سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

جایی همین نزدیکی: گالری

رفته بودم گالری گردی. البته گردشی در کار نبود و سر و ته ماجرا با همان یک گالری هم آمد. نمایشگاهی از آثار هنرمندان جوانی که تقریباً همه چیز را در خود داشت، نقاشی و عکس و چیدمان و حجم. بروشور نمایشگاه را دستم گرفته بودم و با دیدن هر اثر آن را ورق می‌زدم و می‌گشتم تا مشخصات صاحب آن را پیدا کنم، سن و سال و سابقه و تحصیلاتش را بفهمم و سعی کنم او را از روی هنر و مشخصاتش حدس بزنم. تنهایی رفته بودم و این وقت کافی برای صرف کردن پای تک تک آثار را در اختیارم گذاشته بود. کارها، به جز چند مورد معدود، چندان چنگی به دل نمی‌زدند. سوژه‌ها، ایده‌ها، اجراها، آنقدرها بکر و خلاقانه نبودند و می‌شد با کمی مرور در حافظه شبیه‌اش را پیدا کرد. شاید آنقدرها هم مهم نباشد. شاید هم لازمه‌ی جوان بودن و تازه کار بودن هنرمند همین تاثیرپذیری از هنرمندان قدیمی‌تر باشد، شاید هم نباشد! به هر حال مساله چندان آزار دهنده نیست و می‌توان با بعضی از آثار ارتباط برقرار کرد.

در میانه‌ی بازدید یکی از دوستان هنرمند را می‌بینم که کناری ایستاده و مشغول صحبت با چند نفر است. نزدیکش می‌شوم و سلام و احوال‌پرسی معمول را به جا می‌آورم و از اوضاع و احوالش می‌پرسم. همانطور که دارد حرف می‌زند و اوضاع و احوالش را می‌گوید، چشمم می‌افتد به تابلویی که پشت سر او روی دیوار است. باورم نمی‌شود! این دیگر الهام گیری از سوژه و ایده و اجرای دیگری نیست! این کپی ناشیانه از یک اثر بسیار معروف است. چطور ممکن است طرف فکر کرده باشد که کسی این کار را نمی‌شناسد؟ این یکی را حتی من هم می‌شناسم! تابلویی مشهور از «فرانسیس گویا»، با عنوان «ساتورن پسرش را می‌بلعد»، برای حدوداً 200 سال پیش که مطمئناً در تمام این سالها بیش از نصف مردم جهان آن را دیده‌اند! سوادم قد نمی‌دهد که بفهمم چنین کاری تعمدی بوده و برای خودش یک اقتباس هنری بشمار می‌آید و یا فقط چشم امید به ناآگاهی و ناآشنایی مخاطب بسته است. تمام اینها در چند لحظه‎‌ از ذهنم می‌گذرد و منتظر می‌مانم تا دوست هنرمندم صحبتش تمام شود و به او بگویم که این کاری که پشت سرش آویزان است، کپی‌ست. حرفش که تمام می‌شود، هنوز دهانم را باز نکرده‌ام که یکی از دوستانش را می‌بیند، از جایی که ایستاده است کمی متمایل به چپ می‌شود تا طرف را بغل کند، آنوقت من با چیز عجیبتری مواجه می‌شوم. کنار آن تابلوی کپی، روی دیوار، جایی که رفیقمان ایستاده بود، اسم همین دوست هنرمندمان نوشته شده است! بله! ایشان مقابل اثر هنری کپی شده از یک تابلوی مشهور که خودشان زحمت کپی کردنش را کشیده‌اند ایستاده بودند. همان موقع بر می‌گردد به سمت من و می‌پرسد چه خبر؟ لال شده‌ام! بهانه‌ای می‌آورم که باید فلان ساعت جایی باشم و دیرم شده است، خداحافظی سربسته‌ای می‌کنم و یک نگاه سرسری به باقی آثار می‌اندازم و قبل از آنکه رفیق هنرمندنان به بهانه‌ام شک کند، از گالری می‌زنم بیرون.

باریکه‌های از خاطرات

پنجشنبه است و مانده‌ام خانه. نه کسی با من کاری دارد و نه من دنبال برنامه‌ای می‌گردم. لیست کارهای عقب افتاده‌ام را بالا و پایین می‌کنم و به سراغ آنهایی که می‌توان در خانه یا از خانه انجام داد می‌روم. تمیز کردن خانه، انجام ‌می‌شود. مرتب کردن کابینت آشپزخانه، انجام می‌شود. چک کردن فلان سایت، انجام می‌شود. نوشتن فلان مطلب برای فلان جا، طول می‌کشد، باشد برای یک روز سرحال‌تر. تمیز کردن کشوی خاطرات، می‌روم سراغش.

یک آلبوم را بصورت تصادفی انتخاب و پلی می‌کنم. آلبوم «تاریکخانه» از یک گروه کم نظیر روسی، با نام «ایستسیس» محصول 2011. توی اتاق می‌روم، کشو را می‌کشم بیرون و می‌گذارم روی تخت، چهارزانو می‌نشینم مقابلش و دانه دانه چیزها را بر می‌دارم و وارسی می‌کنم. چون چپ دست هستم، آنهایی که می‌خواهم نگه دارم را می‌گذارم سمت چپ، آنهایی که باید دور انداخته شوند را می‌گذارم دست راست. موسیقی نیز در حال پخت شدن است.

نامه‌های کاغذی قدیمی، کارت پستال‌های رنگ و رو رفته، دفترچه‌های کوچک روزنوشت، متن‌های رمانتیک، نوشته‌های عاشقانه، یکی یکی بررسی می‌شوند و با توجه به آن آدم و خاطراتی که با او داشته‌ام یا به چپ می‌روند و یا به راست. اینکه توی کشو چه چیزهایی از چه کسانی است و هر کدام در چه جهتی گذاشته می‌شوند مهم نیست. در این مورد نمی‌خواهم حرف بزنم. اما فضایی که حاکم است حال و هوای عجیبی دارد. انگار که موسیقی را برای من و برای بررسی کشوی خاطرات من ساخته باشند!  یک غم سنگینی تمام وجودم را در بر می‌گیرد که مطمئنم درصد بالایی از آن بخاطر ترکیب موقعیت و موسیقی‌ست. انگار که من تک تک آنها را با زیر و رو کردن کشوی خاطراتم زندگی کرده باشم. انگار که بجای آنکه از بیرون صدایشان بیاید، از درون شنیده‌شان باشم. فضا غم‌انگیز است اما انگار یک سرخوشی در من در حال جوانه زدن باشد. کارم که تمام می‌شود، کشو را سر جایش می‌گذارم، آنهایی که سمت راست جمع شده‌اند را پاره و درون سطل می‌ریزم، و بعد به سراغ «تاریکخانه» می‌روم. باید دلیل این حال عجیب را پیدا کنم. طبق آمار آی‌تیونز آخرین باری که این آلبوم را گوش داده‌ام در حدود سه سال پیش است. تا قبل از شنیدن دوباره‌ش چیز خاصی از آن در ذهنم باقی نمانده بود. اولین چیزی که توجهم را جلب می‌کنم اسامی 12 آهنگی‌ست که در این آلبوم جا خوش کرده‌اند و حساب کار دستم می‌آید:

1. «زمانیکه که متولد بشوی، دیگر نمی‌توانی پنهان شوی»
2. «در نیمه راه خروج از تاریکی»
3. «چرخیدن میان گذشته، در ذهن، پیش از خواب»
4. «رویاها تا زمانیکه خواب هستیم واقعی هستند»
5. «باریکه‌های از خاطرات»
6. «ما فریب ظاهر حقیقت را می‌خوریم»
7. «من آزادم. برای همین گم شده‌ام»
8. «زندگی غم‌انگیز و غیر قابل تحمل است، چون نمی‌توانم پرواز کنم، چون من پرنده نیستم»
9. «زمان یک توهم است»
10. «مرثیه»
11. «برزخ»
12. «تمامی آن سقوط»

پس ماجرای عجیب تولد سرخوشی در بستر فضای غم‌انگیز همین است! مواقعی که یک آلبوم این چنین با شرایط و حال و روزم هماهنگ می‌شود، عشق می‌کنم و آنقدر می‌چسبد و که کل غم‌انگیز بودن ماجرا فراموش می‌شود. از زمان جمع و جور کردن کشوی خاطرات چند ساعتی گذشته که این را می‌نویسم، «تاریکخانه» برای چهارمین بار در حال پخش شدن است.

 

راز را باید به رازدار سپرد

یک زمانی دختر و پسری را می‌شناختم که از دوستان نسبتاً نزدیکمان بودند. سالها بود که آنها را همیشه با هم، همیشه در کنار هم و همیشه عاشق هم می‌دیدیم. آنقدر نزدیک و گرم و رمانتیک و چسبیده به هم بودند که از رابطه‌شان بعنوان ضرب المثل برای «بهترین پارتنرشیپ» استفاده می‌کردیم. آخرش ورق برگشت. سر یک موضوعی رابطه‌شان بهم خورد و تازه این اول ماجرا بود. هر کدام می‌نشست و با عصبانیت و حرارت چنان پته‌ی دیگری را روی آب می‌ریخت که باور کردنی نبود. که آن یکی در خلوت خود فلان کار را می‌کند، پدرش فلان چیز فروش است، برادرش فلان کاره است، پشت سر فلانی فلان چیز را گفته است، آن روز که آن طور شده بود، ماجرا فلان چیز که به شما گفته بود نبود، در رختخواب فلان کاره است، وضعیت مالی و فرهنگی خانواده‌ش فلان است، فلان مشکل را دارد، فلان قرص را می‌خورد، فلان رفتار را می‌کند و آنقدر فلان و فلون یکدیگر را به دیگران گفتند که تقریباً رابطه‌ی همه با هر جفتشان برای همیشه بریده شد.

اینکه بعد از این همه سال یاد آن دو نفر افتادم بدین خاطر است که این چند وقته اتفاق مشابهی، اینبار برای دو همکار، افتاده است. دو نفری که رابطه‌شان بسیار فراتر از کار بود. رفت و آمد خانوادگی داشتند، یا هم خرید و سینما و رستوران می‌رفتند، ناخن‌هایشان را یکسان لاک می‌زدند، چیک تو چیک هم بودند، این یکی در ماتحت آن فرو رفته بود و آن دیگری در حلقوم این جا خوش کرده بود، دل می‌دادند و قلوه می‌گرفتند و از همه چیز هم خبر داشتند، تا وقتی که مشکلی پیش آمد و دعوایی در گرفت و ماجرای این‌ها هم آغاز شد. چنان پرده از همه چیز یکدیگر برداشته‌اند و یکدیگر را لخت و عور هول دادند پیش روی دیگران که برای هیچکدامشان هیچ آبروی باقی نماند. که آن یکی با فلان همکار رابطه‌ی پنهانی دارد، شوهرش فلان کاره است، پشت سر فلان همکار فلان چیز را گفته است، برای رئیسش فلان دروغ را بافته است، فلان کارش را که باید فلان طور انجام می‌داده پیچانده و انجام نداده است، آن روز که به بهانه‌ی رفتن به فلان جا مرخصی گرفته به جایش فلانی جای دیگر رفته است، فلان بار که در مورد فلان چیز به فلانی فلان چیز را گفته بعدش رفته فلان کار را کرده است، مادرش فلان است، برادرش فلان است، زندگی‌اش فلان است و آنقدر فلان و فلون یکدیگر را به دیگران گفتند که فعلاً یکی‌شان اخراج شده و دیگری هم در وضعیت نامعلوم کاری به سر می‌برد.

تمام اینها را گفتم که یک بار دیگر یک چیز خیلی مهم را با خودم مرور کنم. همه رازهایی داریم که به هیچکسی در موردش چیزی نمی‌گوییم. اما همه‌ی ما مسائلی داریم که آدمهایی که به ما نزدیک هستند آنها را به وضوح می‎‌بینند و یا به راحتی از زبانمان می‌شنوند. چیزهایی که دلمان نمی‌خواهد آدمهایی که از ما دور هستند آنها را بدانند. باید خیلی حواسمان باشد که اسرارمان، مسائلمان، ناگفته‌هایمان، احساساتمان، افکارمان و در کل زندگی‌مان را در مقابل چه کسانی لخت می‌کنیم و برهنه پیش روی‌شان می‌نشانیم. که مشکل و دعوا و قهر را نمی‌شود پیش‌بینی کرد، اما می‌شود فهمید که این آدم اگر زمانی بخاطر مشکل و دعوا و قهر فاصله‌ش با ما زیاد شد چه بلایی سر اطلاعاتی که در موردمان دارد می‌آورد. که برای برنده شدن در یک جدال حاضر است چه چیزهایی را قربانی کند. باید خیلی حواسمان باشد به اینکه مهم نیست کسی که رازمان را می‌داند خیلی به ما نزدیک باشد، مهم این است که رازداری را خوب بلد باشد.

ما محکوم به تغییر هستیم

ویلیام سامرست موآم حرف جالبی زده است. روحش شاد. مضمون حرف او این است که: «این آدمی که امسال هستیم، با آن آدمی که سال گذشته بوده‌ایم تفاوت دارد و این مساله دقیقاً در مورد آن کسی که دوستش داریم نیز صادق است. او هم دیگر آدم سال گذشته نیست. پس باید خودمان تغییر کنیم، تا بتوانیم یک آدم تغییر کرده را همچنان دوست داشته باشیم»

حرفی که این بزرگوار می‌زند بنظر بسیار ساده و قابل فهم است. اما ماجرا یک پیچیدگی‌ خاصی دارد که استاد چندان در جمله‌ی خود آن را باز نکرده است. همه تغییر می‌کنیم! هیچکدام آن آدمی که سال گذشته‌ بوده‌ایم را دوباره تجربه نمی‌کنیم. همه‌ی ما از سال گذشته به امسال یک مسیری را در زمان طی کرده‌ایم که تک تک اتفاقات و ماجراها و مسائلش روی چیزی که امروز هستیم تاثیر گذاشته است. ما مجبور، نه!، ما محکوم به تغییر هستیم. این همانطور که بر من صادق است، بر کسی که دوستش دارم هم صدق می‌کند. اما این وسط یک چیز دیگری، یک چیزی بیشتر از من و او، یک «ما» هم وجود دارد.

یک سال می‌گذرد، من تغییر کرده‌ام، اویی که دوستش دارم هم تغییر کرده است. من به کدام سمت؟ او به کدام جهت؟ حاصل برآیند این دو تغییر چه می‌شود؟ هم‌جهت هستند؟ یکدیگر را تشدید می‌کنند؟ خلاف جهت یکدیگرند؟ همدیگر را خنثی می‌کنند؟ باید چه کار کرد که تغییر من در کنار تغییر او، تغییر ما را حاصل نشود؟ باید چه کار کرد که همه چیز همانطور که بود باقی بماند؟ یا یک قدم فراتر، همه چیز یک قدم، به اندازه‌ی یکسال، بهتر بشود؟

چیزی که در حقیقت رخ می‌دهد این است که من تغییر می‌کنم و سهم بزرگی از این تغییر را او سبب شده است. او عوض می‌شود و من بخش بزرگی از آن تغییر را باعث شده‌ام. این مساله باید چگونه باشد که تغییر من که او سبب و تغییر او که من باعثش شده‌ام همراستا و هم‌جهت یکدیگر شوند؟ دوست داشتن بی‌قید و شرط که احمقانه و مسخره و غیرکاربردی و غیرواقعی است، پس چگونه می‌توان هم تغییر کرد و هم قید‌ها و شرطها را بدون تغییر نگه داشت؟

در نهایت ولی آن اتفاقی که می‌افتد این است که آن کسی که دوستش داری تو را، مستقیم یا غیر مستقیم، تغییر می‌دهد، آن هم در خلاف جهت خودش، و بعد خودش آن تغییر را نمی‌پذیرد. یعنی خودش مسئولیت آن تغییری که بر خلاف جهت تغییر خودش بوجود آورده را به گردن نمی‌گیرد. یعنی تو را در پروسه‌ای قرار می‌دهد که مسیری خلاف جهت خودش را دنبال می‌کند که انتهای آن با یک تغییر همراه است و بعد پروسه‌ای که خودش بوجود آورده را فراموش می‌کند و تغییر تو را سر نیزه می‌زند. ویلیام سامرست موآم خیلی هم خوب گفته است، که باید تغییر کرد تا بتوان یک آدم تغییر کرده را دوست داشت. من اما خیلی بی سر و ته و بهم ریخته نوشتم، ولی سئوال اینجاست که آدمی که خودش سبب تغییر ما در خلاف جهت تغییر خودش شده است را چقدر می‌توان دوست داشت؟ اصلاً می‌توان همچنان دوست داشت یا نه؟

 

عشق هیچگاه به مرگ طبیعی نمی‌میرد

«عشق هیچگاه به مرگ طبیعی نمی‌میرد. عشق می‌میرد، چون نمی‌دانیم چگونه مخزن خالی شده‌اش را پر کنیم. چشم‌های بسته، اشتباهات، خیانتها، بدی‌ها و زخم‌ها هستند که آن را می‌کشند. عشق خسته می‌شود، پژمرده می‌شود، کدر می‌شود، و سپس می‌میرد.»

.: آناییز نین :.

 

عادت نمی‌کنم به ایستادن در غبار

سینما رفتن و اصولاً فیلم دیدن برای من حکم ویژه‌ای دارد. برای من سینما رفتن و فیلم دیدن یک حرکت کاملاً فرهنگی‌ست و نه تفریحی. یعنی اینطور نیست که بگویم در اوقات فراغتم فیلم می‌بینم، بلکه همانطور که ده‌ها کار روتین در برنامه‌ی هفتگی خود دارم، فیلم دیدن هم برایم یکی از همان کارهاست. بخواهم منظورم را بازتر کنم، این را حتماً شما هم باور دارید که چیزی به اسم «سرم شلوغ است» و «خیلی کار دارم» اصلاً معنا و مفهوم ندارد و فقط اولویت‌ها هستند که مشخص می‌کنند ما برای چه چیزی وقت داریم و برای چه چیزی نداریم. یعنی اگر دوستی است که مدتهاست شما را ندیده و هر بار گرفتاری را بهانه کرده، معنی‌اش این است که شما در اولویت‌های زندگی او هیچ جایگاهی ندارید، وگرنه او مطمئناً وقت برای معاشرت با آدمها دارد و این شما هستید که جزو آن آدمها نیستید. می‌خواهم بگویم که ماجرای فیلم دیدن برای من هم یک اولویت است که باید انجام ‌شود و انجام هم می‌شود و این هیچ ارتباطی با گرفتاری و مشغله و کوفت و زهرمار ندارد. این حالا مقدمه‌ی اول صحبتم بود.

در حال خریدن آنلاین بلیت سینما هستم. یک عدد بلیت تک نفره برای فیلم «آدت نمی‌کنیم» و به فاصله‌ی یک ربع پس از آن یک عدد بلیت تک نفره برای فیلم «ایستاده در غبار». همکارم از دور صفحه‌ی مونیتور را می‌بیند و می‌پرسد قصد دیدن چه فیلمی را دارم. جواب می‌دهم اول این، بعد آن. چشمانش گرد می‌شود که دو تا فیلم پشت سر هم؟ با سر تائید می‌کنم. می‌گوید شماها چه حوصله‌ای دارید! می‌گویم ماهایی وجود ندارد! خودم یک نفر هستم. چشمانش که گرد شده بود، مربع می‌شود! علت را می‌پرسد، می‌گویم می‌روم فیلم ببینم! نمی‌روم تفریح کنم! مساله را با خنده به بقیه‌ی همکارها می‌گوید، نصف آنها من را به شکل یک موجود فضایی ناشناخته نگاه می‌کنند و نصف دیگر به عنوان یک آدم تنهای بی‌نوای بدبخت غمگین فلک زده. این حالا مقدمه‌ی دوم صحبتم بود.

«آدت نمی‌کنیم» ساعت 18:30 شروع می‌شود. سمت راست من چهار نفر نشسته‌اند که یکی الاغ است، یکی گوساله، یکی یابو و دیگری گوسفند. البته متاسفم و عذر خواهی می‌کنم که برای معرفی سطح فهم و شعور این عزیزان مجبور شدم این حیوانات محترم را زیر سئوال ببرم. دارم تمام تلاشم را می‌کنم که عصبانیتم را به شکلی در این پست منتقل کنم! این چهار عزیز نماینده‌ی قشر پر جمعیت بیمار کشور عزیزمان هستند. آدم سالم نمی‌تواند با علم به مشکلات و مسائلی که بر کاراکتر فیلم حاکم است، در صحنه‌ای که او فریاد می‌زند و گریه می‌کند، قهقهه بزن و بخندد و رو به پرده‌ی سینما متلک بار کاراکتر کند. آدم سالم شاید اگر یک نفر را ببیند که خودش را می‌زند خنده‌اش بگیرد، اشکال هم ندارد! اما اگر بداند که چرا دارد خودش را می‌زند و چه بر او گذشته است و باز هم بخندد، این یعنی او بیمار است. در تمام طول فیلم، یعنی تا قبل از اینکه جایم را عوض کنم و روی صندلی دیگری بنشینم، این چهار نفر، این دو آقا و دو خانم، همه چیز نمایش داده شده روی پرده را با صدای بلند مسخره می‌کنند و به گه می‌کشند که بطور کاملاً آشکاری معلوم است که اصل هدفشان بامزه و کوول و جالب جلوه کردن پیش سه نفر دیگر جمع مزخرفشان است! نکته‌ی دردناک ماجرا بی‌شعور بودن این عزیزان نیست، بلکه علم داشتن آنها به شعوری خودشان است! یعنی وقتی موبایل یکی از آنها که روی حالت ویبره است زنگ می‌خورد، با صدایی بسیار آرام، با حالت نجوا گونه، با زمزمه‎‌ای خفیف، به آن طرف می‌گوید که در سینما است و نمی‌تواند صحبت کند. یعنی این آدم می‌داند که نباید در سینما حرف بزند! یعنی این آدم به آن آدمی که آنطرف خط است اینطور می‌فهماند که فرهنگ سینما رفتن را دارد و دارد یک چیزی اصل بدیهی را رعایت می‌کند، یعنی این آدم می‌داند که فرهنگ سینما رفتن چگونه است، اگر نمی‌دانست که همانطور پای تلفن بلند بلند حرف می‌زد، اما صدایش را پایین می‌آورد تا به آن آدم آنطرف خط شعور نداشته‌اش را نشان بدهد. اینکه این آدم خودش می‌داند بی‌شعور است و همچنان بی‌شعور باقی می‌ماند خیلی دردناک است.

فیلم که تمام می‌شود بلیت فیلم بعدی را نگاه می‌کنم و متوجه می‌شوم به شکل بامزه‌ای «ایستاده در غبار» هم در همین سالن است و جایم هم همان صندلی قبلی‌ست! فیلم ساعت 20:20 شروع می‌شود. پشت سرم الاغ و قاطری در شکل و شمایل دختر و پسری نشسته‌اند که کاملاً معلوم است برای تفریح آمده‌اند، و صد البته فیلم بسیار اشتباهی را برای تفریح انتخاب کرده‌اند. دختر از 10 دقیقه بعد از شروع فیلم آنقدر غر می‌زند و نق می‌‍زند و حرف می‌زند و با موبایلش ور می‌رود که روانی‌ام می‌کند. دختر می‌گوید این چه فیلم مزخرفی‌ست که انتخاب کرده‌ای، پسر جواب می‌دهد برای این ساعت فقط همین فیلم بود. بعد دو تایی از دوستشان که تازه ازدواج کرده و آن یکی دوستشان که با دوست دخترش بهم زده و آن دیگری که شغل جدید نان و آبداری پیدا کرده و آن یکی که گربه‌اش چهار قلو زائیده صحبت می‌کنند، آن هم به شیوایی تمام، با صدای کنترل نشده، انگار که درون یک کافه نشسته باشند، همه اینها را اضافه کنید به لگدهای وقت و بی‌وقتی که یکی از این دو نفر به صندلی‌ای که من روی آن نشسته‌ام می‌زند. دوباره جایم را عوض می‌کنم و به این فکر می‌کنم که کاش می‌توانستم آدمهای سینمارو رو عوض کنم!

همه چیز به همه چیز ربط دارد! از فرهنگ رانندگی‌مان گرفته تا سینما رفتنمان، از کامنت گذاشتنمان برای خارجی‌های مادر مرده تا ساختن سلبریتی‌های احمق و مضحک اینستاگرامی، از کار کردنمان تا درس خواندنمان. همه‌ی اینها به شکل زننده و نازیبایی با یکدیگر جفت هستند و کاری هم به جز پذیرفتنش نمی‌توان کرد. باید سینما را همینطوری پذیرفت. با همین آدمها، با همین نگاه، با همین سطح فهم و شعور و درک. اما باز هم تمام اینها به کنار، همچنان نمی‌توانم بفهمم که چطور کسی می‌تواند با این جدیت به بدبختی دیگران بخندد!

 

ساده‌تر از آن چیزی که فکر می‌کنی

زانوی چپم امانم را بریده بود. فرقی نمی‌کرد که کلاچ ماشین را می‌فشرد، یا پله‌ها را بالا می‌رفت، یا سرپا روبروی سینک آشپزخانه می‌ایستاد، یا با من برای پیاده روی شبانه می‌آمد، یا می‌خواست کمک کند که جایم بلند شوم.

هزار درد و بلای عجیب و غریب را در ذهنم مرور می‌کردم که ممکن است سر این یکی دیگر چه بلایی آمده باشد. همیشه هم نتیجه‌ی نهایی تخیلات و تفکراتم منتج به این می‌شد که یا تا چند هفته دیگر پایم را قطع می‌کنند، یا از کنار آن یک پای دیگر بیرون می‌زند، یا سرطان زانو گرفته‌ام، یا یک دسته کرم ناشناخته در زانوی چپم لانه ساخته‌اند و یا هر چیز عجیب و غریب دیگری که یا ناشی از اعصاب و کوفت و زهرمار است، یا چندین عمل طاقت فرسا به همراه دارد، یا باید برای همیشه با عصا راه بروم، یا چندین سال قرص بخورم و تا ابد پماد بمالم. و یا اینکه اصلاً راه حلی ندارد. پس من درد را پذیرفته بودم و اصلاً سئوالی مطرح نمی‌کردم که نیاز به راه حل داشته باشد.

چند روز پیش اما دیگر تحملش ممکن نبود. رانندگی، پله، سینک آشپزخانه، پیاده روی شبانه، بلند شدن از جا، هیچکدام را نمی‌شد بدون درد ممتد انجام داد. رفتم پیش دکتر و خودم را برای هر تشخیص غم انگیزی آماده کردم. دکتر کمی با پر و پاچه‌ام ور رفت، گفت عضلات پایم را منقبض کنم، بعد دفترچه بیمه‌ام را نگاهی کرد و به کناری گذاشت، یک برگه کاغذ برداشت روی آن نوشت 5x50x10 و داد دستم! این یعنی چی؟ چقدر پیچیده! یعنی اسم بیماری من 5 ضربدر 50 ضربدر 10 است؟ یعنی بیماری من 2500 است؟ یعنی باید 5 تا آمپول در هر 50 ساعت به مدت 10 سال بزنم؟ یا 5 ساعت عمل در 50 جای زانوی‌ام را 10 مرتبه تحمل کنم؟ دکتر رشته افکارم را پاره کرد و گفت: «منقبض کردن عضلات پایت را انجام بده. هر دفعه 5 ثانیه منقبض نگه دار، برای 50 بار. این کار را 10 دفعه در روز تکرار کن» گفتم همین؟! گفت همین!

دو سه روز گذشته است، 5x50x10 را انجام داده‌ام، از دردی که چندین ماه تحملش کرده بودم هیچ خبری نیست! به همین سادگی!

 

تصمیم گیری

در کل باید این را در نظر داشته باشید که جمع آوری اطلاعات مهمترین پیش نیاز، یعنی تنها پیش نیاز، برای تصمیم گیری در خصوص یک موضوع مشخص است. اینکه این اطلاعات به چه شکل و از چه طریق و به کدام صورت جمع آوری می‌شوند چندان اهمیتی ندارد. می‌خواهید مطالعه کنید، تحقیق کنید، تفحص کنید، تعقیب کنید، نمونه‌ی آماری بگیرید، علامت بگذارید، آزمایش کنید، نقشه بکشید، نقشه بخوانید، بررسی کنید، نکته برداری کنید، نقطه گذاری کنید، کشیک بدهید، زاغ سیاه چوب بزنید، کنترل کنید، اندازه گیری کنید، خودتان را به آب و آتش بزنید، به خفت و خواری تن بدهید، لجن مال شوید، خرد شوید، کج شوید، بالا بروید، پایین بیایید، هر غلطی که لازم است بکنید، اما حواستان باشد که تا زمان کامل شدن اطلاعات به هیچ وجه سراغ تهیه گزارش نروید، اگر حواستان نبود و گزارش را زودتر از وقتش تهیه کردید، آن را جایی ارائه نکنید و پیش خودتان نگه‌ش دارید. اگر حواستان نبود و آن را در اختیار کسی گذاشتید، خاک بر آن سر احمقتان که یک حواس چسکی را نمی‌توانید جمع کنید.

مطلب آنکه تا زمانی که اطلاعات شما در خصوص یک موضوع کامل نشده، بجای آنکه در خصوص آن موضوع تصمیم گیری کنید، در خصوص آن موضوع اطلاعات‌تان را کامل کنید.

پ.ن: عنوان این پست یک سرکش اضافه دارد!

دالام دالام، گجینگ گجینگ، جرنگ جرنگ

همسایه‌ی سه واحد سمت راست مهمانی دارد و آنقدر صدای دالام دالام موسیقی‌اش زیاد است که شیشه‌های سمت چپ پنجره‌ی خانه‌م می‌لرزد و جِرِنگ جِرِنگ صدا می‌دهد. آنقدر بلند که هر چقدر صدای تلویزیون را زیاد می‌کنم متوجه‌ی صحبتهای کاراکترهای سریال نمی‌شوم. دنبال جایی، دنبال کسی می‌گردم که به بهانه‌اش از خانه بزنم بیرون. لیست تماس‌ها را بالا و پایین می‌کنم، اما حوصله‌ی هیچکدام از این موجوداتی که مدتهای زیادی‌ست در لیست ‌تماس‌ها، بدون تماس، به خواب رفته‌اند را ندارم. اولویت را می‌گذارم برای آنهایی که دلم برایشان تنگ شده، نتیجه صفر نفر است. می‌گذارم برای آنهایی که مدت زیادی‌ست ندیدمشان، نتیجه تمام لیست است. می‌گذارم برای آنهایی که حواسشان به من بوده، نتیجه گنگ است. می‌گذارم برای آنهایی که حواسم به‌شان بهوده، نتیجه مبهم است. لیست تماس‌ها را بی‌خیال می‌شوم. لعنتی تمام آهنگها را هنوز به نصفه نرسیده قطع می‌کند! چند ثانیه سکوت می‌شود و باز صدای دالام دالام بلند می‌شود و شیشه‌ها با یک آهنگ نصفه‌ی دیگر به جِرِنگ جِرِنگ می‌افتند. می‌گردم تا خودم را با چیزی سرگرم کنم. چیزی پیدا نمی‌کنم که با دالام دالام و جِرِنگ جِرِنگ جور در بیاید. پلی لیستم را مرور، هارش‌ترین موسیقی ممکن را انتخاب، ترک اول را پلی و صدا را تا جایی که جا دارد زیاد می‌کنم. دالام دالام جای خود را به گِجینگ گِجینگ می‌دهد، از میان آن همچنان جِرِنگ جِرِنگ به گوش می‌رسد.

ماجرای لباس المپیک

607557_147

این روزها یکی از سوژه‌های داغ مطبوعات و شبکه‌های اجتماعی، لباس تیم ورزشی اعزامی به المپیک است. لباسی بد رنگ و بد طرح و زشت و بی‌قواره که نه تنها جذابیت بصری ندارد، بلکه بیشتر آدم را یاد لباسهای فرم پرسنل خدماتی یک شرکت در پیت دولتی می‌اندازد. مساله این نیست که ما یک طراح درست و حسابی در کشور نداریم. خیر! مساله این است که یک نهاد دولتی عریض و طویل ضرورتی نمی‌بیند که طراحی یک لباس مهم، که در یک مراسم مهم جهانی می‌تواند سهم بزرگی در معرفی ایران به مردم جهان داشته باشد، را به یک طراح واقعی و درست و حسابی واگذار کند و ترجیح می‌دهد سر و ته ماجرا را با مراجعه به احتمالاً یکی از آشناها یا نور چشمی‌ها یا عزیز دردانه‌ها هم بیاورد و مطمئن باشید بابت آن پول هنگفتی هم پرداخت کند.

اما باز هم چیزی که من را ناراحت می‌کند این نیست! اصل غم انگیز بودن ماجرا حتی به خود لباس هم مربوط نمی‌شود. خواهش می‌کنم یک بار دیگر به عکسی که منتشر کرده‌اند نگاه کنید. وحشتناک نیست؟ یعنی در آن خراب شده یک نفر نبوده که بگوید این لباس، همین لباس بد رنگ و بد طرح و زشت و بی‌قواره، را تن چهار تا ورزشکار اعزامی، نه اصلا، تن چهار تا آدم بکنیم و ببریمشان توی یک آتلیه درست و درمان و بگذاریمشان جلوی یک عکاس حرفه‌ای و دو تا عکس آبرومندانه از آنها بگیریم؟ یعنی این همه کج سلیقگی و شلختگی از کجا می‌آید؟ واقعاً عکسی که منتشر می‌شود، تنها عکسی که منتشر می‌شود، باید با بدترین نور و مسخره‌ترین زاویه و احمقانه ترین بکگراند و تن یک مانکن عروسکی باشد؟ خجالت آور است. حتی از خود لباس هم شرم آورتر است. یک نگاهی به عکس‌های منتشر شده از لباس المپیک ورزشکاران سایر کشورها بیاندازید. کاری به خود لباس ندارم. نگاه به عکس بیاندازید که آدم از این همه شور و هیجان و لبخند و استایل و سیستم‌شان ذوق زده می‌شود و بعد بیایید عکس خودمان، با آن رنگ بی‌ربط کت و شلوار و پیراهن، را ببینید که یک مانکن عروسکی بی روح، که تازه خانمش هم کله ندارد و مقنعه‌اش را روی شانه‌اش انداخته‌اند!، چطور حالتان را می‌گیرد.

خاک روی سر و شکل و شمایل‌تان با این همه بد سلیقگی.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 86 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: