سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی دسته‌ها: گفتم گو

شاید بنظر نیاد، ولی تو آژانس بگیر

«شاید بنظر نیاد، اما من کلاً خیلی غمگینم…» این را گفت و مشغول ورق زدن مجله‌ی روی میز شد. انگار که خودش را با چیزی مشغول کرده باشد که مجبور نباشد برای حرفی که زده توضیحی بدهد. گفتم: «تو غمگینی؟ تو؟! والله آدم غمگین یه طور دیگه‌س، اینطوری نیست هرچی که هست، همه چی واسه تو که ردیف و خوب و عالی و جذاب و خوشگل و تمیز و هماهنگ و سر جاشه. خنده به لبت، تفریح به روز و شبت، مشکل پول که نداری، رابطه که برات اهمیت نداره، از چپ و راست هم بهت توجه میشه، غمگینی کجات بود؟»

رسیده بود به آخر مجله که آن را بست و دوباره شروع کرد از اول آن را بی‌جهت ورق زدن. گفت: «نه! من در درونم غمگینم!… آخه شاید بنظر نیاد، آخه من کلاً خیلی تنهام». طوری که کاملا جا خوردن از صدایم مشخص بود گفتم: «تو تنهایی؟ تو؟! نه تلفنت بی‌زنگ و بی‌پیام میمونه، نه خونه‌ت بی‌مهمون، نه بدون کسی جایی میری، نه بدون کسی کاری میکنی، اونقدر ازت سراغ میگیرن که لازم نیست ازشون سراغ بگیری، اونقدر بهت اهمیت میدن با وجود اینکه بهشون اهمیت نمیدی، تنهایی کجات بود؟».

اینبار سریعتر از دفعه قبل جواب داد: «نه! من در درونم تنهام!… آخه شاید بنظر نیاد، اما خیلی همه چی تو زندگیم راکد و یکنواخته». کمی صندلی را دادم عقب، پایم را انداختم روی پایم، دست به سینه نشستم و گفتم: «برای تو همه چی یکنواخته؟ برای تو؟! تا اونجایی که این اواخر یادمه روزی نبوده که بدون برنامه یا بدون تفریح گذرونده باشی. از این رستوران به اون کافه، از این مرکز خرید به اون فروشگاه، با این دوست با اون رفیق، از این سفر به اون سفر، یکنواختی کجات بود؟».

اینبار هنوز حرفم کامل تمام نشده بود که جواب داد: «نه! همه چی در درونم راکد و یکنواخته» این را گفت و از جایش بلند شد. پرسیدم: «کجا؟» گفت: «شاید بنظر نیاد، اما خیلی خسته‌م، برم خونه دیگه». گفتم: «تو خسته‌ای؟ تو؟! تا نزدیک ظهر که خوابیدی، بیدار هم که شدی هیچ کاری نکردی، دراز کشیدی و موسیقی گوش دادی و کتاب خوندی، ناهار هم که از بیرون گرفتی، عصر هم که دو ساعت خوابیدی، الان هم که گفتی حال رانندگی نداری، من اومدم دنبالت! خستگی کجات بود؟»

با حالتی که بیشتر شبیه ناله کردن بود گفت: «نه! من در درونم خسته‌م. میدونی چرا؟ شاید بنظر نیاد، اما هیشکی منو دوست نداره.» من هم از جایم بلند شدم. بغلش کردم و آرام کنار گوشش گفتم: «شاید بنظر نیاد، اما لابد همه در درونشون تو رو دوست دارن!». این را گفتم و رفتم به سمت در. صدایم کرد: «کجا میری؟ منو نمیرسونی مگه؟». بدون آنکه رویم را برگردانم گفتم: «من در درونم تو رو میرسونم. تو ولی آژانس بگیر»

 

دوست داشتنی های نفرت انگیز

زدم روی شانه‌اش و پرسیدم: «آره یا نه؟». انگار که دستی او را از زیر آب بیرون کشیده باشد، انگار که در همین لحظه بیدار شده باشد، نفس عمیقی کشید و گفت: «چیو آره یا نه؟». همانطور که به سمت آشپزخانه می‌رفتم گفتم: «حواست کجاس؟ پرسیدم ازت قهوه میخوری یا نه؟» خیلی جدی، بدون آنکه نیاز به فکر کردن و تصمیم گرفتن داشته باشد، گفت: «نه! از قهوه متنفرم!». خنده‌ا‌م گرفت. یعنی طوری پق زدم زیر خنده که به گمانم به‌ش برخورد. خودم را جمع و جور کردم و گفتم: «تو هم بعضی وقتا یه حرفایی میزنیا! آخه مگه قهوه چیزیه که کسی ازش متنفر باشه؟». از جایش بلند شد و رفت کنار کتابخانه، بی‌هدف دست کشید روی آنها و وانمود کرد عناوین‌شان را می‌خواند. کمی آرام، طوری که به زحمت بشنوم، انگار که مخاطبش کتابها هستند و نه من، جواب داد: «یه وقتایی آدم بخاطر اتفاقایی که انتظارشون رو نداره، از چیزایی که فکرش رو هم نمیکنه متنفر میشه». همانطوری که داشتم قهوه را برای خودم توی ماگ سفید لب پریده می‌ریختم، با صدای بلند، طوری که هم او بشنود و هم کتابها، گفتم: «اوه اوه! چه فلسفی! فکر نمیکردم ماجرا اینقدر پیچیده باشه. بذار اینو بریزم و بیام بشینم و ببینم میفهمم تو چی داری میگی یا نه».

قهوه را گذاشتم روی میز و نشستم روی صندلی و با دست به او که هنوز کنار کتابخانه ایستاده بود اشاره کردم که بیاید و بنشیند روی صندلی مقابلم. اول وانمود کرد که متوجه منظورم نشده، اما بعد وقتی دید با حرکت سر دارم دوباره حرکت دستم را تکرار می‌کنم، آمد و نشست. کمی برای تنظیم خودش رو صندلی کج و راست شد و گفت: «آره. همیشه اینطوریه. مسخره‌س، اما برای هر کسی ممکنه پیش بیاد». دستم را پیچیدم دور ماگ و از گرمای بیش از حدش متوجه شدم که هنوز برای نوشیدن مناسب نیست. گفتم: «این رو که فهمیدم. یعنی جمله رو فهمیدم. اما قضیه‌ش رو نفهمیدم. چی مثلا؟». جواب داد: «یکیو میشناسم، اما تا حالا ندیدمش، که از پژوی 405 یشمی متنفره، آره!، پژوی 405 یشمی. میدونی چرا؟ چون وقتی طرف تنهاش گذاشت و رفت سر کوچه و دربست گرفت، اینم داشت از پنجره نگاش میکرد، ماشینه یه پژوی 405 یشمی بود. از اون موقع تا حالا هیچ پژوی 405 یشمی نتونسته ازش سبقت بگیره، هرچی پژوی 405 یشمی که توی کوچه‌ی اینا پارک کرده، یا پنچر شده، یا با کلید روش خط افتاده، یا هر دو»

کمی صندلی را جلو کشیدم، طوری که بتوانم آرنج‌هایم را بگذارم روی میز و طوری به جلو خم بشوم که متوجه شود منتظر حرفش را ادامه بدهد. گفت: «یکی دیگه رو نمیشناسم، اما چند بار دیدمش، که از آسانسور متنفره…». حرفش را قطع کردم، طوری که انگار سوراخی برای نفوذ به فلسفه‌اش پیدا کرده باشم، گفتم: «نه دیگه. لابد میترسه. اگه ترس از فضای بسته داره بهش میگن کلاستروفوبیا. اگه ترس از گیر افتادن تو جایی که نمیشه ازش فرار کرد داره بهش میگن آگورافوبیا. اگه هم کلاً از آسانسور میترسه فکر کنم بهش میگن اِلِواتوفوبیا». لبخندی زد و گفت: «نه، نمیترسه، سوار آسانسور هم میشه، فقط از آسانسور متنفره. وقتی مادربزرگش سکته کرد، آسانسورشون خراب بود، خونه اینا طبقه هفتم بود، نشد که بشه، آسانسور مادربزرگش رو کشت. حالا از اون موقع هر وقت سوار آسانسور میشه، زیر لب شروع میکنه به فحش دادن! چند بار هم بهش میگه قاتل! اگه توی آسانسور تنها یا با یه آشنا باشه، لا به لای فحش دادن چندتا مشت هم میکوبه به آسانسور»

کمی پاهایش را کشید جلو و سرش را داد عقب و ولو شد روی صندلی. حرفش را ادامه داد: «یکی رو میشناسم، چند بار هم دیدمش، از مهربون‌ترین آهنگ دنیا، «به من تکیه کن» متنفره». پرسیدم: «آهنگ ترویس منظورته؟». گفت: «آره، همون. کسی که این آهنگو باهاش گوش میداد، یهو پشتش رو خالی کرد. حالا از اون موقع از این آهنگ متنفره. خودش که دیگه گوش نمیده، اما اگه یه جایی تصادفی بشنونه بغض میکنه و اشک تو چشماش جمع میشه. یکی دیگه هست که نه میشناسمش، نه دیدمش، فقط شنیدم که از زرافه متنفره! توی باغ وحش بود، جلوی قفس زرافه، که بهش زنگ زدن. گوشی دم گوشش بود و زل زده بود به چشمای زرافهه که خیلی بیخیال داشت نشخوار می‌کرد. پلیس بود. دخترش توی یه شهر دیگه تصادف کرده بود و مرده بود. حالا زرافه چیزی نیس که تو راه بیوفتی و توی خیابون ببینیش یا هر روز ازش بشنوی. اما به هر حال از همون موقع از زرافه متنفره!»

این چند جمله آخر را طوری گفت، با یک آه نهفته در گلو، با نگاهی خیره به میز، که انگار دختر را می‌شناخته. سرش را آورد بالا و خیره شد به من، من هم به او. نگاه کرد، نگاه کردم، گفتم: «خب! فهمیدم… حالا بقیه رو ول کن، تو بگو ببینم چرا از قهوه متنفری؟». از جایش بلند شد و دوباره رفت سمت کتابخانه و گفت: «این حرفا رو ول کن! قهوه‌ت رو که خوردی، پاشو یه چایی برام بریز و بیا بشین بگو چه خبر»

خودتکثیری

آن اول فقط یکی بود، بعد شد دو تا. یعنی آن موقعی که من داشتم با او حرف می‌زدم خودش بود، خود تنهاش. اما بعد متوجه رفتنش شدم. ایستاده بود مقابل من، اما در عین حال داشت می‌رفت. یعنی هم ایستاده بود، هم می‌رفت. گفتم «تو که اینجایی، پس اون که داره میره کیه؟» گفت «اون هم منم». گیج شدم. گفتم «نمیشه که! آدم یا باید بمونه یا باید بره. نمیشه که دوتاش با هم باشه» گفت «همیشه همینطوره. وقتی حوصله‌م رو سر می‌بری، وقتی تکراری میشی، وقتی خسته کننده میشی، وقتی غیر منطقی میشی، دو تا میشیم. یکی‌مون میره جایی که دلش می‌خواد، یکیمون میمونه پیش تو». سعی کردم جملاتش را در ذهنم مرور کنم و قانع کننده‌ترین نتیجه‌ای که ممکن است را از دل آنها بکشم بیرون. خیره شدم به زمین و شمرده و آهسته گفتم «پس یعنی تو یه نسخه‌ی دیگه از خودت میزنی، یه کپی برابر اصل، بعد اون رو میفرستی میره یه جای دیگه و خودت میمونی پیش من؟». لبخندی زد و سرش را تکان داد و گفت «نه!». پرسیدم «همین رو گفتی دیگه. پس چی؟». صورتش را برگرداند و با انگشت به اویی که همچنان داشت می‌رفت اشاره کرد و گفت «اونی که داره میره، اون، اصلیه اونه! منو از رو خودش میزنه، میذاره اینجا برای تو، خودش میره جایی که دلش میخواد». پرسیدم «آخه من الان کاری نکردم که، چیزی نگفتم، یعنی الان حوصله‌ش سر رفت که گذاشت رفت؟». گفت «نه!» گفتم «پس چی؟» گفت «خیلی وقته که رفته. خیلی وقته که حوصله‌ش سر رفته. الان فقط اومده بود یه سر به من بزنه و دوباره بره همونجایی که دلش می‌خواد». همان جا نشستم روی زمین. سرم را با دو دست گرفتم و انگشتانم را فرو کردم لای موهایم. بدون آنکه نگاهش کنم گفتم «کاش اینا رو بهم نگفته بودی» گفت «کاش اینا رو ازم نپرسیده بودی». سرم را که آوردم بالا دیدم پشتش را به من کرده و این پا و آن پا می‌کند تا راهش را بکشد و برود. با عصبانیت گفتم «تو دیگه کجا؟!» گفت «حالا که موضوع لو رفته، من هم میرم اونجایی که دلم میخواد». گفتم «پس من چیکار کنم؟» چند قدمی دور شد و همانطور که می‌رفت و بدون آنکه رویش را برگرداند گفت «خب تو هم دو تا شو، بعد بشین با خودت حرف بزن که حوصله‌ت سر نره»

ما در ما پیدا

ایستاده است رو به پنجره و بیرون را تماشا می‌کند. می‌گویم «یه دقیقه بیا اینجا کارت دارم». توجهی نمی‌کند و اهمیتی نمی‌دهد و چیزی نمی‌گوید و همچنان با ذوق حواسش به بیرون است. می‌گویم «بیا اینجا قرمه سبزی بهت بدم». آرام زیر لب می‌گوید «من بستنی میخوام!». می‌گویم «لوس نکن خودتو، بیا اینجا، شب مهمونی دعوتیم، لباست رو باید عوض کنی». می‌گوید «مهمونی نه! بریم پارک!» دولا می‌شوم و شانه‌هایش را با دو دست می‌گیرم و رویش را به برمی‌گردانم و خیلی جدی می‌گویم «نمیشه. بیا این کت و شلوار رو بپوش تا کراواتت رو گره بزنم». دهنش را کج می‌کند و می‌گوید «نمیخوام! من با همین میام» سر تا پایش را نگاه می‌کنم و می‌گویم «با این؟» – با تمسخر به لباس زرد و شورت آبی‌ش نگاهی می‌اندازم – «با این که نمیتونی بیای توی یه مهمونی رسمی!» پشتش را به من می‌کند و می‌گوید «پس من نمیام». با صدایی که سعی می‌‎کند خودش را ذوق زده نشان بدهد می‌گویم «بیا اونجا یه میز مزه چیدن به چه باحالی». رویش را باز برمی‌گرداند و با اخم می‌پرسد «رقص هم داره؟» پاسخ می‌دهم «فکر نکنم» دوباره پشتش را به من می‌کند و با صدای بلند و کلماتی شمرده می‌گوید «پس، من، نمیام!». صدایم را بالا می‌برم «چه مرگته آخه؟ یه دقیقه برگرد منو نگاه کن! چی میخوای از جون من؟!» باز برمی‌گردد، اینبار دست به سینه، «من همه رو میشناسم؟» «نه» «می‌تونم همه رو بغل کنم؟» «نه» «می‌تونم هرچی دلم خواست بگم؟» «نه» «می‌تونم با هر کی دلم خواست شوخی کنم؟» «نه» «بستنی دارن؟» «فکر نکنم» «حیاط دارن؟» «بعید میدونم» «بادکنک چی؟» از کوره در می‌روم و داد می‌زنم «چته آخه؟!» و دوباره پشتش را به من می‌کند و به بیرون خیره می‌شود و می‌گوید «پس من نمیام!»… با عصبانیت و غرغر کنان از او دور می‌شوم و طوری که بشنود می‌گویم «به جهنم! بمون همینجا. اصلاً خودم تنهایی میرم»

و اینطوری می‌شود که خیلی وقتها مجبور می‌شوم برای حفظ مراودات اجتماعی، رعایت ادب، ملاحظه‌ی وجهه‌ی شخصیتی، در نظر گرفتن اعداد توی شناسنامه و هزاران کوفت و زهرمار دیگره، کودک درونم را توی خانه تنها بگذارم و بدون او بیرون بروم.

نمرده. فقط خوابیده است

دوستی تماس می‌گیرد تا حالم را بپرسد. کمی چرت و پرت می‌گوییم و همدیگر را مسخره می‌کنیم و سر به سر هم می‌گذاریم. کمی که می‌گذرد لحنش را کمی جدی می‌کند و می‌پرسد:

–  در اصل زنگ زدم که حالت را بپرسم. دفعه‌ی پیش عادی نبودی.
+  بدی نیستم. خوبی هم نیستم. فقط کمی مغشوش و بهم ریخته و عجیبم.
–   این زندگی این روزهای همه است. همه مغشوش و بهم ریخته و عجیبند.
+   همه هستند. فقط هر کسی نسبت به ظرفیت و توان و گنجایشش تا یک حدی می‌تواند این مغشوشی و بهم ریختگی و عجیبی را هضم کند و خم به ابرو نیاورد. برای من از ظرفیت و توان و گنجایشم گذشته که ابروهایم خم شده است.
–  درست می‌شود. تمام می‌شود. یک فاز است که سرت می‌گذرد.
+  درست که می‌شود. اما اینبار باید از دل آن یک نتیجه بیرون بیاید.
–  همیشه قرار نیست آخرش به نتیجه برسد. می‌تواند که پروسه یا رویه باشد. همین که بعدش به حالت سابق برگردی، خودش یک نتیجه است.
+  نه. باید نتیجه بدهد. هر بار روشن می‌شود و بدون نتیجه خاموش می‌شود. رسوب می‌کند و ته نشین می‌شود و تا فکر می‌کنم کشته شده، تکانی می‌خورد و دوباره پخش می‌شود و می‌فهمم که نمرده، فقط برای مدتی خوابیده بوده است.
–  هر طور خودت می‌دانی. من که از ماجرا بی‌خبرم.

موضوع را عوض می‌کنم. کمی از مغشوشی و بهم ریختگی و عجیبی چند وقت اخیر او صحبت می‌کنیم. می‌گوید که حالش خوب است و مساله برایش تمام شده است. فکر می‌کند که ماجرایش کشته شده، اما من خوب می‌دانم که فقط خوابیده است و کمی بگذرد دوباره بیدار می‌شود.

همینطور است که اینطور می‌شود

می‌گوید: خوشی و شادی و خوشحالی را چرا نمی‌نویسی؟
می‌گویم: خوشی و شادی و خوشحالی را نباید نوشت، باید زندگی کرد.
می‌گوید: پس از چه چیزی می‌نویسی؟
می‌گویم: از غم، برای خالی شدن، فراموش کردن، شاید کمی آرام شدن.
می‌گوید: حالا که مدتهاست ننوشته‌ای یعنی خوش و شاد و خوشحال بوده‌ای؟
می‌گویم: به بهانه‌ی خالی شدن، فراموش کردن و شاید کمی آرام شدن، هرچیزی را نباید نوشت، هرچیزی را نباید ثبت کرد.
می‌گوید: آهان، که اینطور.
می‌گویم: بله، همینطور.

گفتم‌گوی ویژه‌ی سال نو

–  بیا اینجا ببینم.
+  بله رئیس. امر بفرمایین.
–  «سال نو» یعنی چی؟
+  سال نو یعنی بهار و نوروز و عید و اینطور چیزا.
–  فکر کردی چون من چندین سال خارج از کشور بودم این چیزا رو نمی‌دونم؟ «سال نو» توی گزارش چیکار می‌کنه؟
+  احتمالا یکی از بچه‌ها خواسته اینطوری توی گزارش آخر سال عید رو تبریک بگه. من تذکر می‌دم حذفش کنن.
–  خیال می‌کنی چون من سالهای زیاد خارج از کشور بودم این چیزا یادم رفته؟ آخه وسط گزارش؟ اونم تو بعضی جدولها هست و توی بعضیها نیست. این دیگه چه مدلیه؟!؟
+  قربان حتما خواستن بچه‌ها خلاقیت نشون بدن. هر کسی این کار رو کرده می‌گم توبیخ بشه.
–  نکنه چون من خارج بودم فکر کردی انسانیت یادم رفته که بخاطر «سال نو» بگم کسی توبیخ بشه؟ آخه چرا اینطوری نوشته؟ «سال نو»؟ یعنی چی آخه؟ سال نو مبارک؟ سال نو قشنگ؟ سال نو هوا خوبه؟ سال نو و کوفت؟ سال نو و زهرمار؟
+  رئیس شما حرص نخورین. شاید خواسته زیر پوستی تبریک بگه. خودم پدرش رو در میارم.
–  هاها! کور خوندی! درسته که من خارج بودم، اما اصطلاح «پدرش رو در میارم» رو یادمه! ولی برام این عجیبه که چرا حالا اینطوری نوشته اصن. چرا بالای یه ستون تو جدول، اونم فارسی با حروف انگلیسی! اینطوری کسی تبریک می‌گه آخه؟
+  قربان میشه ببینم کدوم جدول منظورتونه؟
–  بیا! بگیر! تو همه جای گزارش هست!
+ قربان، البته جسارته، ببخشید، اما اینجا نوشته «Sale No» یعنی شماره فروش!
–  خب حالا! من خیلی خارج بودم چمیدونم شماها به شماره فروش چی میگین! برگرد برو سر کارات ببینم. به کسی هم که گزارش رو تهیه کرده بگو نوشته‌های بالا جدول رو درشت‌تر کنه. تو خارج ما اینطوری گزارش تهیه می‌کردیم.

منصفانه‌ها

–  میدونی من از تو چه انتظاری دارم؟ اینکه که دوستم داشته باشی، تکیه‌گاهم باشی، بهم توجه کنی، بهم محبت کنی، خودت رو برام جر بدی، بری بالای پشت بوم و اسم منو فریاد بزنی و با مغز خودت رو بندازی پایین.
+  اونوقت تو بجاش برای من چیکار میکنی؟
–  خب منم بهت اجازه میدم که دوستم داشته باشی، تکیه‌گاهم باشی، بهم توجه کنی، بهم محبت کنی، خودت رو برام جر بدی، بری بالای پشت بوم و اسم منو فریاد بزنی و با مغز خودت رو بندازی پایین!

بشمار یک، بشمار دو

–  مسخره شو درآوردی دیگه! 100 بار بهت گفتم هرچیزی رو برمیداری دوباره بذار سر جاش.
+  نه. 100 بار نگفتی.
–  چرا دقیقا 100 بار گفتم.
+  نه. شده 98 بار.
–  نخیر. 100 بار. لیستت کجاس؟
+  همینجاس. تو جیبمه.
–  خب، ببین، تا دو هفته پیش که چک کردیم 84 بار شده بود. درسته؟
+  آره… بیا، از اون موقع که من علامت زدم تا الان 14 بار دیگه گفتی.
–  نه دیگه. بیا، شده 16 بار.
+  این چیه؟ چرا اینجا رو نوشتی 3 بار؟
–  خب چون 3 بار گفتم بهت.
+  همین دیگه. سر یه موضوع 3 بار گفتی. اینطوری فقط 1 بار حساب میشه.
–  جدی؟ من درست یادم نمیاد اینو.
+  من یادمه. عصبانی بودی، به جای 1 بار 3 بار گفتی.
–  خب اگه اینطوریه که حق با توئه… مسخره شو در آوردی دیگه! 98 بار بهت گفتم هرچیزی رو برمیداری دوباره بذار سر جاش.
+  گه خوردم!

سلام، من خوشبختم

(مرد وارد اتاق می شود …)

– سلام. وقت بخیر. امیدارم.
+ چقدر خوب.
– نه! من واقعا امیدارم.
+ بله، واقعا چقدر خوب.
– منظورم اینه که من دکتر امیدار هستم.
+ اوه،‌ ببخشید، سلام، روز شما هم بخیر، امرتون رو بفرمایین.
– می خواستم ببینم اون پروندهء من به نتیجه رسید؟
+ متاسفانه فرصتی نیست.
– الان پروندهء من بیشتر از یک هفته س که اینجا توی بخش شما گیر کرده. اونوقت شما میگین که فرصت نکردین بررسیش کنین؟
+ خیر جناب دکتر. منظورم اینه که آقای فرصتی امروز نیستن که پرونده شما رو تحویل بدن. رفتن مرخصی.
– آهان. کی میان؟ مسافرت که نرفتن؟
+ نه امروز یه مسئله ای پیش اومده بود، زنگ زدن گفتن که نمیتونن بیان. چایی میل دارین؟
– نه ممنون، هوا خیلی گرمه چایی نمیچسبه. طالبی کجاس؟
+ قاچ کردیم گذاشتیم تو یخچال برای بعد از ناهار. اگه میل دارین…
– خیر قربان. منظورم آقای مهندس طالبی، مدیر بخشه.
+ آهان. انتهای راهرو، در آخر سمت راست، اما فرصتی نیست.
– مگه دیدن مدیر بخش هم به آقای فرصتی مربوطه؟ ایشون از دوستای قدیمی من هستن.
+ خیر. منظورم اینه الان ایشون برای یه جلسه باید از شرکت برن بیرون. بهتره فردا اول وقت بیاین که هر دوتاشون باشن.
– امیدوارم.
+ بله بله، خوشبختم جناب دکتر. معرفی کرده بودین خودتون رو.
– منظورم اینه که امیدوارم فردا هر دوتاشون باشن.
+ آهان. از اون نظر. امر دیگه ای باشه من در خدمتم.
– گفتین طالبی کجاس؟
+ الان باید تو اتاقشون باشن. انتهای راهرو، در آخر سمت…
– منظورم اینه که اون طالبی که گفتین تو یخچاله، الان کجاس؟ تو این گرما میچسبه.
+ بله خواهش می کنم. بفرمایین بریم آبدارخونه.

(… و هر دو از اتاق خارج می شوند)

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: