهم باشد. اما ارتباط شما با هوا مهمترین است. شما نمی توانید با هوا بهم بزنید! شما در یکدیگر گیر افتاده اید. جدی بودن رابطهء شما با آب فقط کمی از رابطه تان با هوا کمتراست. و بعد از آنها غذا، شما نمی توانید بی خیال غذا شوید و با او بهم بزنید و سراغ چیز دیگری بروید. باید سعی کنید این حقیقت را بپذیرید که حتی وقتی افسرده اید، غذا همچنان دوست شماست.»

(این یک داستان بامزه است – ند ویزینی)

.

هول نده! خودم میرم

اگر تن به ازدواج دهم باید در صحنهء عروسی برای سه نفر جا باز کنند: من، عروس و یک بنده خدایی که لولهء تپانچه را گذاشته روی کله ام!!

(هزار خورشید تابان – خالد حسینی)

دوباره بگو ببینم چی میگی

یارو داره زور میزنه مورس یاد بگیره،
چون فکر می کنه گوزش میخواد باهاش ارتباط برقرار کنه !!

+ منبع

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: