سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی دسته‌ها: موزیقی

صدهزارمین

اگر من را بشناسید، که مسلماً این طور نیست، می‌دانید که یکی از بزرگترین علاقه‌مندی‌های من که البته بیشتر به یک بیماری شبیه است، ثبت کردن و آمار گرفتن از چیزهایی‌ست که برایم اهمیت ویژه‌ای دارند. می‌توانم به شما بگویم که ده سال پیش، در ماه یازدهم سال، چند فیلم ترسناک دیده‌ام. یا بگویم که پنج سال پیش چند بار به سینما رفته‌ام. یا دو سال پیش، تابستان، چند تومان برای رفتن به رستوران هزینه کرده‌ام. یا کتاب «چگونه با آمار دروغ بگوییم» را در چه روز و چه ساعتی خریده‌ام. علاقه به همچین موضوعی باعث شده که از ابزارهای گوناگونی برای ردگیری و پیگیری همه چیز استفاده کنم، که یکی از مهمترین و دوست داشتنی‌ترین آنها سایت فوق‌العاده‌ی «لست اف ام» است.

این سایت به شما کمک می‌کند که آمار تک تک آهنگهایی که گوش می‌کنید، از همه نظر، را داشته باشید. موضوع الان معرفی این سایت نیست. ماجرا از این قرار است که دیشب، بعد از گذشت دوهزار و نهصد و یازده روز (دوازده روز کمتر از هشت سال) از عضویت من در این سایت، تعداد دفعات گوش دادنم به ترکهای موسیقی به صدهزار رسید، یعنی بطور متوسط سی و چهار آهنگ در روز. هرچند تعداد متوسط آهنگهای روزانه‌ام کمی بیشتر از این است، اما این آن چیزی‌ست که ثبت شده و من هم برای ثبت شده‌ها احترام ویژه‌ای قائل هستم.

صدهزارمین آهنگی که گوش کرده‌ام، «پایین – قسمت اول» نام دارد، از آلبومی با عنوان «روزهایی که متوجه‌شان نشدی»، از یک گروه پست راک دو نفره‌ی ناشناس فنلاندی به اسم «راندوو پارک». آیتیونز می‌گوید که این آهنگ را تا به امروز چهل و هفت بار گوش کرده‌ام، اما لست اف ام فقط سی و نه بار آن را ثبت کرده است. آهنگی کمتر از سه دقیقه، بسیار ساده، اما عجیب و خارق العاده. انگار که پیانوی به کار رفته در آن دارد صحبت می‌کند، انگار که می‌خواهد ماجرایی را برایتان زمزمه کند، انگار که حرف دارد، حرف می‌زند، چیزی را به شما می‌گوید که درباره‌ی شما نیست، اما شما را محرم اسرارش می‌داند. قضیه آنجا روشن می‌شود که صدهزار و یکمین آهنگم «پایین – قسمت دوم» است. اینجا پیانو دوباره حرفهایش را تکرار می‌کند. همان حرفها را می‌زند، اما آشکار است که مخاطبش شما نیستید. چیزهای جدیدی می‌گوید، اما اساس حرفش همان است که پیش از این شنیده‌اید. به ناگهان گیتار وارد می‌شود پاسخش را می‌دهد! این یک درگیری عاشقانه، ساده، بدون پیچیدگی، بین پیانو و گیتار است که شما ناخوداگاه در میان آن قرار گرفته‌اید. انگار که پیانو در آهنگ اول از شما خواسته باشد که هنگام صحبت کردنش با گیتار تنهایش نگذارید.

تمام اینها بهانه شد که به شما یک آهنگ، نه، دو آهنگ معرفی کنم. صدهزارمین و صدهزار و یکمین آهنگی که شنیده‌ام. برای شما هم گذاشتمشان توی ساندکلاد (اینجا). بشنوید و لذت ببرید.

Advertisements

باریکه‌های از خاطرات

پنجشنبه است و مانده‌ام خانه. نه کسی با من کاری دارد و نه من دنبال برنامه‌ای می‌گردم. لیست کارهای عقب افتاده‌ام را بالا و پایین می‌کنم و به سراغ آنهایی که می‌توان در خانه یا از خانه انجام داد می‌روم. تمیز کردن خانه، انجام ‌می‌شود. مرتب کردن کابینت آشپزخانه، انجام می‌شود. چک کردن فلان سایت، انجام می‌شود. نوشتن فلان مطلب برای فلان جا، طول می‌کشد، باشد برای یک روز سرحال‌تر. تمیز کردن کشوی خاطرات، می‌روم سراغش.

یک آلبوم را بصورت تصادفی انتخاب و پلی می‌کنم. آلبوم «تاریکخانه» از یک گروه کم نظیر روسی، با نام «ایستسیس» محصول 2011. توی اتاق می‌روم، کشو را می‌کشم بیرون و می‌گذارم روی تخت، چهارزانو می‌نشینم مقابلش و دانه دانه چیزها را بر می‌دارم و وارسی می‌کنم. چون چپ دست هستم، آنهایی که می‌خواهم نگه دارم را می‌گذارم سمت چپ، آنهایی که باید دور انداخته شوند را می‌گذارم دست راست. موسیقی نیز در حال پخت شدن است.

نامه‌های کاغذی قدیمی، کارت پستال‌های رنگ و رو رفته، دفترچه‌های کوچک روزنوشت، متن‌های رمانتیک، نوشته‌های عاشقانه، یکی یکی بررسی می‌شوند و با توجه به آن آدم و خاطراتی که با او داشته‌ام یا به چپ می‌روند و یا به راست. اینکه توی کشو چه چیزهایی از چه کسانی است و هر کدام در چه جهتی گذاشته می‌شوند مهم نیست. در این مورد نمی‌خواهم حرف بزنم. اما فضایی که حاکم است حال و هوای عجیبی دارد. انگار که موسیقی را برای من و برای بررسی کشوی خاطرات من ساخته باشند!  یک غم سنگینی تمام وجودم را در بر می‌گیرد که مطمئنم درصد بالایی از آن بخاطر ترکیب موقعیت و موسیقی‌ست. انگار که من تک تک آنها را با زیر و رو کردن کشوی خاطراتم زندگی کرده باشم. انگار که بجای آنکه از بیرون صدایشان بیاید، از درون شنیده‌شان باشم. فضا غم‌انگیز است اما انگار یک سرخوشی در من در حال جوانه زدن باشد. کارم که تمام می‌شود، کشو را سر جایش می‌گذارم، آنهایی که سمت راست جمع شده‌اند را پاره و درون سطل می‌ریزم، و بعد به سراغ «تاریکخانه» می‌روم. باید دلیل این حال عجیب را پیدا کنم. طبق آمار آی‌تیونز آخرین باری که این آلبوم را گوش داده‌ام در حدود سه سال پیش است. تا قبل از شنیدن دوباره‌ش چیز خاصی از آن در ذهنم باقی نمانده بود. اولین چیزی که توجهم را جلب می‌کند اسامی 12 آهنگی‌ست که در این آلبوم جا خوش کرده‌اند و حساب کار دستم می‌آید:

1. «زمانیکه که متولد بشوی، دیگر نمی‌توانی پنهان شوی»
2. «در نیمه راه خروج از تاریکی»
3. «چرخیدن میان گذشته، در ذهن، پیش از خواب»
4. «رویاها تا زمانیکه خواب هستیم واقعی هستند»
5. «باریکه‌های از خاطرات»
6. «ما فریب ظاهر حقیقت را می‌خوریم»
7. «من آزادم. برای همین گم شده‌ام»
8. «زندگی غم‌انگیز و غیر قابل تحمل است، چون نمی‌توانم پرواز کنم، چون من پرنده نیستم»
9. «زمان یک توهم است»
10. «مرثیه»
11. «برزخ»
12. «تمامی آن سقوط»

پس ماجرای عجیب تولد سرخوشی در بستر فضای غم‌انگیز همین است! مواقعی که یک آلبوم این چنین با شرایط و حال و روزم هماهنگ می‌شود، عشق می‌کنم و آنقدر می‌چسبد و که کل غم‌انگیز بودن ماجرا فراموش می‌شود. از زمان جمع و جور کردن کشوی خاطرات چند ساعتی گذشته که این را می‌نویسم، «تاریکخانه» برای چهارمین بار در حال پخش شدن است.

 

آب دهان به روی من تف می‌اندازد

وقتی که برای پیاده‌روی شبانه می‌روم، همیشه هدفون روی گوشهایم است. رویکرد موسیقی گوش کردن من یک چیز متفاوتی نسبت به آدمهای دیگر است و آن هم اینکه چندان میانه‌ای با شافل ندارم. ترک اول از یک آلبوم را پلی می‌کنم و تا ترک آخر همراهش می‌شوم. نمی‌گذارم که مود و حس و حالم با عوض شدن ژانر و آرتیست به کل بهم بریزد. اجازه می‌دهم که آرتیست حرفش را کامل بزند و به بخشی از آن اکتفا نمی‌کنم. همیشه هم قبل از آنکه آلبومی را گوش کرده باشم یا روی آیپاد بریزم، لیریکس آهنگها را به آن اضافه می‌کنم، شاید یک حال و هوایی داشته باشم که بخواهم از روی متن با او هم آواز شوم و متن را زمزمه کنم، یا حتی حرفهاش را دقیقتر و بهتر بفهمم. حس و حال من همیشه با نظم و انسجام یک آلبوم همراه بوده و با غافلگیری و بهم ریختگی شافل سازگار نبوده است. اما پیاده‌روی شبانه حکایت دیگری دارد این شاید تنها زمانی باشد که اجازه می‌دهم پلی‌لیست آهنگهای پنج ستاره به صورت شافل در گوشم زمزمه کند.

دیشب اما بطور کاملاً اتفاقی و بدون برنامه ریزی قبلی تصمیم می‌گیرم کل پیاده روی را تنها با یک آلبوم همراه شوم، از ترک اول تا ترک آخر. آلبومی که تازه منتشر شده و هنوز فرصت نکرده تا آن را گوش کنم: «عشق، دروغها و تراپی» از گروه هارد راک آمریکایی «سلایوا» (Saliva به معنی آب دهان). هدفون را روی گوشهایم می‌گذارم، اولین ترک را پلی می‌کنم و وارد جاده می‌شوم. فریاد می‌زند و می‌خواند:

«دوباره ذهنم را به بازی گرفته‎‌ای / دیگر نمی‌توانم تو را که تغییر کرده‌ای تحمل کنم / می‌توانی تصویر خودت را در آینه تحمل کنی، یا آنقدر کور شده‌ای که هیچ چیزی به جز خودت را نمی‌بینی؟ / حماقت من شرم‌آور است / همه چیز تقصیر توست / باید بروم، قبل از اینکه کنترلم را از دست بدهم»

خشمش را می‌فهمم. چیزهایی را به یاد می‎آورم. خاطراتی جلوی چشمم می‌آیند. حسهای مرده‌ای زنده می‌شوند. آهنگ بعدی پلی می‌شود:

«هر کاری که کرده‌ام، هرچیزی را که باخته‌ام، پشیمان نیستم، تمامش بخاطر تو بود / اما آیا تو هم می‌توانی چنین ادعایی داشته باشی؟ / … / بگو که تا کجا می‌خواهی پیش بروی / واقعاً ارزشش را دارد؟ / دیگر تو را حس نمی‌کنم / عجب عشق غم‌انگیزی»

دردش را می‌فهمم. چیزهایی را به یاد می‎آورم. خاطراتی جلوی چشمم می‌آیند. حسهای مرده‌ای زنده می‌شوند. آهنگ بعدی پلی می‌شود:

«وقتی که رفتی، وقتی که نبودی، تنها شدم، ترسیدم، روح شدم / وقتی کسی کنارم نیست، من با صداهای درون سرم حرف می‌زنم / روی تخت با شیاطین می‌خوابم، جایی که قبلآ تو بودی / نجاتم بده، نجاتم بده»

حسرتش را می‌فهمم. چیزهایی را به یاد می‎آورم. خاطراتی جلوی چشمم می‌آیند. حسهای مرده‌ای زنده می‌شوند. آهنگ بعدی پلی می‌شود:

«وزیدن باد را حس می‌کنم / و اینکه آسمان به سیاهی می‌رود / بسته شدن چشمانم را حس می‌کنم / دیگر راه برگشتی نیست / امواج به ساحل می‌خورند و رد پاها را پاک می‌کنند / و من در جایی ایستاده‌ام که یک زمانی دست تو را در دستانم گرفته بودم / نفسم را تو می‌دهم و خارج می‌کنم / این دلشکستگی می‌گذرد / در غم فرو می‌روم / خیلی زود غرق می‌شوم / چه کسی دستم را می‌گیرد وقتی که به زیر کشیده می‌شوم؟»

درماندگی‌اش را می‌فهمم. چیزهایی را به یاد می‎آورم. خاطراتی جلوی چشمم می‌آیند. حسهای مرده‌ای زنده می‌شوند. آهنگ بعدی پلی می‌شود:

«باید نفس بکشم، باید فکر کنم، در مورد زندگی‌ام و معنی آن / به یک ندا برای انتخاب کرده نیاز دارم / از چیزی که به آن تبدیل شده‌ام خسته‌ام / در دنیا احساس حماقت می‌کنم / چه بلایی سر من آمده؟ / واقعاً نابود شده‌ام؟ / با زندگی‌ای که انتخاب کرده‌ام می‌جنگم / باید راه حلی بیابم / باید قبل از اینکه طوفان تغییرم دهد راه حلی بیابم / هیچوقت دیر نیست / می‌آموزم که پرواز کنم / می‌آموزم که بالهای شکسته پرواز کنم»

امیدش را می‌فهمم. چیزهایی را باید به یاد بیاورم. خاطراتی باید جلوی چشمم بیایند. حسهای مرده‌ای باید دوباره زنده شوند. به فکر فرو می‌روم. آیپاد را از جیبم بیرون می‌آورم، وارد قسمت پلی‌لیستها می‌شوم، آهنگهای پنج ستاره، شافل، به پیاده‌روی ادامه می‌دهم.

یکی از همین شبها

بهار شده بود و آخرین برف، سیاه از خاک و چرک. همه جا پر از مردم بی‌تحرک بود، با عینکهای آفتابی که پشتشان پوچی زمستان پنهان شده بود. روزها به آهستگی رفته و تاریکی به سرعت آمده بود. وقتی قهوه‌ی رقیق در فنجان کثیفش از خنک به سرد رسید، به آرامی نشست و سیگار دیگری پیچید. یکبار دیگر به سقف خیره شد و رویایی از رهایی ساخت. موسیقی وصال را روی آرزوی خود می‌شنید، آرزوی دیدن گذشته و آینده. اگر فقط می‌توانست چشمانش را ببندد، می‌توانست در رویا زندگی کند، نه در این ترس همیشگی از خواب همیشگی.

«دلت برایم تنگ شده؟» صدای دختر بود. اما مرد فقط سطح را می‌شنوید. او هنوز از غیبت صدای دختر در زندگی‌اش غافل بود. دختر را دید که وقتی می‌رفت بوسه‌ای برایش فرستاد، و همان موقع آرزو کرد که کاش چشمان دختر برای همیشه به او بتابد.

شاید یکی از همین شبها دختر قدم از این خیال بیرون بگذارد و در گوشش نجوا کند «بلند شو با هم برقصیم».

(ترجمه‌ای آزاد از آهنگ One f these nights،‌ آلبوم That day last November، گروه Our Ceasing Voice)

در آغوش خاکی و مخملین تو

از آن زمانهای بیکاری‌ست. همان وقتهایی که دست چپ را ستون می‌زنی زیر چانه‌ات و با دست راست صفحات اینترنت را اسکرول می‌کنی. می‌چرخی و می‌گردی، بدون آنکه هدفی داشته باشی، بدون آنکه ذهنت درگیر تصاویری باشد که می‌بینی. نشسته‌ام جلوی مونیتور و صفحات را بالا و پایین و پس و پیش می‌کنم. در همین گشت و گذار چشمم می‌خورد به عکسی که در آن با حروف درشت نوشته شده «در همین لحظه که این را می‌خوانی، آهنگی که در حال شنیدنش هستی، موسیقی مراسم تشییع جنازه‌ی توست!» و من در همان لحظه «در آغوش مخملین تو» از Tales of Murder and Dust را گوش می کنم که انگار آهنگهایش را برای فیلمهای وسترن می سازد (این آهنگ را اینجا بشنوید و ادامه را بخوانید). مراسم تشییع جنازه‌ی من سه دقیقه و چهل و دو ثانیه طول خواهد کشید:

«اینجا غرب وحشی یا شرق خشمگین است. حتی می‌تواند شمال عصبانی یا جنوب ناآرام باشد. من در یک دوئل کشته شده ام. قاتلم قوی و بی رحم است. اگر قوی نبود که زورش به من نمی‌رسید، اگر بی‌رحم نبود که دلش نمی‌آمد! حالا من دراز کشیده‌ام توی قبر، با همان لباس، بدون تابوت و دوستانم با دستان آویزان و چشمان حزن‌انگیز ایستاده‌اند بالای سرم، که «در آغوش مخملین تو» آغاز می‌شود. دوربین از توی قبر بالا می‌آید و می‌چرخد و آهسته از روی صورت تک تک حاضرین می‌گذرد. دقیقهء 1:24 دوربین روی صورت کشیش عصبانی و پیر می‌ایستد که با خشم چیزی را موعظه می‌کند. دوربین از سمت پاهایم وارد قبر و از بالای سرم دوباره خارج می‌شود و باز شروع می‌کند روی صورت حاضرین چرخیدن، اینبار کمی تندتر. دقیقهء 2:04 باد می‌زند زیر کلاه کسی که در ان لحظه دوربین مقابل صورتش است و او دستپاچه و اسلوموشن می‌دود دنبال کلاهش. دو سه نفر دیگر هم برای کمک به او اسلوموشن می روند دنبال کلاه، کشیش اسلوموشن کتابش را به کناری پرتاب می‌کند و فریاد زنان می‌دود دنبال کلاه، تمام حاضرین حالا از سر و کول هم بالا می‌روند تا کلاه را بگیرند. هیچکسی اطرافم نیست و دوربین دوباره بر می‌گردد توی قبر و می‌نشیند روی صورتم و از توی چشمانم آسمان را تماشا می‌کند. دقیقهء 3:28 قاتلم می‌آید بالای قبر، روبروی دوربین و به بیلی که در دست دارد تکیه می‌زند. همانطور مات به من خیره می‌شود، بیل را در زمین فرو می‌کند و با کمی مکث خاک را می‌پاشد روی دوربین، چند ثانیه سیاه می‌گذرد، آهنگ تمام می‌شود و من در آغوش مخملین خاک برای همیشه به خواب می‌روم»

تو نمی توانی انتخاب کنی چه چیزی بماند و چه چیزی محو شود

 

«تو حفره ای هستی، در سرم. تو فضای خالی هستی، در بسترم. تو سکوتی هستی، میان افکار و گفته هایم. تو وحشت شبانگاهی، تو پاکی صبحگاهی، تمام که شود تو آغاز خواهی شد. تویی مغز و افکار من، تویی قلب و احساس من»

فلورنس (Florence + the Machine) اینها را در گوشهایم زمزمه می کند. این زن وقتی به بالا خیره می شود، وقتی دستانش را باز می کند، وقتی صدایش را رها می کند، فرقی نمی کند که کجا باشی، تسخیر می شوی‏، به سادگی و بدون درگیری، تسلیم می شوی. ایستاده ام توی اتوبوس، آوازش را لب می زنم و مثل ماهی دهانم را باز و بسته می کنم. چند نفری که کنارم ایستاده اند کمی فاصله می گیرند، که مبادا باز و بسته شدن دهانی که صدایی از آن در نمی آید واگیر داشته باشد! در آن فشار جمعیت، اطراف من خالی مانده است. سرم را که بالا می آورم، چند قدم آن طرف تر پسری را می بینم که نیمرخ به من ایستاده و از شیشه بیرون را تماشا می کند. یکی از دوستان قدیمی ام است که مدتهاست از او خبری ندارم. عکس العملم همان چیزی است که حدس می زنید. اگر قرار بود از او باخبر باشم، بی خبر نمی ماندم! کمی فاصله می گیرم تا من را نبیند و مجبور نباشم تمام مسیر را با او هم صحبت شوم. همانطور آرام می خزم و نزدیک نردهء مرز بین خانمها و آقایان می شوم. تمام اینها در یک دقیقه اتفاق می افتد.

«آیا ترکم خواهی کرد اگر بگویم که چه کرده ام؟ آیا به من نیاز خواهی داشت اگر بگویم که به چه چیزی تبدیل شده ام؟ گفتنش در میان جمع ساده است، اما عشق من، گفتنش به تو سخت ترین کار دنیاست»

لب زدنم تبدیل به زمزمه می شود. آهنگ جلو می رود، من هم همینطور. آهنگ بالا می رود، من هم همینطور. آهنگ به اوج می رسد، من هم همینطور. همانطور سرم را به اطراف می چرخانم. کنار نرده، در قسمت خانمها، دختری ایستاده و با چشمانی گرد شده به من خیره شده است. با او چشم در چشم می شوم. باورم نمی شود! چشمان من هم گرد می شود. سالها بود که او را ندیده بودم. او آنجا ایستاده، اولین عشق زندگی ام که هیچوقت نفهمید دوستش دارم. از آخرین باری که او را دیده ام به گمانم هفت سالی می گذرد. هدفون را از روی گوشم بر می دارم و فلورنس را ساکت می کنم. «تو اینجا چی کار میکنی؟» اولین جمله ای ست که هر دو به زبان می آوریم. از کار و زندگی اش می پرسم،‌ از زندگی و کارم می پرسد. حال و احوال و خوش و بش می کنیم تا به مقصدش که نزدیکتر از مقصد من است می رسیم. پیاده که می شود سالها خاطرات مشترکمان را جا می گذارد. خاطراتی که از سه سالگی من و تولد او آغاز می شود.

«و من هر کاری می کنم که تو پیشم بمانی. هیچ نوری نیست، فقط بگو می خواهی چه چیزی بگویم» فلورنس خواندنش را ادامه می دهد و من زمزمه کردنم را از سر می گیرم.  

پ.ن: عنوان‏ پست از همین آهنگ انتخاب شده.

 

 

 

 

ترس را مانند یک تاج بر سرم می گذارم

«نمی دانم این ترس از کجا آمده، که چرا می ترسم همهء آدمها را از دست بدهم. هیچوقت از تنها بودن نترسیده ام و حالا تبدیل می شوم به کسی که از بودن می ترسد. نمی دانم این ترس از کجا آمده، این ترس از شکست، ترس از مایوس کردن دیگران و خود. این ترس در عمق وجودم جان می گیرد، بزرگ می شود، فلج و یخ زده ام می کند. انگار دو قدم به جلو و سه قدم به عقب می روم. صورتم را به سمتش خواهم گرفت و فرار نخواهم کرد. شجاعت و ایمان آزادم خواهند کرد، انگار هیچ کسی نمی تواند نجاتم دهد. اگر این بار احساسم را دنبال نکنم، فراموش می کنم مفهوم زندگی را، انتخاب می کنم این جاده را، تنها قدم در آن می گذارم… ترس را بر می دارم و مانند یک تاج بر سرم می گذارم»

سنگفرش های خیابان ولیعصر زیر پایم به عقب می روند. احتمالا مفهومش آن است که من به جلو می روم. صبح هنوز خنکی خود را دارد. آفتاب از لای برگها خودش را آرام آرام پهن می کند روی سنگفرش ها، همان هایی که زیر پایم به عقب می روند. این را از من بپذیر، غلط است! اینکه صبح را با چنین آهنگی شروع کنی. اینکه حواست نباشد و «ربکا کاریجورد» بیاید و آرام بخزد پشت پیانو و «مانند یک تاج بر سرت بگذار» را بخواند، با آن ترس از ترسیدنش، با آن بهت زدگی اش،‌ با آن حقیقتِ کلامِ برهنه و لخت و عریان و حرام زاده اش. غلط است! اینکه یادت برود باید دستت را در جیبت فرو کنی و بدون آنکه حتی خودت بفهمی انگشتت را بگذاری روی قسمت راست دایرهء وسط آیپاد و سوت زنان بزنی آهنگ بعد. غلط است! اینکه اینقدر ساده، اینقدر آسان، اینقدر واضح، اینقدر احمقانه، فاز یک آهنگ چند دقیقه ای را بگیری و تا چند ساعت نگهش داری.

امروز صبح، مردمی که سنگفرش های خیابان ولیعصر از زیر پایشان عقب می رفت، خرس گنده ای را دیدند که کوله ای مشکی بر دوش و هدفونی مشکی بر گوش داشت، که آرام چیزی را زیر لب زمزمه می کرد، که آرام و ساکت گونه اش خیس می شد.

پ.ن: این نسخهء اصلی آهنگ نیست. آن چیزی که امروزم را شروع کرد این نسخهء آکوستیک آهنگ بود. شما هم همین را میل کنید.

ما کامپیوتر خود را با ماکارونی درست کردیم

اگر امروز صبح جوانی را دیدید که تی شرت بنفش به تن، کولهء مشکی به پشت، ته ریش به صورت و هدفون به گوش داشت، و خیابان ولیعصر را سرخوشانه و سرمستانه با رقص و لبخند پایین می رفت، بدانید و آگاه باشید، اول آنکه بنده خدا توهم نداشت، داشت «محاسبه» از « رجینا اسپکتور » گوش می داد. دوم آنکه دیوانه نبود، من بودم!

* عنوان پست از متن آهنگ گرفته شده است

اگر فقط باران را می شناختی

دیر شده است، اما مهم نیست. خیس شده ام، این هم مهم نیست. تنها چیزی که مهم است، بارانی ست که در اولین ساعات کاری اولین روز هفته می بارد. این هوا و این باران را باید پیاده بود. باید ولیعصر را قدم زد و پایین رفت. برای اینطور مواقع پلی لیستی ساخته ام به نام «با باران، برای باران»‏، برای زمانهایی که باران پایین می ریزد و من جلو می روم، برای روزهای بارانی پشت پنجره، روزهای بارانی سواره و روزهای بارانی پیاده. پلی لیست را آتش می کنم تا ببینم برایم چه چیزی انتخاب می کند: «باران مسائل را حل نخواهد کرد» از Man an Ocean.

خب این همان چیزی ست که هر چقدر هم بخواهیم انکارش کنیم از حقیقتش کاسته نمی شود. باران است دیگر، اسید که نیست! بخواهد هم نمی تواند چیزی را حل کند. باران زورش نه به بدبختی من می رسد و نه به مشکلات شما. ماشینی از کنارم رد می شود و آب جمع شده در چالهء خیابان را حواله می کند به سر تا پایم. هنگ حس و حال غم و غصه دارد، اما اسمش کافی ست که همیشه من را به جای غمگین، عصبانی کند. جوی پر از کثافت، خیابان پر از چاله، پیاده رویی که سنگفرشش به درد صخره نوردی می خورد، مردمانی خاکستری که از باران فرار می کنند و شهری خاکستری که باید تحملش کنی. باران مسائل را حل نخواهد کرد و در بیشتر مواقع چندین مسئله هم به مسائل موجود اضافه می کند.

آهنگ به انتها نرسیده خاموشش می کنم. می گردم دنبال یک چیزی، دنبال یک باران دیگری که بیاید و اثر باران قبلی را بشورد و ببرد. «اگر فقط باران را می شناختی» از Balmorhea چارهء کار است. باران را نمیشناسی. از قدرت فوق العاده اش خبر نداری. باران اسید نیست چیزی را حل نمی کند، اما می شورد، تمیز می کند، به رقص در می آورد و به خنده وا می دارد. اگر به جوی پر از کثافت خیره شوی، بطری های نوشابه زیر باران و روی جریان آب می رقصند و بازی می کنند. اگر به چاله های پر آب خیابان نگاه کنی، آسمان در آنها پیداست، و تو انگار بر روی ابرها، بر روی آسمان راه می روی. این شهر خاکستری، اگر باران روی سر و صورتش نبارد، سیاه و کبود است.

خانمی ایستاده روبروی دست فروشی که بساطش را پهن کرده زیر نیمچه سقف کنار بانک و دختر بچه ای 4 پنج ساله  کنارش سر به آسمان گرفته و با جست و خیز قطرات باران را با دهانش شکار می کند. دخترک هر رهگذری که عبور می کند با خنده و شیطنت بوسه ای برایش می فرست و می خندد. مادر مشغول بحث با دست فروش است و کاری به رقص و بوسه های دخترک ندارد. از کنارشان که عبور می کنم بوسه ای هم سهم من می شود، و اینجاست که می فهمی تو هنوز باران را نشناخته ای.

قدرت و ناپایداری

تاریخ، جمعه، یازدهم فروردین هزار و سیصد و نود و یک. زمان، چند لحظه بعد از 7:00 بعد از ظهر. مکان، جادهء تندرستی باشگاه انقلاب. حدود نیم ساعت پیش باران آمده و بوی خیسی زمین همراه با علفهای نم خورده نفس کشیدن را خوشمزه کرده است. باران آدمهای جاده را فراری داده و مسیر از همیشه خلوت تر بنظر می رسد. آسمان به شکل وحشت انگیزی ابری اما روشن است. درختهای دو طرف جاده هنوز خالی از برگ اند و شاخه هایشان با چند جوانهء ریز تزئین شده است. اینجاست که لعنتی شروع می شود: «قدرت» (1) از کریستین رول.

سرم را گرفته ام بالا، در حال حرکت از لای شاخه ها به آسمان ابری نگاه می کنم، آسمان انگار ثابت ایستاده، شاخه ها از زیرش رد می شوند. سرم را همانطور بالا گرفته ام  و تاب می دهم و نگاهم را روی شاخه های درختهای دو سمت جاده می چرخانم. کمی جلوتر یک دیوار سنگی سمت راست جاده است. نزدیکش می شوم، همانطور که سرم بالاست، همانطور در حال حرکت، به موازات دیوار از لای شاخه ها به آسمان نگاه می کنم. نوای ویولن سل دیوانه ام می کند. ترسیده ام! انگار گم شده باشم. انگار هر چیزی که آن بیرون گم شده درون من پیدا شده باشد. انگار من را گذاشته باشند توی اجاق و یادشان رفته در بیاورند. انگار اصلا من را یادشان رفته باشد. انگار آسمان آمده باشد پایین و لای شاخه ها گیر کرده باشد. انگار شاخه ها رفته باشند بالا و فرو شده باشند در آسمان. انگار دیوار می خواهد خراب شود روی من. انگار من می خواهم خراب شوم زیر دیوار… و این جادوی حیرت انگیز موسیقی ست.

یک ربع گذشته و کریستین رول لعنتی رسیده به «ناپایداری» (2) که باران دوباره شروع می شود. کلاه را می کشم روی سرم تا هدفون خیس نشود. قدم می زنم زیر باران. قطره ها انگار می رقصند روی جاده. من انگار می رقصم روی جاده. من واقعا می رقصم روی جاده. بیخیالم از نگاه همان چند نفری که مانده اند توی جاده. دستانم را به دو طرف باز می کنم و تاب می دهم و می چرخانم بالای سرم و چشمانم را می بندم و سرم را می گردانم حول محوری که گردن باشد، من دور خودم زیر باران می چرخم، حول محوری که آسمان باشد. آرشه در دست کریستین رول، آرشه روی ویولن سل، ناله سر می دهد و گریه می کند و لبخند می شود روی لب و اشک می شود زیر چشمی که بسته است و اشکها گم می شوند لای بارانی که می آید و می بارد روی صورتی که خیس شده است… و این جادوی حیرت انگیز موسیقی ست.

1 Power / 2 Impermanence

پ.ن: آهنگ اول، Power از Kristin Rule، را ایــنــجـــا بشنوید.

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: