سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی دسته‌ها: فوتوتات

تو از پشت

بیدار که می شوم، خمیازه ای می کشم و دستانم را کش می دهم به اطراف و پاهایم را چوب می کنم در امتداد بدنم تا جایی که چیزی در درونم تق صدا بدهد. بیدار که می شوم چشم می دوزم به سقف که همیشه آنجاست و محصور شده ام در قابی که او برایم تعریف کرده و مژده می دهد که امروز هم تکرار خواهی شد بیچاره، که امروز هم تکراری خواهی شد بدبخت، و این سقف است که غم را سرفه می کند توی صورتم، این تکرار است که امروز را آغاز می کند.

سرم را می چرخانم به چپ و چشمم می افتد به ساعت کنار تخت، که زمان می دود و پرواز می کند، که زمان اوج می گیرد و دور می شود، که باز هم دارد دیر می شود، که این تکرار است که دیر می شود، که حتی دیر شدن هم تکراری می شود، و این ساعت است که اضطراب را عطسه می کند توی صورتم، این تاخیر است که امروز را آغاز می کند.

سرم را می چرخانم به راست و چشمم می ماند روی تو، که اینجا هستی، که آفتاب سرک می کشد بر بدن عریانت و گل می روید روی ملافه ها از لطافت حضورت. چشمانم می رقصند روی خوابیدنت از پشت، آرامشت از پشت، بدنت از پشت، برهنگی ات از پشت، موهایت از پشت، پشتت از پشت، و این تو هستی که زندگی را می پاشی توی صورتم، تو هستی که هر روز را آغاز می کنی.

Advertisements

واژه را تو معنا کن

روزی کتابی چاپ خواهم کرد، لغت نامهء تصویری، که برای هر کلمه تصویری داشته باشد، بی هیچ توضیح اضافی. در آن عکس تو را خواهم گذاشت کنار واژهء «آرامش»، که چشمهایت را لطیفانه می بندی و با انگشتانت، ظریفانه موهایت را می خوابانی پشت گوش ت و لبخند می زنی، معصومانه به هر فکری که در سر داری.

یک روزی کتابی چاپ خواهم کرد و به همه خواهم گفت که تو خود ِ خود ِ آرامش هستی.

(نقاشی از: شــهــرزاد)

.

دیوِ درونِ من

کودک درونم، دیوِِ ناقص الخلقه ای ست که عصرها می آید و روی زانویم می نشیند، تا برایش قصهء دختری را بگویم که با بوسه اش دیوِ ناقص الخلقه ای را آدم کرد.

کودک درونم تنهاست. همبازی که نه، دلش بوسه می خواهد.

معادله ام! مجهولم توئی

منحنی ات را که رسم می کنم،
حدِ پایین و بالایت به من میل می کنند.
من تابع ام!
تو متغیرم باش.

.

. . . . . .

. . . . . . از محل نقطه چین بوسیده شود . . . . . .

.

می خواهم بیایم!… بیایم؟

می دانم تنهایی ات شبیخون حجم مرا پیش بینی نمی کرد،
می خواهم بیایم تا برایم بگویی چه اندازه تنهایی ات بزرگ است.

حرفی بزن!… بیایم؟

پ.ن: برداشتی آزاد از سهراب سپهری.

چهار خانه هایمان

قهوه ات را خورده ای،
……نشسته ای رو به روی من،
…………خیره به چهارخانه های روی زمین.

حرفم را خورده ام،
……نشسته ام رو به روی تو،
…………خیره به چهارخانه های روی جورابت.

نه تو میدانی،
……………نه من،
……………………که بعد چه خواهد شد…

(عکس از: الهه ر.ب)

.

پس من کجا هستم؟

تنها که می شود،
برهنگی اش را به زمین می کشد،
دود سیگارش را به هوا می مالد.

تنها که می شود،
بی من که می شود،
هیجان انگیزتر از همیشه است.

.

اول بلرزان، بعد بلغزان

بدن باید جایی بلغزد که دل می لرزد.

.

نم بزن بر دل من


تو چگونه بر شیروانی قلب من باریدی
که همانجا ماندی و سُر نخوردی ؟!

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: