سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی دسته‌ها: کمی از من

ما در ما پیدا

ایستاده است رو به پنجره و بیرون را تماشا می‌کند. می‌گویم «یه دقیقه بیا اینجا کارت دارم». توجهی نمی‌کند و اهمیتی نمی‌دهد و چیزی نمی‌گوید و همچنان با ذوق حواسش به بیرون است. می‌گویم «بیا اینجا قرمه سبزی بهت بدم». آرام زیر لب می‌گوید «من بستنی میخوام!». می‌گویم «لوس نکن خودتو، بیا اینجا، شب مهمونی دعوتیم، لباست رو باید عوض کنی». می‌گوید «مهمونی نه! بریم پارک!» دولا می‌شوم و شانه‌هایش را با دو دست می‌گیرم و رویش را به برمی‌گردانم و خیلی جدی می‌گویم «نمیشه. بیا این کت و شلوار رو بپوش تا کراواتت رو گره بزنم». دهنش را کج می‌کند و می‌گوید «نمیخوام! من با همین میام» سر تا پایش را نگاه می‌کنم و می‌گویم «با این؟» – با تمسخر به لباس زرد و شورت آبی‌ش نگاهی می‌اندازم – «با این که نمیتونی بیای توی یه مهمونی رسمی!» پشتش را به من می‌کند و می‌گوید «پس من نمیام». با صدایی که سعی می‌‎کند خودش را ذوق زده نشان بدهد می‌گویم «بیا اونجا یه میز مزه چیدن به چه باحالی». رویش را باز برمی‌گرداند و با اخم می‌پرسد «رقص هم داره؟» پاسخ می‌دهم «فکر نکنم» دوباره پشتش را به من می‌کند و با صدای بلند و کلماتی شمرده می‌گوید «پس، من، نمیام!». صدایم را بالا می‌برم «چه مرگته آخه؟ یه دقیقه برگرد منو نگاه کن! چی میخوای از جون من؟!» باز برمی‌گردد، اینبار دست به سینه، «من همه رو میشناسم؟» «نه» «می‌تونم همه رو بغل کنم؟» «نه» «می‌تونم هرچی دلم خواست بگم؟» «نه» «می‌تونم با هر کی دلم خواست شوخی کنم؟» «نه» «بستنی دارن؟» «فکر نکنم» «حیاط دارن؟» «بعید میدونم» «بادکنک چی؟» از کوره در می‌روم و داد می‌زنم «چته آخه؟!» و دوباره پشتش را به من می‌کند و به بیرون خیره می‌شود و می‌گوید «پس من نمیام!»… با عصبانیت و غرغر کنان از او دور می‌شوم و طوری که بشنود می‌گویم «به جهنم! بمون همینجا. اصلاً خودم تنهایی میرم»

و اینطوری می‌شود که خیلی وقتها مجبور می‌شوم برای حفظ مراودات اجتماعی، رعایت ادب، ملاحظه‌ی وجهه‌ی شخصیتی، در نظر گرفتن اعداد توی شناسنامه و هزاران کوفت و زهرمار دیگره، کودک درونم را توی خانه تنها بگذارم و بدون او بیرون بروم.

Advertisements

مدتی است که چیزهایی را لولو برده

انگار که زندگی کردن یادم رفته باشد. انگار که فراموش کرده باشم که چه چیزهایی را دوست داشته‌ام و چه چیزهایی را پیش از این برای خودم می‌خواسته‌ام. غرق شده‌ام در تواضع و احترام و ادب و مراعاتی که ریشه در باد دارد، که انگار مهم نیست یک زمانی چه چیزی را چه وقتی و در چه جایی و به چه صورتی دوست داشته‌ام.

هر بار باید آنقدر اشاره کنم، به زبان بیاورم، اخم بکنم، فریاد بزنم، که یک چیزی، یا جایی، یا کوفتی را دوست ندارم که تمام انرژی‌ام صرف جنگیدن مداوم برای رسیدن به حق تصمیم گیری برای خودم می‌شود. در نهایت و در اکثر مواقع همان تواضع و احترام و ادب و مراعات باعث می‌شود که در جنگ شکست بخورم و یک نفر دیگر به خودش اجازه بدهد برای من و ساعت و روز و هفته و تعطیلات و زندگی‌ام تصمیم بگیرد. با این حال، در همان معدود دفعاتی که در این نبرد نفس‌گیر و اعصاب برانداز پیروز شده‌ام، آنقدر خسته از جنگ بوده‌ام که بجای تصمیم گیری برای آن ساعتم، آن روزم، آن هفته‌ام، آن تعطیلاتم، بجای تصمیم گیری برای زندگی‌ام، لم داده‌ام و ولو شده‌ام و چرت زده‌ام و ذوق کرده‌ام که هی پسر! امروز جنگ را برده‎ای! استراحت کن تا جنگ بعدی!

خودخواه هستند، آدمهای هزار رنگ و هزار شکل، دزدهایی که تو را از خودت دزدیده‌اند. اجازه نمی‎دهند حرف بزنی، حرف هم بزنی نمی‌شنوند، بشنوند هم گوش نمی‌کنند، گوش هم بکنند اهمیت نمی‎دهند. نظر و خواسته‎‌ی خودشان که مخالف نظر و خواسته‎س تو است را ده‌ها بار، با ده‌ها جمله‎‌ی مختلف تکرار می‎کنند. عذاب وجدان را به جانت و مسئولیت را به گردنت می‌اندازند و تقصیر را کف دستت می‎گذارند و آنقدر ماهرانه رفتار می‎کنند که در اکثر مواقع تو نیز با آنها همراه می‌شوی! تو هم به کمکشان می‌آیی و حق تصمیم گیری را از خودت می‌گیری و دو دستی تقدیم‌شان می‎کنی. و در نهایت، صد بار که به خاطرشان یک کاری که دلت نمی‌خواسته را انجام می‎دهی، اما یک بار که مخالفت کنی، به هزار چیز متهم می‎شوی و هزار برچسب می‌خوری.

حالا دیگر مدتی‌ست که فهمیده‌ام، که وقتی از روی تواضع و احترام و ادب و مراعات کمی خم به کمر و افتادگی به شانه‌هایم می‌دهم، با الاغ اشتباه گرفته می‌شوم و انگار که می‌گویم بیایید سوارم بشوید. که آنوقت اگر بخواهم کمر صاف کنم، سوارکار اعتراض می‌کند و همه چیز بهم می‌ریزد. حالا دیگر به قصد جنگ آمده‌ام! با کمری صاف و شانه‌هایی استوار، آمده‌ام که فقط بجنگم! که نشان بدهم، از این پس هیچکس، نه تو، نه او، نه ایشان، نمی‌تواند برای حتی یک لحظه از زندگی من، بدون خواست خودم، تصمیم بگیرد و برنامه ریزی کند. من دیگر کارخانه‌ی برآورده کردن انتظارات ریز و درشت و احمقانه و مسخره نیستم. دوران رقصیدن من تمام شده، حالا نوبت شماست که به ساز من برقصید، نه برای یک ساعت، یک روز، یک هفته، یک تعطیلات، بلکه برای تمام زندگی.

رویایی که کابوس شد

همیشه می‌دانستم، که هیچ اعتباری به شب نیست. می‌دانستم که پشت این سکوت، کنار این آرامش، درون این خاموشی، زیر این تاریکی، یک مصیبتی پنهان شده است. می‌دانستم که شب قابل اعتماد نیست. فریبنده است. خطرناک است. به خواب که می‌روی، تو را می‌دزدد و جایی می‌برد که نباید، کاری می‌کند که نباید. شب یک طعمه است، یک سراب است. دام پهن می‌کند. تو را به درون خود می‌مکد و صبح که می‌شود تفاله‌ت را تحویل می‌دهد. می‌دانستم شب که می‌شود، شهر پر می‌شود از روح‌های سرگردانی که اجسادشان به خواب رفته‌اند. می‌دانستم که یک باد، یک نسیم، یک نفس حتی، کافی‌ست که روح‌ سرگردان‌ت را بلند کند و ببرد و بیاندازد یک جایی که نباید، یک کاری با آن بکند که نباید.

همیشه می‌دانستم، که هیچ اعتباری به شب نیست. اما در نهایت یک شب،  فریبش را خوردم. نمی‌دانم یک باد بود، یا یک نسیم، یا یک نفس حتی، که روح سرگردانم را بلند کرد و با خودش برد و انداخت یک جایی که نباید، وسط خواب یک نفر که نباید، و من آنجا کاری کردم که نباید. شب، من را به درون خود مکیده بود و تفاله‌ام را تحویل داده بود. این را آن موقع نفهمیدم! من که آنجا نبودم! تقصیر روح سرگردانم بود. لعنت به روح سرگردانی که سبک باشد! حواسش که نیست، جایی می‌رود که نباید، کاری می‌کند که نباید، نزدیک کسی می‌شود که نباید، در خواب کسی می‌افتد که نباید.

فکر می‌کردم شب که می‌شود، هر چه سبک‌تر باشی اعتبارت بیشتر می‌شود. نمی‌دانستم هر چه سبک‌تر باشی، صبح، تفاله‌ت چروکیده‌تر است. حالا دیگر روح سرگردانم را گره می‌زنم به تخت، چند قلوه سنگ در جیب‌هایش می‌گذارم، قلابش می‌کنم به جسد به خواب رفته‌ام، آنقدر سنگین‌ش می‌کنم که دیگر نه در خواب و نه در بیداری، جایی نرود که نباید، کاری نکند که نباید. حالا دیگر یک نفس، یک نسیم، یک باد، یک طوفان حتی، او را دیگر به جای اشتباهی نمی برد.

گناه آدم، آدم بودن است.

انگار نمی‌شود که بشود! انگار نمی‌تواند که بشود! انگار که یک چیزی باید یک جایی باشد که جای دیگری‌ست. انگار که هر چه فرمول را عوض می‌کنی، راه حل را می‌چرخانی، با هر معیاری مخرج مشترک می‌گیری، نتیجه همانی می‌شود که نباید بشود. انگار که تو آدمی باشی که به جز آدم بودن هیچ چیز دیگری نیستی! آدمی با هزار خطا و اشتباه و خودخواهی و تردید و نگرانی و ترس و آرزو و یاس و حسرت و هوس و فکر و احساس. آدمی که با هر خطا دلی را شکسته، با هر اشتباه اشکی را غلطانده، با هر خودخواهی روحی را رنجانده، با هر تردید چیزی را زیر سئوال برده، با هر نگرانی روحی را پریشان کرده، با هر ترس کسی را ترسانده، با هر آرزو آرزویی را بر باد داده، با هر یاس فردایی را ناامید کرده، با هر حسرت اندوه بر چهره‌ای نشانده، با هر هوس غروری را له کرده، با هر فکر احساسی را و با هر احساس فکری را نابود کرده. آدمی که خواسته برای خودش تصمیم بگیرد، اما تصمیمش دیگری را نیز گرفتار کرده است. آدمی که به هر سمتی که می‌رود یک پشیمانی، یک احساس گناه، یک درد، یک عذاب به جای می‌گذارد. آدمی که هر تصمیمی که بگیرد، فرقی نمی‌کند، اشکی و دل شکسته‌ای بر جای می‌گذارد. چه اشک و دل خودش باشد، چه دیگری… چه هر دو.

 

یک پست نامفهوم

من امروز یک چیزی را از دست دادم. یک چیزی را از دست دادم که البته برای من نبود. یک چیزی که قبلاً، پیش از این، خیلی وقت پیش، آن را از دست داده بودم. چیزی که حتی قبلاً، پیش از این، خیلی وقت پیش، هم برای من نبود. من امروز چیزی را برای دومین بار از دست داده‌ام که هیچوقت آن را نداشته‌ام. چیزی که نزدیک اما بی‌موقع بود، عمیق اما کوچک بود، قهرمان اما شکستنی بود. چیزی که طعم شاتوت داشت اما بوی انبه می‌داد. چیزی که هیچوقت برای من نبود، اما یک گوشه‌ای از دلم، یک کنجی از فکر و خیالم را برای همیشه با خود برد. چیزی که هیچوقت نداشتمش تبدیل به یک حسرت جاودانه شد.

پ.ن: این پست نامفهوم، پانصدمین پست این وبلاگ است.

صدهزارمین

اگر من را بشناسید، که مسلماً این طور نیست، می‌دانید که یکی از بزرگترین علاقه‌مندی‌های من که البته بیشتر به یک بیماری شبیه است، ثبت کردن و آمار گرفتن از چیزهایی‌ست که برایم اهمیت ویژه‌ای دارند. می‌توانم به شما بگویم که ده سال پیش، در ماه یازدهم سال، چند فیلم ترسناک دیده‌ام. یا بگویم که پنج سال پیش چند بار به سینما رفته‌ام. یا دو سال پیش، تابستان، چند تومان برای رفتن به رستوران هزینه کرده‌ام. یا کتاب «چگونه با آمار دروغ بگوییم» را در چه روز و چه ساعتی خریده‌ام. علاقه به همچین موضوعی باعث شده که از ابزارهای گوناگونی برای ردگیری و پیگیری همه چیز استفاده کنم، که یکی از مهمترین و دوست داشتنی‌ترین آنها سایت فوق‌العاده‌ی «لست اف ام» است.

این سایت به شما کمک می‌کند که آمار تک تک آهنگهایی که گوش می‌کنید، از همه نظر، را داشته باشید. موضوع الان معرفی این سایت نیست. ماجرا از این قرار است که دیشب، بعد از گذشت دوهزار و نهصد و یازده روز (دوازده روز کمتر از هشت سال) از عضویت من در این سایت، تعداد دفعات گوش دادنم به ترکهای موسیقی به صدهزار رسید، یعنی بطور متوسط سی و چهار آهنگ در روز. هرچند تعداد متوسط آهنگهای روزانه‌ام کمی بیشتر از این است، اما این آن چیزی‌ست که ثبت شده و من هم برای ثبت شده‌ها احترام ویژه‌ای قائل هستم.

صدهزارمین آهنگی که گوش کرده‌ام، «پایین – قسمت اول» نام دارد، از آلبومی با عنوان «روزهایی که متوجه‌شان نشدی»، از یک گروه پست راک دو نفره‌ی ناشناس فنلاندی به اسم «راندوو پارک». آیتیونز می‌گوید که این آهنگ را تا به امروز چهل و هفت بار گوش کرده‌ام، اما لست اف ام فقط سی و نه بار آن را ثبت کرده است. آهنگی کمتر از سه دقیقه، بسیار ساده، اما عجیب و خارق العاده. انگار که پیانوی به کار رفته در آن دارد صحبت می‌کند، انگار که می‌خواهد ماجرایی را برایتان زمزمه کند، انگار که حرف دارد، حرف می‌زند، چیزی را به شما می‌گوید که درباره‌ی شما نیست، اما شما را محرم اسرارش می‌داند. قضیه آنجا روشن می‌شود که صدهزار و یکمین آهنگم «پایین – قسمت دوم» است. اینجا پیانو دوباره حرفهایش را تکرار می‌کند. همان حرفها را می‌زند، اما آشکار است که مخاطبش شما نیستید. چیزهای جدیدی می‌گوید، اما اساس حرفش همان است که پیش از این شنیده‌اید. به ناگهان گیتار وارد می‌شود پاسخش را می‌دهد! این یک درگیری عاشقانه، ساده، بدون پیچیدگی، بین پیانو و گیتار است که شما ناخوداگاه در میان آن قرار گرفته‌اید. انگار که پیانو در آهنگ اول از شما خواسته باشد که هنگام صحبت کردنش با گیتار تنهایش نگذارید.

تمام اینها بهانه شد که به شما یک آهنگ، نه، دو آهنگ معرفی کنم. صدهزارمین و صدهزار و یکمین آهنگی که شنیده‌ام. برای شما هم گذاشتمشان توی ساندکلاد (اینجا). بشنوید و لذت ببرید.

خاله اَشی

خاله‌ام، خاله اَشی (بر وزن «علی»)، از دنیا رفت. پیرزنی عزیز، دوست داشتنی، مهربان و با محبتی که یک جایی گوشه‌ی دلم جا خوش کرده و هر چند سال‌ها بود که دور بود، اما اسمش که می‌آمد همان گوشه‌ی دلم قلقلکی می‌خورد و برایش لبخندی از سر دوست داشتن می‌زد و بوسه‌ای از سر عشق می‌فرستاد. خاله اَشی از دنیا رفت، هر چند که این اواخر چندان در این دنیا نبود. در هفت هشت ماه اخیر، سه سکته‌ی مغزی، با فواصل چند هفته‌ای، حسابی زخمی‌اش کرده بود تا در نهایت چند شب پیش یک سکته‌ی قلبی او را برای همیشه خاموش کرد.

وقتی که بچه بودم، دقیقاً نمی‌دانستم که چرا به خاله اَشی می‌گویم خاله اَشی. نه خاله بودنش برایم مشخص بود و نه می‌توانستم درک کنم که اسمش «اَشی» باشد. خاله بودنش از آن رو برایم مبهم بود که خاله اَشی چهار دختر داشت، همسن و سال مادرم، و من به آنها هم خاله می‌گفتم. نمی‌توانستم بفهمم که چطور هم یک نفر و هم بچه‌هایش می‌توانند خاله‎‌ی آدم باشند. هیچوقت هم بچه‌ای نبودم که سئوال بپرسم و دوست داشتم برای هر چیزی خودم جوابی پیدا کنم که در اکثر مواقع خنده‌دار و مسخره از آب در می‌آمد (اینجا را بخوانید). چندین بار در همان سالهای کودکی به درک صحیح خود از واژه‌ی «خاله» شک کرده بودم. نمی‌شود که خاله‌ی آدم همسن مادربزرگش باشد! اصلاً اگر این چهار خانم خاله‌های من هستند چرا مادرشان مادربزرگ من نیست و چرا مادربزرگ من یک نفر دیگر است؟. نوجوان بودم که فهمیدم خاله اَشی واقعاً خاله‌ی من است، اما از همسر قبلی پدربزرگم، و دخترهایش دخترخاله‌هایم هستند و بخاطر نزدیکی سن‌شان به مادرم آنها را خاله صدا می‌کنم. این یعنی نصف آنهایی که تا آن روز فکر می‌کردم دخترخاله‌ها و پسرخاله‌هایم هستند، در حقیقت نوه‌های خاله‌ام، نوه‌های خاله اَشی، بودند و من پسرخاله‌ی مادرهایشان به حساب می‌آمدم. کشف دیگرم هم این بود که اسم خاله‌ام «اشرف» است. داستانش را بعد از این همه سال درست یادم نیست، اما فکر کنم که خیلی سال پیش یکی از بچه‌های فامیل زبانش نمی‌چرخیده و او را «اَشی» صدا می‌کرده. این مساله به بچه‌های دیگر و بعد بزرگترها منتقل شده و از یک زمان به بعد، قبل از آنکه من به دنیا بیایم، همه او را «اَشی» صدا می‌کرده‌اند.

آخرین باری که خاله اَشی را دیدم خیلی سال پیش بود. هر چند سال یک بار برای مدت کوتاهی به ایران می‌آمد و بعد دوباره پیش یکی از خاله‌هایم، در حقیقت دخترخاله‌هایم، به خارج از کشور می‌رفت. وقتی که اولین سکته مغزی به او حمله کرد، رنجور و نیمه جان روی تخت بیمارستان افتاد، بدون تکلم، با چشمانی که انگار به دنبال چیزی می‌گردند، با بدنی آب شده، با اشکهایی که معلوم نبود بخاطر درد است یا ناتوانی. اینها را من ندیدم. اینها را مادرم برایم تعریف کرد. من حتی یک بار هم به دیدنش نرفتم، در تمام مدت این چند ماه، حتی یک بار. نمی‌خواستم، نمی‌توانستم او را در این حالت ببینم. نمی‌خواستم تصویری که از او در ذهنم، از سالهای دور، ثبت شده بود خراب شود. نمی‌خواستم آن لبخند و آن شوخی‌های همیشگی‌اش، آن صدای خش‌دار جذاب و آن نگاه نافذ از پشت عینکش، آن مهربانی و قربان صدقه‌های خاله‌وار و خاله‌گونه‌اش را با آن چهره‌ی بیمار، با تصویر روی تخت افتاده، با آرام آرام جان دادنش، عوض کنم. مادرم در تمام این ماه‌ها، بدون استثنا، هفته‌ای سه چهار بار به دیدنش می‌رفت، و من هر بار از او می‌پرسیدم: خاله اَشی چطور بود؟ و او جواب می‌داد: فرقی نکرده است.

خاله اَشی وصیت کرده بود برایش هیچ مراسمی نگیرند. گفته بود به هیچ کسی رفتنش را نگویند. گفته بود این سالها آنقدر نبوده‌ام که در مراسم هیچکسی نتوانسته‌ام حاضر شوم، پس مردم را از سر تعارف و اجبار به مراسمم نکشانید. پشیمان نیستم که در این چند ماه به دیدنش نرفته‌ام. او برای من همچنان با آن لبخند و شوخی‌های همیشگی، با آن صدای خش‌دار جذاب و نگاه ناقد از پشت عینک، با آن مهربانی و قربانه صدقه‌های خاله‌وار و خاله‌گونه باقی مانده است. خاله اشی را دیروز به خاک سپردیم. ده پانزده نفر بیشتر نبودیم، اما همه عاشقش بودیم، بدون تعارف، بدون اجبار. روحش شاد، روحش شاد، روحت شاد خاله اَشی.

لعنت به تو جیسون بورن

تمامش تقصیر «جیسون بورن» بود! این مرد جذاب افسارگسیخته‌ی یاغی و شورشی معترض دوست داشتنی، جواب تمام عشق من به خودش را با ویران کردن دار و ندارم داد. نمی‌دانم، شاید هم تمامش تقصیر «مت دیمون» باشد! اگر خودش را لوس نمی‌کرد و در شماره‌ی چهارم مجموعه فیلم‌های بورن حاضر می‌شد، شاید این اتفاق نمی‌افتاد. ماجرا از این قرار بود که دل تنگش بودم و وقتی دیدم پنجمین شماره از مجموعه فیلم‌های بورن، آن هم با حضور مت دیمون، با کیفیت قابل قبول برای دانلود گذاشته شده، معطل نکردم و در آغوشش گرفتم. وقتی دانلود فیلم تمام شد، حاضر و آماده، با تجهیزات ضروری برای دیدن یک فیلم هیجان انگیز و یک کاراکتر دوست داشتنی، نشستم جلوی تلویزیون. فایل را پلی کردم، پیغامی آمد که نیاز به آپدیت دارد. هر چه لازم داری برای تو! فقط پلی شو! پیغامش را تائید کردم، یک کاری کرد یا نکرد، معلوم نشد، نه چیزی آپدیت شد و نه فیلم اجرا. با سرخوردگی و ناامیدی کمی چرخیدم و شب تمام شد.

فردا صبحش توی شرکت لپتاپ را باز کردم تا یک چیزی را در فایل اکسل مالی وارد کنم. روی شورت کات کلیک کردم، پیغام آمد که چنین فایلی وجود ندارد! مسخره‌ی بیمزه! یک بار دیگر کلیک کردم، همان پیغام آمد. این دیگر چه شوخی لوس و احمقانه‌ای‌ست؟ یک بار دیگر کلیک کردم، باز هم همان پیغام. رفتم در فولدر مربوطه، فایلم آنجا نبود! یعنی هیچ کدام از فایل‌هایم آنجا نبود! یعنی یک مشت فایل چرت و پرت آنجا بود که فایل‌های من نبود! نفسم بند آمد، چشمانم گرد شد، ضربانم به میلیون رسید، تمام فولدرها را گشتم، هیچی هیچ‌جا نبود! تمام مدارک، اسناد، جزوات، مقالات، ترجمه‌ها، نوشته‌ها، محاسبات، جداول، عکس‌ها، کوفت، زهرمار، همه و همه، هیچکدام سر جایشان نبودند. انگار که اصلاً در این چند سال اخیر خاطره‌ای نداشته باشم، انگار که اصلاً پیش نویس کتابی را تهیه نکرده باشم، انگار که هیچوقت دو تا کتاب را، یکی تا نیمه و دیگری تا نزدیک‌های آخر را ترجمه نکرده باشم، انگار که یک کتاب را تا اواسطش ویرایش نکرده باشم، انگار که هیچ جزوه‌‍‌ای در هیچ موردی نداشته باشم، انگار که هیچ گهی در این چند سال اخیر نخورده باشم، انگار که اصلاً چند سال باشد که وجود نداشته باشم.

اتفاقی که افتاده بود این بود که آلوده به باج افزار بی‌شرفی به اسم «سربر3» شده بودم. جانور حرام‌زاده‌ای که در روسیه متولد شده و از طریق فایل‌های ویدئویی منتقل می‌شود. فایل‌ها را کدگذاری می‌کند و تغییر می‌دهد، 500 دلار می‌خواهد که فایل‌ها را درست کند، اگر ندهی 1000 دلار می‌خواهد، اگر ندهی باید با همه چیز خداحافظی کنی. تمام گوگل را زیر و رو کردم، به چند شرکت بزرگ و معتبر زنگ زدم، با چند نفر در خارج از کشور صحبت کردم، تحقیق کردم، بررسی کردم، نتیجه این بود که هیچگونه راهی برای بازگرداندن فایل‌هایم هنوز اختراع نشده است. خواستم پول را پرداخت کنم، اما در تمام سایت‌ها نوشته بودند که اکثر آدمهایی که باج را پرداخت کرده‌اند، فایل‌هایشان را پس نگرفته‌اند. یک شرکتی پیشنهاد کرد یک ایمیل به صاحب باج افزار بزنم و خواهش کنم از من بیرون بکشد! گفت یک نفر را می‌شناسد که این کار را کرده و تخفیف گرفته است. من هم ایمیل زدم، نه یکی، سه تا! اول نوشتم که ما اینجا ویزا کارد یا مستر کارد نداریم و راهی برای پرداخت وجود ندارد. در دومی خالی بستم که 500 دلار معادل یک سال درآمد مردم ایران است و حتی اگر کارت پولی بین المللی هم داشتیم، توان مالی‌اش را نداریم (امیدوار بودم که سایت 2قرون را چک نکند!). در سومی نوشتم که آفرین به تو! تو قهرمان منی! باید امپریالیسم و آمریکای جهانخوار و اروپای کوفت و زهرمار را نابود کرد! ما جهان سومی‌ها طرفدار تو هستیم. از ما بکش بیرون تا با کمک هم استبداد را به زیر بکشیم! … هر سه ایمیل بی‌پاسخ ماند.

حالا هر چقدر که می‌گذرد، بیشتر به خودم لعنت می‌فرستم که چرا از داکیومنت‌ها هیچ نسخه‌ای بعنوان بکاپ نگه نداشته‌ام. هر چقدر که می‌گذرد، بیشتر به خاطر می‌آورم که دیگر چه چیزهایی داشته‌ام که دیگر ندارم. یک فایل ورد، حاوی حدوداً 700 پست مربوط به سیزده چهارده سال پیش، نوشته شده در اولین وبلاگم. چند داستان کوتاه که نه در وبلاگی قرار گرفتند و نه برای کسی فرستاده شدند و جا خوش کرده بودند گوشه‌ی لپتاپ تا شاید یک روزی یک جایی خوانده شوند. کلی عکس با شخص عزیزی که دیگر زنده نیست و فقط همین چند تصویر از خاطرات مشترک با او باقی مانده بود. تمام مدارک تهیه شده و ترجمه شده و هزینه شده برای گرفتن ویزای استرالیا و سر زدن به خواهرکم. و کلی چیزهای ریز و درشت دیگر که بعضی‌هایشان گفتنی نیستند و چندتایی را هم قاعدتاٌ هنوز به خاطر نیاورده‌ام.

چندین نوبت، در شرایط مختلف، شکستم و زار زار گریه کردم، برای تمام آن چیزهای لعنتی‌ای که از دست داده‌ام. چندین روز گشتم و گشتم و هیچ راهی برای زنده کردن فایل‌هایم پیدا نکردم. در نهایت غمگین و افسرده و ناامید، فایلهای نابود شده را انتقال دادم به یک هارد اکسترنال، مثل مریض‌های لاعلاجی که می‌گذارندشان توی یخ، تا شاید یک روزی راه درمانی برای‌شان پیدا شود، لپتاپ را فرمت کردم و دوباره ویندوز ریختم. حالا باید خیلی چیزها را از اول شروع کنم. باید خیلی چیزها را بیخیال شوم. باید خیلی چیزها را به شکل دیگری انجام بدهم. انگار که این اتفاق برای من یک سونامی باشد، یا جنگ جهانی، یا عصر یخبندان، یا انقلاب اسلامی، یا هر کوفت و زهر مار دیگری. حالا دیگر من تقسیم شده‌ام به قبل و بعد از فاجعه‌ی سربر3.

باریکه‌های از خاطرات

پنجشنبه است و مانده‌ام خانه. نه کسی با من کاری دارد و نه من دنبال برنامه‌ای می‌گردم. لیست کارهای عقب افتاده‌ام را بالا و پایین می‌کنم و به سراغ آنهایی که می‌توان در خانه یا از خانه انجام داد می‌روم. تمیز کردن خانه، انجام ‌می‌شود. مرتب کردن کابینت آشپزخانه، انجام می‌شود. چک کردن فلان سایت، انجام می‌شود. نوشتن فلان مطلب برای فلان جا، طول می‌کشد، باشد برای یک روز سرحال‌تر. تمیز کردن کشوی خاطرات، می‌روم سراغش.

یک آلبوم را بصورت تصادفی انتخاب و پلی می‌کنم. آلبوم «تاریکخانه» از یک گروه کم نظیر روسی، با نام «ایستسیس» محصول 2011. توی اتاق می‌روم، کشو را می‌کشم بیرون و می‌گذارم روی تخت، چهارزانو می‌نشینم مقابلش و دانه دانه چیزها را بر می‌دارم و وارسی می‌کنم. چون چپ دست هستم، آنهایی که می‌خواهم نگه دارم را می‌گذارم سمت چپ، آنهایی که باید دور انداخته شوند را می‌گذارم دست راست. موسیقی نیز در حال پخت شدن است.

نامه‌های کاغذی قدیمی، کارت پستال‌های رنگ و رو رفته، دفترچه‌های کوچک روزنوشت، متن‌های رمانتیک، نوشته‌های عاشقانه، یکی یکی بررسی می‌شوند و با توجه به آن آدم و خاطراتی که با او داشته‌ام یا به چپ می‌روند و یا به راست. اینکه توی کشو چه چیزهایی از چه کسانی است و هر کدام در چه جهتی گذاشته می‌شوند مهم نیست. در این مورد نمی‌خواهم حرف بزنم. اما فضایی که حاکم است حال و هوای عجیبی دارد. انگار که موسیقی را برای من و برای بررسی کشوی خاطرات من ساخته باشند!  یک غم سنگینی تمام وجودم را در بر می‌گیرد که مطمئنم درصد بالایی از آن بخاطر ترکیب موقعیت و موسیقی‌ست. انگار که من تک تک آنها را با زیر و رو کردن کشوی خاطراتم زندگی کرده باشم. انگار که بجای آنکه از بیرون صدایشان بیاید، از درون شنیده‌شان باشم. فضا غم‌انگیز است اما انگار یک سرخوشی در من در حال جوانه زدن باشد. کارم که تمام می‌شود، کشو را سر جایش می‌گذارم، آنهایی که سمت راست جمع شده‌اند را پاره و درون سطل می‌ریزم، و بعد به سراغ «تاریکخانه» می‌روم. باید دلیل این حال عجیب را پیدا کنم. طبق آمار آی‌تیونز آخرین باری که این آلبوم را گوش داده‌ام در حدود سه سال پیش است. تا قبل از شنیدن دوباره‌ش چیز خاصی از آن در ذهنم باقی نمانده بود. اولین چیزی که توجهم را جلب می‌کند اسامی 12 آهنگی‌ست که در این آلبوم جا خوش کرده‌اند و حساب کار دستم می‌آید:

1. «زمانیکه که متولد بشوی، دیگر نمی‌توانی پنهان شوی»
2. «در نیمه راه خروج از تاریکی»
3. «چرخیدن میان گذشته، در ذهن، پیش از خواب»
4. «رویاها تا زمانیکه خواب هستیم واقعی هستند»
5. «باریکه‌های از خاطرات»
6. «ما فریب ظاهر حقیقت را می‌خوریم»
7. «من آزادم. برای همین گم شده‌ام»
8. «زندگی غم‌انگیز و غیر قابل تحمل است، چون نمی‌توانم پرواز کنم، چون من پرنده نیستم»
9. «زمان یک توهم است»
10. «مرثیه»
11. «برزخ»
12. «تمامی آن سقوط»

پس ماجرای عجیب تولد سرخوشی در بستر فضای غم‌انگیز همین است! مواقعی که یک آلبوم این چنین با شرایط و حال و روزم هماهنگ می‌شود، عشق می‌کنم و آنقدر می‌چسبد و که کل غم‌انگیز بودن ماجرا فراموش می‌شود. از زمان جمع و جور کردن کشوی خاطرات چند ساعتی گذشته که این را می‌نویسم، «تاریکخانه» برای چهارمین بار در حال پخش شدن است.

 

ساده‌تر از آن چیزی که فکر می‌کنی

زانوی چپم امانم را بریده بود. فرقی نمی‌کرد که کلاچ ماشین را می‌فشرد، یا پله‌ها را بالا می‌رفت، یا سرپا روبروی سینک آشپزخانه می‌ایستاد، یا با من برای پیاده روی شبانه می‌آمد، یا می‌خواست کمک کند که جایم بلند شوم.

هزار درد و بلای عجیب و غریب را در ذهنم مرور می‌کردم که ممکن است سر این یکی دیگر چه بلایی آمده باشد. همیشه هم نتیجه‌ی نهایی تخیلات و تفکراتم منتج به این می‌شد که یا تا چند هفته دیگر پایم را قطع می‌کنند، یا از کنار آن یک پای دیگر بیرون می‌زند، یا سرطان زانو گرفته‌ام، یا یک دسته کرم ناشناخته در زانوی چپم لانه ساخته‌اند و یا هر چیز عجیب و غریب دیگری که یا ناشی از اعصاب و کوفت و زهرمار است، یا چندین عمل طاقت فرسا به همراه دارد، یا باید برای همیشه با عصا راه بروم، یا چندین سال قرص بخورم و تا ابد پماد بمالم. و یا اینکه اصلاً راه حلی ندارد. پس من درد را پذیرفته بودم و اصلاً سئوالی مطرح نمی‌کردم که نیاز به راه حل داشته باشد.

چند روز پیش اما دیگر تحملش ممکن نبود. رانندگی، پله، سینک آشپزخانه، پیاده روی شبانه، بلند شدن از جا، هیچکدام را نمی‌شد بدون درد ممتد انجام داد. رفتم پیش دکتر و خودم را برای هر تشخیص غم انگیزی آماده کردم. دکتر کمی با پر و پاچه‌ام ور رفت، گفت عضلات پایم را منقبض کنم، بعد دفترچه بیمه‌ام را نگاهی کرد و به کناری گذاشت، یک برگه کاغذ برداشت روی آن نوشت 5x50x10 و داد دستم! این یعنی چی؟ چقدر پیچیده! یعنی اسم بیماری من 5 ضربدر 50 ضربدر 10 است؟ یعنی بیماری من 2500 است؟ یعنی باید 5 تا آمپول در هر 50 ساعت به مدت 10 سال بزنم؟ یا 5 ساعت عمل در 50 جای زانوی‌ام را 10 مرتبه تحمل کنم؟ دکتر رشته افکارم را پاره کرد و گفت: «منقبض کردن عضلات پایت را انجام بده. هر دفعه 5 ثانیه منقبض نگه دار، برای 50 بار. این کار را 10 دفعه در روز تکرار کن» گفتم همین؟! گفت همین!

دو سه روز گذشته است، 5x50x10 را انجام داده‌ام، از دردی که چندین ماه تحملش کرده بودم هیچ خبری نیست! به همین سادگی!

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: