سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

شاید بنظر نیاد، ولی تو آژانس بگیر

«شاید بنظر نیاد، اما من کلاً خیلی غمگینم…» این را گفت و مشغول ورق زدن مجله‌ی روی میز شد. انگار که خودش را با چیزی مشغول کرده باشد که مجبور نباشد برای حرفی که زده توضیحی بدهد. گفتم: «تو غمگینی؟ تو؟! والله آدم غمگین یه طور دیگه‌س، اینطوری نیست هرچی که هست، همه چی واسه تو که ردیف و خوب و عالی و جذاب و خوشگل و تمیز و هماهنگ و سر جاشه. خنده به لبت، تفریح به روز و شبت، مشکل پول که نداری، رابطه که برات اهمیت نداره، از چپ و راست هم بهت توجه میشه، غمگینی کجات بود؟»

رسیده بود به آخر مجله که آن را بست و دوباره شروع کرد از اول آن را بی‌جهت ورق زدن. گفت: «نه! من در درونم غمگینم!… آخه شاید بنظر نیاد، آخه من کلاً خیلی تنهام». طوری که کاملا جا خوردن از صدایم مشخص بود گفتم: «تو تنهایی؟ تو؟! نه تلفنت بی‌زنگ و بی‌پیام میمونه، نه خونه‌ت بی‌مهمون، نه بدون کسی جایی میری، نه بدون کسی کاری میکنی، اونقدر ازت سراغ میگیرن که لازم نیست ازشون سراغ بگیری، اونقدر بهت اهمیت میدن با وجود اینکه بهشون اهمیت نمیدی، تنهایی کجات بود؟».

اینبار سریعتر از دفعه قبل جواب داد: «نه! من در درونم تنهام!… آخه شاید بنظر نیاد، اما خیلی همه چی تو زندگیم راکد و یکنواخته». کمی صندلی را دادم عقب، پایم را انداختم روی پایم، دست به سینه نشستم و گفتم: «برای تو همه چی یکنواخته؟ برای تو؟! تا اونجایی که این اواخر یادمه روزی نبوده که بدون برنامه یا بدون تفریح گذرونده باشی. از این رستوران به اون کافه، از این مرکز خرید به اون فروشگاه، با این دوست با اون رفیق، از این سفر به اون سفر، یکنواختی کجات بود؟».

اینبار هنوز حرفم کامل تمام نشده بود که جواب داد: «نه! همه چی در درونم راکد و یکنواخته» این را گفت و از جایش بلند شد. پرسیدم: «کجا؟» گفت: «شاید بنظر نیاد، اما خیلی خسته‌م، برم خونه دیگه». گفتم: «تو خسته‌ای؟ تو؟! تا نزدیک ظهر که خوابیدی، بیدار هم که شدی هیچ کاری نکردی، دراز کشیدی و موسیقی گوش دادی و کتاب خوندی، ناهار هم که از بیرون گرفتی، عصر هم که دو ساعت خوابیدی، الان هم که گفتی حال رانندگی نداری، من اومدم دنبالت! خستگی کجات بود؟»

با حالتی که بیشتر شبیه ناله کردن بود گفت: «نه! من در درونم خسته‌م. میدونی چرا؟ شاید بنظر نیاد، اما هیشکی منو دوست نداره.» من هم از جایم بلند شدم. بغلش کردم و آرام کنار گوشش گفتم: «شاید بنظر نیاد، اما لابد همه در درونشون تو رو دوست دارن!». این را گفتم و رفتم به سمت در. صدایم کرد: «کجا میری؟ منو نمیرسونی مگه؟». بدون آنکه رویم را برگردانم گفتم: «من در درونم تو رو میرسونم. تو ولی آژانس بگیر»

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: