سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

خودتکثیری

آن اول فقط یکی بود، بعد شد دو تا. یعنی آن موقعی که من داشتم با او حرف می‌زدم خودش بود، خود تنهاش. اما بعد متوجه رفتنش شدم. ایستاده بود مقابل من، اما در عین حال داشت می‌رفت. یعنی هم ایستاده بود، هم می‌رفت. گفتم «تو که اینجایی، پس اون که داره میره کیه؟» گفت «اون هم منم». گیج شدم. گفتم «نمیشه که! آدم یا باید بمونه یا باید بره. نمیشه که دوتاش با هم باشه» گفت «همیشه همینطوره. وقتی حوصله‌م رو سر می‌بری، وقتی تکراری میشی، وقتی خسته کننده میشی، وقتی غیر منطقی میشی، دو تا میشیم. یکی‌مون میره جایی که دلش می‌خواد، یکیمون میمونه پیش تو». سعی کردم جملاتش را در ذهنم مرور کنم و قانع کننده‌ترین نتیجه‌ای که ممکن است را از دل آنها بکشم بیرون. خیره شدم به زمین و شمرده و آهسته گفتم «پس یعنی تو یه نسخه‌ی دیگه از خودت میزنی، یه کپی برابر اصل، بعد اون رو میفرستی میره یه جای دیگه و خودت میمونی پیش من؟». لبخندی زد و سرش را تکان داد و گفت «نه!». پرسیدم «همین رو گفتی دیگه. پس چی؟». صورتش را برگرداند و با انگشت به اویی که همچنان داشت می‌رفت اشاره کرد و گفت «اونی که داره میره، اون، اصلیه اونه! منو از رو خودش میزنه، میذاره اینجا برای تو، خودش میره جایی که دلش میخواد». پرسیدم «آخه من الان کاری نکردم که، چیزی نگفتم، یعنی الان حوصله‌ش سر رفت که گذاشت رفت؟». گفت «نه!» گفتم «پس چی؟» گفت «خیلی وقته که رفته. خیلی وقته که حوصله‌ش سر رفته. الان فقط اومده بود یه سر به من بزنه و دوباره بره همونجایی که دلش می‌خواد». همان جا نشستم روی زمین. سرم را با دو دست گرفتم و انگشتانم را فرو کردم لای موهایم. بدون آنکه نگاهش کنم گفتم «کاش اینا رو بهم نگفته بودی» گفت «کاش اینا رو ازم نپرسیده بودی». سرم را که آوردم بالا دیدم پشتش را به من کرده و این پا و آن پا می‌کند تا راهش را بکشد و برود. با عصبانیت گفتم «تو دیگه کجا؟!» گفت «حالا که موضوع لو رفته، من هم میرم اونجایی که دلم میخواد». گفتم «پس من چیکار کنم؟» چند قدمی دور شد و همانطور که می‌رفت و بدون آنکه رویش را برگرداند گفت «خب تو هم دو تا شو، بعد بشین با خودت حرف بزن که حوصله‌ت سر نره»

ما در ما پیدا

ایستاده است رو به پنجره و بیرون را تماشا می‌کند. می‌گویم «یه دقیقه بیا اینجا کارت دارم». توجهی نمی‌کند و اهمیتی نمی‌دهد و چیزی نمی‌گوید و همچنان با ذوق حواسش به بیرون است. می‌گویم «بیا اینجا قرمه سبزی بهت بدم». آرام زیر لب می‌گوید «من بستنی میخوام!». می‌گویم «لوس نکن خودتو، بیا اینجا، شب مهمونی دعوتیم، لباست رو باید عوض کنی». می‌گوید «مهمونی نه! بریم پارک!» دولا می‌شوم و شانه‌هایش را با دو دست می‌گیرم و رویش را به برمی‌گردانم و خیلی جدی می‌گویم «نمیشه. بیا این کت و شلوار رو بپوش تا کراواتت رو گره بزنم». دهنش را کج می‌کند و می‌گوید «نمیخوام! من با همین میام» سر تا پایش را نگاه می‌کنم و می‌گویم «با این؟» – با تمسخر به لباس زرد و شورت آبی‌ش نگاهی می‌اندازم – «با این که نمیتونی بیای توی یه مهمونی رسمی!» پشتش را به من می‌کند و می‌گوید «پس من نمیام». با صدایی که سعی می‌‎کند خودش را ذوق زده نشان بدهد می‌گویم «بیا اونجا یه میز مزه چیدن به چه باحالی». رویش را باز برمی‌گرداند و با اخم می‌پرسد «رقص هم داره؟» پاسخ می‌دهم «فکر نکنم» دوباره پشتش را به من می‌کند و با صدای بلند و کلماتی شمرده می‌گوید «پس، من، نمیام!». صدایم را بالا می‌برم «چه مرگته آخه؟ یه دقیقه برگرد منو نگاه کن! چی میخوای از جون من؟!» باز برمی‌گردد، اینبار دست به سینه، «من همه رو میشناسم؟» «نه» «می‌تونم همه رو بغل کنم؟» «نه» «می‌تونم هرچی دلم خواست بگم؟» «نه» «می‌تونم با هر کی دلم خواست شوخی کنم؟» «نه» «بستنی دارن؟» «فکر نکنم» «حیاط دارن؟» «بعید میدونم» «بادکنک چی؟» از کوره در می‌روم و داد می‌زنم «چته آخه؟!» و دوباره پشتش را به من می‌کند و به بیرون خیره می‌شود و می‌گوید «پس من نمیام!»… با عصبانیت و غرغر کنان از او دور می‌شوم و طوری که بشنود می‌گویم «به جهنم! بمون همینجا. اصلاً خودم تنهایی میرم»

و اینطوری می‌شود که خیلی وقتها مجبور می‌شوم برای حفظ مراودات اجتماعی، رعایت ادب، ملاحظه‌ی وجهه‌ی شخصیتی، در نظر گرفتن اعداد توی شناسنامه و هزاران کوفت و زهرمار دیگره، کودک درونم را توی خانه تنها بگذارم و بدون او بیرون بروم.

من در من پیدا

چشمانم بسته است. صدا می‌شنوم. از پشت پلکهای بسته موج و حرکت نورهای جسته و گریخته را می‌بینم. نفس عمیق می‌کشم و چشمانم را باز می‌کنم. خانه‌ی من هستیم. شلوغ است، اما نه از آن شلوغی‌های پر سر و صدا. هر گوشه، دو سه نفر جمع شده‌اند کنار هم و معاشرت می‌کنند. موسیقی پس‌زمینه است، مزه پس زمینه است، نور پس زمینه است، همه چیز آن پشت قرار گرفته و چیزی که رو و توی چشم می‌رود، همین معاشرت‌های ریز و مجزاست. من میزبانم. من به هیچ کدام از این معاشرت‌ها تعلق ندارم. چند دقیقه با اینها در مورد آخرین آلبوم فلانی حرف می‌زنم و چند دقیقه با آنها در مورد نامزدهای اسکار امسال. با یک جمعی از بهترین چلوکبابی‌های تهران و با یک جمع دیگر غیبت یهک آشنای مشترک. با یک عده در مورد اینکه مهمانی امشب چقدر خوش می‌گذرد و با یک عده دیگر در مورد اینکه مهمانی امشب چقدر بی‌مزه از آب در آمده است.

دختری نشسته یک گوشه، حواسش را داده به موسیقی و مزه و نور، و صاف و مستقیم من را نگاه می‌کند. می‌روم بالای سرش می‌ایستم و می‌پرسم «کجایی؟» می‌گوید «همینجا». می‌گویم «اما بنظر نمیاد». می‌گوید «چرا، همینجام». می‌پرسم «چی تو ذهنته؟ به چی فکر می‌کنی؟ چرا اینطوری بهم نگاه می‌کردی؟» پاسخ می‌دهد «دوست داشتم خونه‌ی تو مال من بود، دوست داشتم بشينم اينجوري موزیک گوش کنم و لذت ببرم، دوست داشتم اینقدر جنبه‌های مختلف زندگیم زیاد بود، چیزای زیادی داشتم برای دنبال کردن، برای حال کردن باهاش و ذوق های مختلف داشتم. هیجان زندگی تو خیلی جذابه. مطمنم اينو همه آدمهای دوروبرت هم بهت گفتن. انقدر جذابه که بعضی وقتها آدم دلش ميخواد از چشمای تو دنیا رو ببينه، بره توی تو و اونجا چند روزی زندگی کنه»

هاج و واج نگاهش می‌کنم. با مکثی طولانی، با تردید و شک، می‌پرسم «ببینم! من تو رو می‌شناسم؟»… ناگهان یک نفر از پشت می‌زند روی شانها‌م، برمی‌گردم، می‌پرسد «تراس کجاس؟» می‌گویم «خونه‌ی من تراس نداره». با تعجب می‌گوید «چه ربطی داره؟ اینجا که خونه‌ی تو نیست!» گیج و منگ به صورتش خیره می‌شوم. از یک نفر دیگر می‌پرسد و طرف می‌گوید «تراس توی اون اتاقه». دوباره برمی‌گردم سمت دختر، اما کسی آنجا نیست. صندلی خالی مقابل من است. از کسی که آن کنار ایستاده می‌پرسم «این دختره که اینجا نشسته بود رو ندیدی؟» می‌گوید «کی؟» مي‌گویم «نمیشناختمش». با خنده می‌گوید «اینجا کسی نیست که تو نشناسی». سرم را به اطراف می‌چرخانم و زیر لب و آرام می‌گویم «قرمز پوشیده بود». او هم به اطراف نظری می‌اندازد و می‌گوید «کسیو ندیدم که قرمز پوشیده باشه» نفس عمیقی می‌کشم، توی سینه حبسش می‌کنم، بعد از چند ثانیه با فشار پس می‌دهم بیرون، می‌زنم روی شانه‌ی کسی که پشتش به من است. می‌پرسم «تراس کجاس؟» می‌گوید «خونه‌ی من تراس نداره». با تعجب می‌گویم «چه ربطی داره؟ اینجا که خونه‌ی تو نیست!» گیج و منگ به صورتم خیره می‌شود. از یک نفر دیگر می‌پرسم و طرف می‌گوید «تراس توی اون اتاقه»… می‌روم به سمت آن اتاق و تراس که کم هوای آزاد بخورم.

کسی از سرنوشتش خبر ندارد

صبح است و من در حال قدم زدن حواسم می‌رود به یک بستنی قیفی ِ شکلاتی که احتمالاً از دست کودک سر به هوایی روی سنگ فرش خیابان افتاده است. زیر سایه‌ی درختی می‌ایستم و به بستني قيفي شكلاتي كه زير آفتاب عرق ميريزد خیره می‌شوم تا ببینم راننده‌ی ماشینی که احتمالاً تا لحظاتی دیگر، ناخواسته و بی‌حواس، از روی آن رد می‌شود، کیست و چه شکلی دارد! سعی می‌کنم قبل از وقوع حادثه قیافه‌ی راننده را حدس بزنم و ناخواستگی و بی‌حواسی‌اش را توجیه کنم.

او احتمالاً مردی مسن با سری تاس باشد، که در چشمانش خشم موج می‌زند، که کت و شلوار گران قیمت به تن دارد و پشت فرمان ماشین لوکس خود نشسته و تلفن همراه شکلاتی رنگش را به گوشش چسبانده و سَر یک بنده خدایی که آنطرف خط به خود می‌لرزد فریاد می‌کشد. او حواسش نه به خیابان است و نه بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد را می‌بیند.

و یا شاید خانم میانسالی باشد، که در چشمانش بی‌حوصلگی موج می‌زند، که پشت فرمان ماشین کُره‌ای خود، در مسیر رفتن به سر کار، رادیوی صبحگاهی گوش می‌کند و صورتش را به سمت آینه چرخانده و مشغول رنگ آمیزی لب‌هایش با ماتیک شکلاتی رنگ است. او حواسش نه به خیابان است و نه بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد را می‌بیند.

و یا ممکن است پسر جوانی باشد، که در چشمانش علافی موج می‌زند، که صدای ضبط ماشین به زمین چسبیده‌اش فضای خیابان را به حریم شخصی‌اش تبدیل کرده و از زیر کلاه لبه‌دار شکلاتی رنگش بجای روبرو چشم دوخته به دخترانی که آن وقت صبح منتظر ماشین برای رفتن به دانشگاه هستند. او حواسش نه به خیابان است و نه بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد را می‌بیند.

و یا مثلاً خانم مسنی باشد، که در چشمانش کلافگی موج می‌زند، که مشغول آرام کردن نوه‌ی کوچکش است که از سر و کله‌ی او و ماشین دراز آمریکایی‌اش بالا می‌رود و برای ساکت کردنش وعده‌ی خرید یک بستنی قیفی شکلاتی را به او می‌دهد. او حواسش نه به خیابان است و نه بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد را می‌بیند.

از دور، یک ماشین کوچک و جمع و جور چینی نزدیک می‌شود. دختر جوان و زیبایی پشت فرمان نشسته، در چشمانش شور و لطافت و مهربانی موج می‌زند، چشم دوخته است به خیابان، نگاهش می‌خورد به بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریزد. فرمان را تنظیم می‌کند و با دقت از روی بستنی قیفی شکلاتی رد می‌شود. بستنی قیفی شکلاتی روی سنگ فرش خیابان پخش می‌شود و آرام آرام به میان درز سنگها فرو می‌رود. او هم حواسش به خیابان بود و هم بستنی قیفی شکلاتی که زیر آفتاب عرق می‌ریخت را دید.

 

پیرمرد فرضی

پیرمرد را تصور کنید که غمگین افتاده است روی تخت بیمارستان. چندین لوله و سیم و کوفت و زهرمار به بدنش چسبیده و همه، حتی خودش، می‌دانند که دیگر امیدی به بلند شدنش نیست.

پیرزن را تصور کنید که نشسته روی صندلی کنار تخت پیرمرد و بافتنی می‌بافد: یک شال‌گردن آبی برای پیرمرد، برای زمستان سال آینده‌ی. که به خودش، که به پیرمرد، بفهماند که تو هیچ جا نمی‌روی و حالت خوب می‌‍شود و زمستان سال آینده شال‌گردن آبی را به دور گردنت می‌پیچی و با هم در حیاط می‌نشینیم و چای می‌نوشیم.

پیرمرد را تصور کنید که غمگین است. پیرمرد برای غمگین بودن دلایل زیادی دارد که یکی از پررنگ‌ترین آنها جدایی و فاصله‌ش با دو تا از بهترین دوستان قدیمی‌اش است. پیرزن را تصور کنید که این موضوع را می‌داند، که پیرمرد بارها با او در مورد دو دوست جدا افتاده صحبت کرده است، که  پیرمرد هر بار آه می‌کشد و زیر لب غر می‌زند و به دوستانی که مدتهاست از او سراغ نگرفته‌اند بد و بیراه می‌گوید.

پیرزن را تصور کنید که در یک لحظه، در حال بافتن شال‌گردن آبی، تصمیم می‌گیرد که به هر قیمتی این دو دوست جدا افتاده را به بالای تخت پیرمرد بیاورد. چندین تماس می‌گیرد، دو سه جا پیغام می‎گذارد، پیگیری می‌کند، هزینه می‌کند، چانه می‌زند، خواهش می‌کند، توضیح می‌دهد، معذرت می‎خواهد، تا در نهایت آن دو دوست را راضی می‌کند که به دیدن پیرمرد بیایند.

پیرمرد را تصور کنید که افتاده است روی تخت بیمارستان و به خواب رفته است. چشمانش را که باز می‎کند، دو دوست جدا افتاده را می‌بیند که در کنار تختش ایستاده‌اند. ذوق زده می‌شود! اول سعی می‌کند غرورش را حفظ کند و به روی خودش نیاورد، اما بعد به یاد لوله و سیم و کوفت و زهرماری که به بدنش چسبیده است می‌افتد و غرورش را به دنیای بعدی حواله می‌کند و مشغول گپ زدن با آنها می‌شود.

پیرمرد را تصور کنید که بعد از گذشت دو روز احساس می‌کند حالش بهتر است. پیرمرد دیگر غمگین نیست. دکترها می‌گویند چندان چیزی تغییر نکرده، اما پیرمرد برای زمستان سال آینده نقشه می‌کشد. که شال گردن آبی را به دور گردنش بپیچاند و در حیاط با پیرزن چای بنوشد و با دو دوستش برف بازی کند! پیرمرد را تصور کنید در دلش قدردان پیرزن و خوشحال از دیدن دو دوستش است.

پیرزن را تصور کنید که غمگین شده است. نه! پیرزن را تصور کنید که عصبانی شده است. پیرزن دیگر شال‌گردن آبی را نمی‌بافد و نصفه روی صندلی رهایش کرده است. تا پیرزن در نهایت به پیرمرد حرف دلش را می‌زند: احساس می‌کنم از کاری که برایت کرده‌ام خوشحال نشدی. پیرمرد در جواب می‌‎گوید: من از دیدن دوستانم تا حدی ذوق کرده‌ام که انگار هیچوقت مشکلی با آنها نداشته‌ام! پیرزن از کوره در می‌رود: دوستانت؟ این دو نفر؟ به اینها می‌گویی دوست؟ این من بودم که چندین تماس گرفتم، دو سه پیغام گذاشتم، پیگیری کردم، هزینه کردم، چانه زدم، خواهش کردم، توضیح دادم، معذرت خواستم، تا در نهایت این دو به اصطلاح دوست راضی شدند که به دیدنت بیایند. تو باید از کاری که برایت کرده‌ام خوشحال باشی، نه دیدن دوستانت! پیرمرد را تصور کنید که شرمنده شده است، پیرزن را در آغوش می‌کشد و او را می‌بوسد و عذرخواهی می‌کند که آنطور که لازم بوده قدردانی نکرده و از دستش در رفته و حواسش پرت شده و به ذهنش نرسیده است که احساسش را آنطور که واقعیت دارد، منتقل کند.

پیرزن را تصور کنید که اشکهایش را پاک می‌کند و روی صندلی می‌نشیند و دوباره مشغول بافتن شال‌گردن آبی می‌شود. پیرمرد را تصور کنید که در دلش قدردان پیرزن است و اما دیگر خوشحال نیست. پیرمرد دوباره غمگین است و پررنگ‌ترین دلیل غمگین بودنش دو دوست جدا افتاده‌ای‌ست که تصور کرده بود بخاطر او به ملاقاتش آمده‌اند و حالا می‌داند که علتش اصرارهای پیرزن بوده است.

پیرمرد را تصور کنید که همچنان غمگین افتاده است روی تخت بیمارستان. چندین لوله و سیم و کوفت و زهرمار به بدنش چسبیده و همه، حتی خودش، می‌دانند که دیگر امیدی به بلند شدنش نیست.

مدتی است که چیزهایی را لولو برده

انگار که زندگی کردن یادم رفته باشد. انگار که فراموش کرده باشم که چه چیزهایی را دوست داشته‌ام و چه چیزهایی را پیش از این برای خودم می‌خواسته‌ام. غرق شده‌ام در تواضع و احترام و ادب و مراعاتی که ریشه در باد دارد، که انگار مهم نیست یک زمانی چه چیزی را چه وقتی و در چه جایی و به چه صورتی دوست داشته‌ام.

هر بار باید آنقدر اشاره کنم، به زبان بیاورم، اخم بکنم، فریاد بزنم، که یک چیزی، یا جایی، یا کوفتی را دوست ندارم که تمام انرژی‌ام صرف جنگیدن مداوم برای رسیدن به حق تصمیم گیری برای خودم می‌شود. در نهایت و در اکثر مواقع همان تواضع و احترام و ادب و مراعات باعث می‌شود که در جنگ شکست بخورم و یک نفر دیگر به خودش اجازه بدهد برای من و ساعت و روز و هفته و تعطیلات و زندگی‌ام تصمیم بگیرد. با این حال، در همان معدود دفعاتی که در این نبرد نفس‌گیر و اعصاب برانداز پیروز شده‌ام، آنقدر خسته از جنگ بوده‌ام که بجای تصمیم گیری برای آن ساعتم، آن روزم، آن هفته‌ام، آن تعطیلاتم، بجای تصمیم گیری برای زندگی‌ام، لم داده‌ام و ولو شده‌ام و چرت زده‌ام و ذوق کرده‌ام که هی پسر! امروز جنگ را برده‎ای! استراحت کن تا جنگ بعدی!

خودخواه هستند، آدمهای هزار رنگ و هزار شکل، دزدهایی که تو را از خودت دزدیده‌اند. اجازه نمی‎دهند حرف بزنی، حرف هم بزنی نمی‌شنوند، بشنوند هم گوش نمی‌کنند، گوش هم بکنند اهمیت نمی‎دهند. نظر و خواسته‎‌ی خودشان که مخالف نظر و خواسته‎س تو است را ده‌ها بار، با ده‌ها جمله‎‌ی مختلف تکرار می‎کنند. عذاب وجدان را به جانت و مسئولیت را به گردنت می‌اندازند و تقصیر را کف دستت می‎گذارند و آنقدر ماهرانه رفتار می‎کنند که در اکثر مواقع تو نیز با آنها همراه می‌شوی! تو هم به کمکشان می‌آیی و حق تصمیم گیری را از خودت می‌گیری و دو دستی تقدیم‌شان می‎کنی. و در نهایت، صد بار که به خاطرشان یک کاری که دلت نمی‌خواسته را انجام می‎دهی، اما یک بار که مخالفت کنی، به هزار چیز متهم می‎شوی و هزار برچسب می‌خوری.

حالا دیگر مدتی‌ست که فهمیده‌ام، که وقتی از روی تواضع و احترام و ادب و مراعات کمی خم به کمر و افتادگی به شانه‌هایم می‌دهم، با الاغ اشتباه گرفته می‌شوم و انگار که می‌گویم بیایید سوارم بشوید. که آنوقت اگر بخواهم کمر صاف کنم، سوارکار اعتراض می‌کند و همه چیز بهم می‌ریزد. حالا دیگر به قصد جنگ آمده‌ام! با کمری صاف و شانه‌هایی استوار، آمده‌ام که فقط بجنگم! که نشان بدهم، از این پس هیچکس، نه تو، نه او، نه ایشان، نمی‌تواند برای حتی یک لحظه از زندگی من، بدون خواست خودم، تصمیم بگیرد و برنامه ریزی کند. من دیگر کارخانه‌ی برآورده کردن انتظارات ریز و درشت و احمقانه و مسخره نیستم. دوران رقصیدن من تمام شده، حالا نوبت شماست که به ساز من برقصید، نه برای یک ساعت، یک روز، یک هفته، یک تعطیلات، بلکه برای تمام زندگی.

بهار پنیرها را با خودش می‌برد

راهرو آنقدر بلند بود که انتهایش دیده نمی‌شد. دیوارها دو خط موازی عجیبی بودند که در دوردست به هم می‌رسند. دو طرف، ردیف و پشت سر هم، میزهایی را چیده بودند که پشت هر یک کسی ایستاده بود، که پشت هر کدام رنگ دیوار فرق می‌کرد. روی هر میز پر بود از اجناس رنگارنگ و خوراکی‌های گوناگون. مقابل هر میز چند نفر ایستاده بودند و با مسئول میز صحبت می‌کردند. من، در وسط راهرو، نگاه به نقطه‌ی برخورد دیوارهای موازی، آرام قدم می‌زدم و هر از گاهی به یکی از میزها نگاه می‌کردم و دوباره به روبرو خیره می‌شدم و به پیش می‌رفتم.

کمی جلوتر نگاهم ماند روی یک میز، که روی آن پر بود از پنیرهای رنگارنگ، که پشتش دختری آرام و ساکت ایستاده بود، که پشتش رنگ دیوار صورتی بود. کسی مقابل میز نبود. کسی با دختر حرف نمی‌زد. ایستادم و خیره شدم به پنیرهای خوشرنگ که چیده شده بودند درون ظرفهای کوچک سفالی. «می‌توانی امتحان کنی» این را دختر گفت. «از کدام؟» این را من پرسیدم. «از همه» این جواب دختر بود. «چقدر؟» این سئوال من بود. «فعلاً، هر چقدر که بخواهی» این پاسخ دختر بود.

تکه‌ای سبز رنگ برداشتم. مزه مزه کردم. چشمانم را بستم. مست شدم. «این پستوی سبز است، با عصاره‌ی ریحان و سیر. کسی که آن را درست کرده خوب می‌خندد. خندیدن را خوب بلد است. خندیدن برایش یک فعل نیست. خنده را رها می‌کند. انگار که خنده چکاوکی باشد که جایی در گلویش لانه کرده و او فقط دلیل کوچکی می‌خواهد تا پَرَش بدهد.»

تکه‌ای نارنجی رنگ برداشتم. ریز ریز جویدم. چشمانم را بستم. مست شدم. «این پراتو است، با طعمی کره‌ای و شبیه فندق. کسی که آن را درست کرده خوب به آغوش می‌کشد. بغل کردن را خوب بلد است. بغل کردن برایش یک فعل نیست. نوک پا می‌ایستد، دستانش را از هم باز می‌کند، یکی را به پشت می‌اندازد و دیگری را پشت سر می‌گذارد. انگار که برای خودش باشد. انگار که پناهش بدهد.»

تکه‌ای سفید رنگ برداشتم. گوشه گوشه گاز زدم. چشمانم را بستم. مست شدم. «این کممبر است، پرفایده‌ و پرخاصیت. کسی که آن را درست کرده خوب نگاه می‌کند. نگاه کردن را خوب بلد است. نگاه کردن برایش یک فعل نیست. با نگاهش می‌خندد، با نگاهش اخم می‌کند، با نگاهش غمگین می‌شود، با نگاهش می‌ترسد و با نگاهش می‌ترساند.»

تکه‌ای قرمز رنگ برداشتم. کم کم خوردم. چشمانم را بستم. مست شدم. «این پستوی قرمز است، با عصاره‌ی ریحان و لبو. کسی که آن را درست کرده خوب می‌فهمد. فهمیدن را خوب بلد است. فهمیدن برایش یک فعل نیست. نگاه را می‌فهمد، صدا را می‌فهمد، حس را می‌فهمد، این را می‌فهمد، آن را می‌فهمد و اگر چیزی را نفهمد، می‌فهمد که آن را نمی‌فهمد.»

تکه‌ای زرد رنگ برداشتم. آرام آرام امتحان کردم. چشمانم را بستم. مست شدم. «این گودا است، با عطر گردو و طعم خامه. کسی که آن را درست کرده خوب نفس می‌کشد. نفس کشیدن را خوب بلد است. نفس کشیدن برایش یک فعل نیست. بلند نفس می‎کشد، با شماره نفس می‌کشد، نفس که می‌کشد ضربان قلب با آن تنظیم می‌شود. هیجان زده که می‌شود، نفسش اوج می‌گیرد. نفسش گرم است و نفس به نفسش گره می‌خورد»

پارمزان، بلوچیز، موتزارلا، بوترکیزه، اسرم، مسدمر، رومانو، یکی یکی را مزه مزه کردم، ریز ریز جویدم، گوشه گوشه گاز زدم، کم کم خوردم و آرام آرام امتحان کردم. هر بار چشمانم را بستم و مست شدم و دختر دانه دانه‌شان برایم توضیح داد. «همه را می‌خواهم» این را من گفتم. «موجود نیست» این پاسخ او بود. «فقط کمی» این را من خواستم. «ممکن نیست» این جواب او بود. «باید چه کار کنم؟» من آرام گفتم. «فروشی نیست» او محکم گفت. دختر کوله‌ای برداشت که طرح بهار داشت، پنیرها را توی آن ریخت، روی کاغذ سیاهی با مداد سفید نوشت «تعطیل است»، روی دیوار صورتی پشت سرش چسباند و در امتداد راهرو، به سمت نقطه‌ی برخورد دیوارهای موازی رفت و محو شد.

من، از همان مسیری که آمده بودم، برگشتم و… از خواب بیدار شدم.

خودم می‌دانم، یا نمی‌خواهم بدانم

یک چیزهایی را نباید به زبان آورد. یعنی یک حرفهایی‌ست که تاثیرشان به شکل عجیبی می‌تواند آدم را با خودش ببرد و بیاندازد یک ناکجاآبادی که بیرون آمدن از آن حتی غیر ممکن باشد. یک حرفهایی شاید قرار باشد شوخی باشند، یا حتی نشان دادن دقت و توجه، اما نباید آنها را به زبان آورد. این را از من بپذیرید، لازم نیست مقابل کسی بنشینید و گزارش ریخت و شکل و شمایلش را تحویلش بدهید. آدمها خودشان می‌دانند چه شکلی هستند! خودشان بیشتر از هر کس دیگر حواسشان به خودشان است. اگر هم نمی‌دانند، لابد برای ندانستن‌شان دلیلی دارند. آدمها بهتر از هر کسی می‌دانند که چاق شده‌اند یا موهایشان ریخته یا شکسته شده‌اند یا هر چیز دیگر. لازم نیست به آنها یادآوری کنید که شما هم این تغییرات را می‌بینید. لازم نیست چیزی که می‌دانند یا ترجیح می‌دهند ندانند را از زبان شما هم بشنوند. شاید بنظرتان جمله‌ی «چقدر موهایت سفید شده» کاملاً طبیعی و عادی و دوستانه و مهربان باشد، اما شنیدن همین جمله ممکن است برای کسی هزاران فکر و خیال به همراه بیاورد. که شب برود جلوی آینه بایستد و موهای سفیدش را بشمارد و با خودش فکر کند که راست می‌گوید. بعد بنشیند و احساس کند که پیر شده، یا شکسته شده، یا حواسش به گذر زمان نبوده، یا حالا باید چه کاری بکند و چطور با این موضوع کنار بیاید و یا هر چیز دیگر. بعد دراز بکشد روی تخت و به سقف خیره شود و با خودش مدام مرور کند که این همه زمان گذشته و موهایش سفید شده و هیچ غلطی نکرده و هیچ جای دنیا را نگرفته و هر کاری که کرده یا اشتباه بوده و یا بی‌نتیجه و یا هر چیز دیگر. و بعد از جایش بلند شود و قیچی را بردارد و برود بایستد جلوی آینه و تلاش کند بدون اذیت کردن سیاه‌ها، سفیدها را حذف کند و بعد باز برود دراز بکشد و به سقف خیره شود و با خودش فکر کند که با این کارش چه کسی را دارد گول می‌زند و باز هزار فکر و خیال به سراغش بیاید و آنقدر اینور و آنور بشود که خوابش ببرد و یا هر چیز دیگر. که  صبح با سردرد بیدار شود و مسواک به دهان جلوی آینه خشکش بزند و حواسش برود به دیشب و خیره بشود به موهای سفیدی که شب قبل موفق به حذفشان نشده و یا هر چیز دیگر و ماجرا همینطور ادامه پیدا کند.

یک چیزهایی را نباید به کسی گفت. یک چیزهایی را نباید از کسی شنید.

رویایی که کابوس شد

همیشه می‌دانستم، که هیچ اعتباری به شب نیست. می‌دانستم که پشت این سکوت، کنار این آرامش، درون این خاموشی، زیر این تاریکی، یک مصیبتی پنهان شده است. می‌دانستم که شب قابل اعتماد نیست. فریبنده است. خطرناک است. به خواب که می‌روی، تو را می‌دزدد و جایی می‌برد که نباید، کاری می‌کند که نباید. شب یک طعمه است، یک سراب است. دام پهن می‌کند. تو را به درون خود می‌مکد و صبح که می‌شود تفاله‌ت را تحویل می‌دهد. می‌دانستم شب که می‌شود، شهر پر می‌شود از روح‌های سرگردانی که اجسادشان به خواب رفته‌اند. می‌دانستم که یک باد، یک نسیم، یک نفس حتی، کافی‌ست که روح‌ سرگردان‌ت را بلند کند و ببرد و بیاندازد یک جایی که نباید، یک کاری با آن بکند که نباید.

همیشه می‌دانستم، که هیچ اعتباری به شب نیست. اما در نهایت یک شب،  فریبش را خوردم. نمی‌دانم یک باد بود، یا یک نسیم، یا یک نفس حتی، که روح سرگردانم را بلند کرد و با خودش برد و انداخت یک جایی که نباید، وسط خواب یک نفر که نباید، و من آنجا کاری کردم که نباید. شب، من را به درون خود مکیده بود و تفاله‌ام را تحویل داده بود. این را آن موقع نفهمیدم! من که آنجا نبودم! تقصیر روح سرگردانم بود. لعنت به روح سرگردانی که سبک باشد! حواسش که نیست، جایی می‌رود که نباید، کاری می‌کند که نباید، نزدیک کسی می‌شود که نباید، در خواب کسی می‌افتد که نباید.

فکر می‌کردم شب که می‌شود، هر چه سبک‌تر باشی اعتبارت بیشتر می‌شود. نمی‌دانستم هر چه سبک‌تر باشی، صبح، تفاله‌ت چروکیده‌تر است. حالا دیگر روح سرگردانم را گره می‌زنم به تخت، چند قلوه سنگ در جیب‌هایش می‌گذارم، قلابش می‌کنم به جسد به خواب رفته‌ام، آنقدر سنگین‌ش می‌کنم که دیگر نه در خواب و نه در بیداری، جایی نرود که نباید، کاری نکند که نباید. حالا دیگر یک نفس، یک نسیم، یک باد، یک طوفان حتی، او را دیگر به جای اشتباهی نمی برد.

گناه آدم، آدم بودن است.

انگار نمی‌شود که بشود! انگار نمی‌تواند که بشود! انگار که یک چیزی باید یک جایی باشد که جای دیگری‌ست. انگار که هر چه فرمول را عوض می‌کنی، راه حل را می‌چرخانی، با هر معیاری مخرج مشترک می‌گیری، نتیجه همانی می‌شود که نباید بشود. انگار که تو آدمی باشی که به جز آدم بودن هیچ چیز دیگری نیستی! آدمی با هزار خطا و اشتباه و خودخواهی و تردید و نگرانی و ترس و آرزو و یاس و حسرت و هوس و فکر و احساس. آدمی که با هر خطا دلی را شکسته، با هر اشتباه اشکی را غلطانده، با هر خودخواهی روحی را رنجانده، با هر تردید چیزی را زیر سئوال برده، با هر نگرانی روحی را پریشان کرده، با هر ترس کسی را ترسانده، با هر آرزو آرزویی را بر باد داده، با هر یاس فردایی را ناامید کرده، با هر حسرت اندوه بر چهره‌ای نشانده، با هر هوس غروری را له کرده، با هر فکر احساسی را و با هر احساس فکری را نابود کرده. آدمی که خواسته برای خودش تصمیم بگیرد، اما تصمیمش دیگری را نیز گرفتار کرده است. آدمی که به هر سمتی که می‌رود یک پشیمانی، یک احساس گناه، یک درد، یک عذاب به جای می‌گذارد. آدمی که هر تصمیمی که بگیرد، فرقی نمی‌کند، اشکی و دل شکسته‌ای بر جای می‌گذارد. چه اشک و دل خودش باشد، چه دیگری… چه هر دو.

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: