سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی دسته‌ها: گفتم گو

خودتکثیری

آن اول فقط یکی بود، بعد شد دو تا. یعنی آن موقعی که من داشتم با او حرف می‌زدم خودش بود، خود تنهاش. اما بعد متوجه رفتنش شدم. ایستاده بود مقابل من، اما در عین حال داشت می‌رفت. یعنی هم ایستاده بود، هم می‌رفت. گفتم «تو که اینجایی، پس اون که داره میره کیه؟» گفت «اون هم منم». گیج شدم. گفتم «نمیشه که! آدم یا باید بمونه یا باید بره. نمیشه که دوتاش با هم باشه» گفت «همیشه همینطوره. وقتی حوصله‌م رو سر می‌بری، وقتی تکراری میشی، وقتی خسته کننده میشی، وقتی غیر منطقی میشی، دو تا میشیم. یکی‌مون میره جایی که دلش می‌خواد، یکیمون میمونه پیش تو». سعی کردم جملاتش را در ذهنم مرور کنم و قانع کننده‌ترین نتیجه‌ای که ممکن است را از دل آنها بکشم بیرون. خیره شدم به زمین و شمرده و آهسته گفتم «پس یعنی تو یه نسخه‌ی دیگه از خودت میزنی، یه کپی برابر اصل، بعد اون رو میفرستی میره یه جای دیگه و خودت میمونی پیش من؟». لبخندی زد و سرش را تکان داد و گفت «نه!». پرسیدم «همین رو گفتی دیگه. پس چی؟». صورتش را برگرداند و با انگشت به اویی که همچنان داشت می‌رفت اشاره کرد و گفت «اونی که داره میره، اون، اصلیه اونه! منو از رو خودش میزنه، میذاره اینجا برای تو، خودش میره جایی که دلش میخواد». پرسیدم «آخه من الان کاری نکردم که، چیزی نگفتم، یعنی الان حوصله‌ش سر رفت که گذاشت رفت؟». گفت «نه!» گفتم «پس چی؟» گفت «خیلی وقته که رفته. خیلی وقته که حوصله‌ش سر رفته. الان فقط اومده بود یه سر به من بزنه و دوباره بره همونجایی که دلش می‌خواد». همان جا نشستم روی زمین. سرم را با دو دست گرفتم و انگشتانم را فرو کردم لای موهایم. بدون آنکه نگاهش کنم گفتم «کاش اینا رو بهم نگفته بودی» گفت «کاش اینا رو ازم نپرسیده بودی». سرم را که آوردم بالا دیدم پشتش را به من کرده و این پا و آن پا می‌کند تا راهش را بکشد و برود. با عصبانیت گفتم «تو دیگه کجا؟!» گفت «حالا که موضوع لو رفته، من هم میرم اونجایی که دلم میخواد». گفتم «پس من چیکار کنم؟» چند قدمی دور شد و همانطور که می‌رفت و بدون آنکه رویش را برگرداند گفت «خب تو هم دو تا شو، بعد بشین با خودت حرف بزن که حوصله‌ت سر نره»

ما در ما پیدا

ایستاده است رو به پنجره و بیرون را تماشا می‌کند. می‌گویم «یه دقیقه بیا اینجا کارت دارم». توجهی نمی‌کند و اهمیتی نمی‌دهد و چیزی نمی‌گوید و همچنان با ذوق حواسش به بیرون است. می‌گویم «بیا اینجا قرمه سبزی بهت بدم». آرام زیر لب می‌گوید «من بستنی میخوام!». می‌گویم «لوس نکن خودتو، بیا اینجا، شب مهمونی دعوتیم، لباست رو باید عوض کنی». می‌گوید «مهمونی نه! بریم پارک!» دولا می‌شوم و شانه‌هایش را با دو دست می‌گیرم و رویش را به برمی‌گردانم و خیلی جدی می‌گویم «نمیشه. بیا این کت و شلوار رو بپوش تا کراواتت رو گره بزنم». دهنش را کج می‌کند و می‌گوید «نمیخوام! من با همین میام» سر تا پایش را نگاه می‌کنم و می‌گویم «با این؟» – با تمسخر به لباس زرد و شورت آبی‌ش نگاهی می‌اندازم – «با این که نمیتونی بیای توی یه مهمونی رسمی!» پشتش را به من می‌کند و می‌گوید «پس من نمیام». با صدایی که سعی می‌‎کند خودش را ذوق زده نشان بدهد می‌گویم «بیا اونجا یه میز مزه چیدن به چه باحالی». رویش را باز برمی‌گرداند و با اخم می‌پرسد «رقص هم داره؟» پاسخ می‌دهم «فکر نکنم» دوباره پشتش را به من می‌کند و با صدای بلند و کلماتی شمرده می‌گوید «پس، من، نمیام!». صدایم را بالا می‌برم «چه مرگته آخه؟ یه دقیقه برگرد منو نگاه کن! چی میخوای از جون من؟!» باز برمی‌گردد، اینبار دست به سینه، «من همه رو میشناسم؟» «نه» «می‌تونم همه رو بغل کنم؟» «نه» «می‌تونم هرچی دلم خواست بگم؟» «نه» «می‌تونم با هر کی دلم خواست شوخی کنم؟» «نه» «بستنی دارن؟» «فکر نکنم» «حیاط دارن؟» «بعید میدونم» «بادکنک چی؟» از کوره در می‌روم و داد می‌زنم «چته آخه؟!» و دوباره پشتش را به من می‌کند و به بیرون خیره می‌شود و می‌گوید «پس من نمیام!»… با عصبانیت و غرغر کنان از او دور می‌شوم و طوری که بشنود می‌گویم «به جهنم! بمون همینجا. اصلاً خودم تنهایی میرم»

و اینطوری می‌شود که خیلی وقتها مجبور می‌شوم برای حفظ مراودات اجتماعی، رعایت ادب، ملاحظه‌ی وجهه‌ی شخصیتی، در نظر گرفتن اعداد توی شناسنامه و هزاران کوفت و زهرمار دیگره، کودک درونم را توی خانه تنها بگذارم و بدون او بیرون بروم.

نمرده. فقط خوابیده است

دوستی تماس می‌گیرد تا حالم را بپرسد. کمی چرت و پرت می‌گوییم و همدیگر را مسخره می‌کنیم و سر به سر هم می‌گذاریم. کمی که می‌گذرد لحنش را کمی جدی می‌کند و می‌پرسد:

–  در اصل زنگ زدم که حالت را بپرسم. دفعه‌ی پیش عادی نبودی.
+  بدی نیستم. خوبی هم نیستم. فقط کمی مغشوش و بهم ریخته و عجیبم.
–   این زندگی این روزهای همه است. همه مغشوش و بهم ریخته و عجیبند.
+   همه هستند. فقط هر کسی نسبت به ظرفیت و توان و گنجایشش تا یک حدی می‌تواند این مغشوشی و بهم ریختگی و عجیبی را هضم کند و خم به ابرو نیاورد. برای من از ظرفیت و توان و گنجایشم گذشته که ابروهایم خم شده است.
–  درست می‌شود. تمام می‌شود. یک فاز است که سرت می‌گذرد.
+  درست که می‌شود. اما اینبار باید از دل آن یک نتیجه بیرون بیاید.
–  همیشه قرار نیست آخرش به نتیجه برسد. می‌تواند که پروسه یا رویه باشد. همین که بعدش به حالت سابق برگردی، خودش یک نتیجه است.
+  نه. باید نتیجه بدهد. هر بار روشن می‌شود و بدون نتیجه خاموش می‌شود. رسوب می‌کند و ته نشین می‌شود و تا فکر می‌کنم کشته شده، تکانی می‌خورد و دوباره پخش می‌شود و می‌فهمم که نمرده، فقط برای مدتی خوابیده بوده است.
–  هر طور خودت می‌دانی. من که از ماجرا بی‌خبرم.

موضوع را عوض می‌کنم. کمی از مغشوشی و بهم ریختگی و عجیبی چند وقت اخیر او صحبت می‌کنیم. می‌گوید که حالش خوب است و مساله برایش تمام شده است. فکر می‌کند که ماجرایش کشته شده، اما من خوب می‌دانم که فقط خوابیده است و کمی بگذرد دوباره بیدار می‌شود.

همینطور است که اینطور می‌شود

می‌گوید: خوشی و شادی و خوشحالی را چرا نمی‌نویسی؟
می‌گویم: خوشی و شادی و خوشحالی را نباید نوشت، باید زندگی کرد.
می‌گوید: پس از چه چیزی می‌نویسی؟
می‌گویم: از غم، برای خالی شدن، فراموش کردن، شاید کمی آرام شدن.
می‌گوید: حالا که مدتهاست ننوشته‌ای یعنی خوش و شاد و خوشحال بوده‌ای؟
می‌گویم: به بهانه‌ی خالی شدن، فراموش کردن و شاید کمی آرام شدن، هرچیزی را نباید نوشت، هرچیزی را نباید ثبت کرد.
می‌گوید: آهان، که اینطور.
می‌گویم: بله، همینطور.

گفتم‌گوی ویژه‌ی سال نو

–  بیا اینجا ببینم.
+  بله رئیس. امر بفرمایین.
–  «سال نو» یعنی چی؟
+  سال نو یعنی بهار و نوروز و عید و اینطور چیزا.
–  فکر کردی چون من چندین سال خارج از کشور بودم این چیزا رو نمی‌دونم؟ «سال نو» توی گزارش چیکار می‌کنه؟
+  احتمالا یکی از بچه‌ها خواسته اینطوری توی گزارش آخر سال عید رو تبریک بگه. من تذکر می‌دم حذفش کنن.
–  خیال می‌کنی چون من سالهای زیاد خارج از کشور بودم این چیزا یادم رفته؟ آخه وسط گزارش؟ اونم تو بعضی جدولها هست و توی بعضیها نیست. این دیگه چه مدلیه؟!؟
+  قربان حتما خواستن بچه‌ها خلاقیت نشون بدن. هر کسی این کار رو کرده می‌گم توبیخ بشه.
–  نکنه چون من خارج بودم فکر کردی انسانیت یادم رفته که بخاطر «سال نو» بگم کسی توبیخ بشه؟ آخه چرا اینطوری نوشته؟ «سال نو»؟ یعنی چی آخه؟ سال نو مبارک؟ سال نو قشنگ؟ سال نو هوا خوبه؟ سال نو و کوفت؟ سال نو و زهرمار؟
+  رئیس شما حرص نخورین. شاید خواسته زیر پوستی تبریک بگه. خودم پدرش رو در میارم.
–  هاها! کور خوندی! درسته که من خارج بودم، اما اصطلاح «پدرش رو در میارم» رو یادمه! ولی برام این عجیبه که چرا حالا اینطوری نوشته اصن. چرا بالای یه ستون تو جدول، اونم فارسی با حروف انگلیسی! اینطوری کسی تبریک می‌گه آخه؟
+  قربان میشه ببینم کدوم جدول منظورتونه؟
–  بیا! بگیر! تو همه جای گزارش هست!
+ قربان، البته جسارته، ببخشید، اما اینجا نوشته «Sale No» یعنی شماره فروش!
–  خب حالا! من خیلی خارج بودم چمیدونم شماها به شماره فروش چی میگین! برگرد برو سر کارات ببینم. به کسی هم که گزارش رو تهیه کرده بگو نوشته‌های بالا جدول رو درشت‌تر کنه. تو خارج ما اینطوری گزارش تهیه می‌کردیم.

منصفانه‌ها

–  میدونی من از تو چه انتظاری دارم؟ اینکه که دوستم داشته باشی، تکیه‌گاهم باشی، بهم توجه کنی، بهم محبت کنی، خودت رو برام جر بدی، بری بالای پشت بوم و اسم منو فریاد بزنی و با مغز خودت رو بندازی پایین.
+  اونوقت تو بجاش برای من چیکار میکنی؟
–  خب منم بهت اجازه میدم که دوستم داشته باشی، تکیه‌گاهم باشی، بهم توجه کنی، بهم محبت کنی، خودت رو برام جر بدی، بری بالای پشت بوم و اسم منو فریاد بزنی و با مغز خودت رو بندازی پایین!

بشمار یک، بشمار دو

–  مسخره شو درآوردی دیگه! 100 بار بهت گفتم هرچیزی رو برمیداری دوباره بذار سر جاش.
+  نه. 100 بار نگفتی.
–  چرا دقیقا 100 بار گفتم.
+  نه. شده 98 بار.
–  نخیر. 100 بار. لیستت کجاس؟
+  همینجاس. تو جیبمه.
–  خب، ببین، تا دو هفته پیش که چک کردیم 84 بار شده بود. درسته؟
+  آره… بیا، از اون موقع که من علامت زدم تا الان 14 بار دیگه گفتی.
–  نه دیگه. بیا، شده 16 بار.
+  این چیه؟ چرا اینجا رو نوشتی 3 بار؟
–  خب چون 3 بار گفتم بهت.
+  همین دیگه. سر یه موضوع 3 بار گفتی. اینطوری فقط 1 بار حساب میشه.
–  جدی؟ من درست یادم نمیاد اینو.
+  من یادمه. عصبانی بودی، به جای 1 بار 3 بار گفتی.
–  خب اگه اینطوریه که حق با توئه… مسخره شو در آوردی دیگه! 98 بار بهت گفتم هرچیزی رو برمیداری دوباره بذار سر جاش.
+  گه خوردم!

سلام، من خوشبختم

(مرد وارد اتاق می شود …)

– سلام. وقت بخیر. امیدارم.
+ چقدر خوب.
– نه! من واقعا امیدارم.
+ بله، واقعا چقدر خوب.
– منظورم اینه که من دکتر امیدار هستم.
+ اوه،‌ ببخشید، سلام، روز شما هم بخیر، امرتون رو بفرمایین.
– می خواستم ببینم اون پروندهء من به نتیجه رسید؟
+ متاسفانه فرصتی نیست.
– الان پروندهء من بیشتر از یک هفته س که اینجا توی بخش شما گیر کرده. اونوقت شما میگین که فرصت نکردین بررسیش کنین؟
+ خیر جناب دکتر. منظورم اینه که آقای فرصتی امروز نیستن که پرونده شما رو تحویل بدن. رفتن مرخصی.
– آهان. کی میان؟ مسافرت که نرفتن؟
+ نه امروز یه مسئله ای پیش اومده بود، زنگ زدن گفتن که نمیتونن بیان. چایی میل دارین؟
– نه ممنون، هوا خیلی گرمه چایی نمیچسبه. طالبی کجاس؟
+ قاچ کردیم گذاشتیم تو یخچال برای بعد از ناهار. اگه میل دارین…
– خیر قربان. منظورم آقای مهندس طالبی، مدیر بخشه.
+ آهان. انتهای راهرو، در آخر سمت راست، اما فرصتی نیست.
– مگه دیدن مدیر بخش هم به آقای فرصتی مربوطه؟ ایشون از دوستای قدیمی من هستن.
+ خیر. منظورم اینه الان ایشون برای یه جلسه باید از شرکت برن بیرون. بهتره فردا اول وقت بیاین که هر دوتاشون باشن.
– امیدوارم.
+ بله بله، خوشبختم جناب دکتر. معرفی کرده بودین خودتون رو.
– منظورم اینه که امیدوارم فردا هر دوتاشون باشن.
+ آهان. از اون نظر. امر دیگه ای باشه من در خدمتم.
– گفتین طالبی کجاس؟
+ الان باید تو اتاقشون باشن. انتهای راهرو، در آخر سمت…
– منظورم اینه که اون طالبی که گفتین تو یخچاله، الان کجاس؟ تو این گرما میچسبه.
+ بله خواهش می کنم. بفرمایین بریم آبدارخونه.

(… و هر دو از اتاق خارج می شوند)

به نظر من که نه، به نظر اونا

– نظرت در مورد زندگی چیه؟
+ میدونی، به قول دکتر سوس «زندگی چیزیه که نباید واسه تموم شدنش گریه کرد، باید بخاطر رخ دادنش لبخند زد». رابرت فراس حرف جالبی میزنه. میگه «توی سه کلمه میشه هرچی در مورد زندگی یاد گرفتیم رو خلاصه کنیم: این نیز بگذرد». اما جان لنون هم حرف خوبی میزنه. یعنی قشنگ نکته اصلی رو میگه. «زندگی همون چیزیه که وقتی خیلی سرت شلوغه و داری برنامه هاتو میچینی برات رخ میده» مسئله اصلی هم همینه. به قول اسکار وایلد «زندگی کردن چیز خیلی کمیابی توی دنیاس. اکثر آدما فقط وجود دارن». واسه همینه که جیمی هندریکس میگه «من همون کسی هستم که وقتی زمان مرگم برسه باید بمیرم. پس بذارین همونطوری که خودم دلم میخواد زندگی کنم» حالا اینو بذار کنار حرف باب مارلی که میگه «تو کی هستی که زندگی منو قضاوت میکنی؟ قبل از اینکه انگشتت رو به سمت من بگیری مطمئنی که دستای خودت تمیزه؟» میبینی؟ اما باز اصل ماجرا یه چیزییه که گاندی میگه «جایی که عشق باشه، زندگی هم همونجاس»
– خب همه اینا قبول. منظورم این بود که نظر خودت در مورد زندگی چیه؟
+ من؟ نظری ندارم! خوش میگذره دیگه. باحاله. همین.

منطق، همیشه، همه جا

– خواهرت چطوره؟
+ خوبه! چطور؟
– همینطوری… اتفاقا هفته پیش خیلی در مورد تو صحبت کردیم
+ مگه تو خواهر منو دیدی؟
– آره خب! اشکالی داره مگه؟
+ چرا به من نگفتی؟ اصن به چه حقی تو بدون حضور من اونو دیدی؟؟
– اولا که تختخواب یه نفره بود، خودمون دو تا هم به زور جا شدیم. ثانیا حالا خواهرت رو نمیدونم، اما من اصن دوست ندارم جلوی تو که رفیقمی لخت باشم!
+ آهان… خب قانع شدم حالا.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: