سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

یک پست نامفهوم

من امروز یک چیزی را از دست دادم. یک چیزی را از دست دادم که البته برای من نبود. یک چیزی که قبلاً، پیش از این، خیلی وقت پیش، آن را از دست داده بودم. چیزی که حتی قبلاً، پیش از این، خیلی وقت پیش، هم برای من نبود. من امروز چیزی را برای دومین بار از دست داده‌ام که هیچوقت آن را نداشته‌ام. چیزی که نزدیک اما بی‌موقع بود، عمیق اما کوچک بود، قهرمان اما شکستنی بود. چیزی که طعم شاتوت داشت اما بوی انبه می‌داد. چیزی که هیچوقت برای من نبود، اما یک گوشه‌ای از دلم، یک کنجی از فکر و خیالم را برای همیشه با خود برد. چیزی که هیچوقت نداشتمش تبدیل به یک حسرت جاودانه شد.

پ.ن: این پست نامفهوم، پانصدمین پست این وبلاگ است.

جایی همین نزدیکی: آژانس

آژانس گرفته‌ام که برای یک جلسه‌ی نه چندان ضروری بروم پیش کارفرما. هنوز تا زمان شروع جلسه فرصت زیادی باقی مانده است. البته آن هم اهمیت ندارد، چون یک جلسه‌ی دو نفره اگر کمی هم با تاخیر شروع شود اتفاقی نمی‌افتد. همه این توضیحات یعنی اینکه به هیچ وجه عجله‌ ندارم و هیچ چیزی دیر نشده و همه چی طبق برنامه، حتی جلوتر از برنامه، در حال انجام است. آژانس هم در اختیار است. یعنی قرار است صبر کند تا کارم تمام شود و دوباره من را به شرکت خودمان بازگرداند. یعنی اینکه او هم نباید عجله‌ای داشته باشد و قرار است با توجه به ساعتی که در اختیار است پول دریافت کند. از همان ابتدا که می‌نشینم توی ماشین، سفر را با یکی دو تا ورود ممنوع و چند تا حرکت در لاین مخالف آغاز می‌کند. نه اینکه خطرناک رانندگی کند، نه!، اما با هر فرمان پیچاندن و گاز دادنش دو سه تایی قانون را زیر پا می‌گذارد. کمربندش را نبسته، روی خطها رانندگی می‌کند، سبقت غیر مجاز می‌گیرد، مدام لاین عوض می‌کند، جلوی بقیه می‌پیچد، پشت سر همه بوق می‌زند، به منتهی الیه سمت راست اتوبان می‌رود و به خروجی که می‌رسد فرمان را می‌چرخاند سمت چپ و راه همه را می‌بندد و به زور برای خودش جا باز می‌کند، و خلاصه هر کار خلاقانه‌ی دیگری که ممکن است چند ثانیه او را جلو بیاندازد انجام می‌دهد تا من را، بدون اینکه خودم دلیلش را بدانم، زودتر به مقصد برساند! نکته‌ی جالب ماجرا اینجاست که از همان ابتدا تا زمانی که از ماشین پیاده شوم، دارد از فرهنگ بد مردم ایران، مخصوصاً از رانندگی‌شان گله می‌کند! بیست دقیقه زود می‌رسم. اگر حرکات فضایی از خودش نشان نمی‌داد، باز هم فکر کنم یک ربع زود می‌رسیدم. اصلاً زود راه افتاده بودم که نگران ترافیک نباشم. یعنی فکر کنم تمام ژانگولر بازی‌اش در نهایت پنج دقیقه ما را جلو انداخته باشد. حتماً می‌دانید، همانطور که دیرتر از موعد مقرر رسیدن به یک جلسه روی خوشی ندارد، زودتر رسیدن هم همین حکایت را دارد. در فضای بیرون ساختمان کارفرما مشغول قدم زدن می‌شوم تا وقت اضافی را بکشم.

جلسه برگزار نمی‌شود. یعنی می‌شود، اما نمی‌شود! یعنی قرار بوده در مورد صورتحسابهایی که دو ماه پیش ارائه کرده‌ایم تا پول کارهایی که یک سال پیش انجام داده‌ایم را بگیریم، صحبت شود. اما صورتحسابها گم شده است! یعنی یک سری کارهای مسخره باید دوباره از اول انجام شوند. دست از پا درازتر برمی‌گردم و دوباره سوار آژانس می‌شوم. در راه بازگشت حرفی نمی‌زنم، راننده هم چیزی نمی‌گوید. در جایی از مسیر می‌اندازد روی لاین اضطراری سمت راست اتوبان، با حالتی که به هیچ وجه دوستانه نیست به او می‌گویم که هیچ عجله‌ای برای زودتر رسیدن ندارم و حتی ترجیح می‌دهم دیرتر به مقصد برسم. حالا دیگر تمام تلاشش را می‌کند که تا رسیدن به شرکت مثل آدم رانندگی کند. می‌فهمم دارد تلاش می‌کند، چون چند جایی معلوم است که دلش می‌خواهد خلاف کند و جلوی خودش را می‌گیرد. هنگام پیاده شدن اسمش را می‌پرسم. وقتی به شرکت برمی‌گردم اسم راننده را به خانم منشی می‌دهم و می‌گویم که از دفعه‌ی بعد برای من که ماشین گرفت، تاکید کند که این راننده نباشد.

صدهزارمین

اگر من را بشناسید، که مسلماً این طور نیست، می‌دانید که یکی از بزرگترین علاقه‌مندی‌های من که البته بیشتر به یک بیماری شبیه است، ثبت کردن و آمار گرفتن از چیزهایی‌ست که برایم اهمیت ویژه‌ای دارند. می‌توانم به شما بگویم که ده سال پیش، در ماه یازدهم سال، چند فیلم ترسناک دیده‌ام. یا بگویم که پنج سال پیش چند بار به سینما رفته‌ام. یا دو سال پیش، تابستان، چند تومان برای رفتن به رستوران هزینه کرده‌ام. یا کتاب «چگونه با آمار دروغ بگوییم» را در چه روز و چه ساعتی خریده‌ام. علاقه به همچین موضوعی باعث شده که از ابزارهای گوناگونی برای ردگیری و پیگیری همه چیز استفاده کنم، که یکی از مهمترین و دوست داشتنی‌ترین آنها سایت فوق‌العاده‌ی «لست اف ام» است.

این سایت به شما کمک می‌کند که آمار تک تک آهنگهایی که گوش می‌کنید، از همه نظر، را داشته باشید. موضوع الان معرفی این سایت نیست. ماجرا از این قرار است که دیشب، بعد از گذشت دوهزار و نهصد و یازده روز (دوازده روز کمتر از هشت سال) از عضویت من در این سایت، تعداد دفعات گوش دادنم به ترکهای موسیقی به صدهزار رسید، یعنی بطور متوسط سی و چهار آهنگ در روز. هرچند تعداد متوسط آهنگهای روزانه‌ام کمی بیشتر از این است، اما این آن چیزی‌ست که ثبت شده و من هم برای ثبت شده‌ها احترام ویژه‌ای قائل هستم.

صدهزارمین آهنگی که گوش کرده‌ام، «پایین – قسمت اول» نام دارد، از آلبومی با عنوان «روزهایی که متوجه‌شان نشدی»، از یک گروه پست راک دو نفره‌ی ناشناس فنلاندی به اسم «راندوو پارک». آیتیونز می‌گوید که این آهنگ را تا به امروز چهل و هفت بار گوش کرده‌ام، اما لست اف ام فقط سی و نه بار آن را ثبت کرده است. آهنگی کمتر از سه دقیقه، بسیار ساده، اما عجیب و خارق العاده. انگار که پیانوی به کار رفته در آن دارد صحبت می‌کند، انگار که می‌خواهد ماجرایی را برایتان زمزمه کند، انگار که حرف دارد، حرف می‌زند، چیزی را به شما می‌گوید که درباره‌ی شما نیست، اما شما را محرم اسرارش می‌داند. قضیه آنجا روشن می‌شود که صدهزار و یکمین آهنگم «پایین – قسمت دوم» است. اینجا پیانو دوباره حرفهایش را تکرار می‌کند. همان حرفها را می‌زند، اما آشکار است که مخاطبش شما نیستید. چیزهای جدیدی می‌گوید، اما اساس حرفش همان است که پیش از این شنیده‌اید. به ناگهان گیتار وارد می‌شود پاسخش را می‌دهد! این یک درگیری عاشقانه، ساده، بدون پیچیدگی، بین پیانو و گیتار است که شما ناخوداگاه در میان آن قرار گرفته‌اید. انگار که پیانو در آهنگ اول از شما خواسته باشد که هنگام صحبت کردنش با گیتار تنهایش نگذارید.

تمام اینها بهانه شد که به شما یک آهنگ، نه، دو آهنگ معرفی کنم. صدهزارمین و صدهزار و یکمین آهنگی که شنیده‌ام. برای شما هم گذاشتمشان توی ساندکلاد (اینجا). بشنوید و لذت ببرید.

خاله اَشی

خاله‌ام، خاله اَشی (بر وزن «علی»)، از دنیا رفت. پیرزنی عزیز، دوست داشتنی، مهربان و با محبتی که یک جایی گوشه‌ی دلم جا خوش کرده و هر چند سال‌ها بود که دور بود، اما اسمش که می‌آمد همان گوشه‌ی دلم قلقلکی می‌خورد و برایش لبخندی از سر دوست داشتن می‌زد و بوسه‌ای از سر عشق می‌فرستاد. خاله اَشی از دنیا رفت، هر چند که این اواخر چندان در این دنیا نبود. در هفت هشت ماه اخیر، سه سکته‌ی مغزی، با فواصل چند هفته‌ای، حسابی زخمی‌اش کرده بود تا در نهایت چند شب پیش یک سکته‌ی قلبی او را برای همیشه خاموش کرد.

وقتی که بچه بودم، دقیقاً نمی‌دانستم که چرا به خاله اَشی می‌گویم خاله اَشی. نه خاله بودنش برایم مشخص بود و نه می‌توانستم درک کنم که اسمش «اَشی» باشد. خاله بودنش از آن رو برایم مبهم بود که خاله اَشی چهار دختر داشت، همسن و سال مادرم، و من به آنها هم خاله می‌گفتم. نمی‌توانستم بفهمم که چطور هم یک نفر و هم بچه‌هایش می‌توانند خاله‎‌ی آدم باشند. هیچوقت هم بچه‌ای نبودم که سئوال بپرسم و دوست داشتم برای هر چیزی خودم جوابی پیدا کنم که در اکثر مواقع خنده‌دار و مسخره از آب در می‌آمد (اینجا را بخوانید). چندین بار در همان سالهای کودکی به درک صحیح خود از واژه‌ی «خاله» شک کرده بودم. نمی‌شود که خاله‌ی آدم همسن مادربزرگش باشد! اصلاً اگر این چهار خانم خاله‌های من هستند چرا مادرشان مادربزرگ من نیست و چرا مادربزرگ من یک نفر دیگر است؟. نوجوان بودم که فهمیدم خاله اَشی واقعاً خاله‌ی من است، اما از همسر قبلی پدربزرگم، و دخترهایش دخترخاله‌هایم هستند و بخاطر نزدیکی سن‌شان به مادرم آنها را خاله صدا می‌کنم. این یعنی نصف آنهایی که تا آن روز فکر می‌کردم دخترخاله‌ها و پسرخاله‌هایم هستند، در حقیقت نوه‌های خاله‌ام، نوه‌های خاله اَشی، بودند و من پسرخاله‌ی مادرهایشان به حساب می‌آمدم. کشف دیگرم هم این بود که اسم خاله‌ام «اشرف» است. داستانش را بعد از این همه سال درست یادم نیست، اما فکر کنم که خیلی سال پیش یکی از بچه‌های فامیل زبانش نمی‌چرخیده و او را «اَشی» صدا می‌کرده. این مساله به بچه‌های دیگر و بعد بزرگترها منتقل شده و از یک زمان به بعد، قبل از آنکه من به دنیا بیایم، همه او را «اَشی» صدا می‌کرده‌اند.

آخرین باری که خاله اَشی را دیدم خیلی سال پیش بود. هر چند سال یک بار برای مدت کوتاهی به ایران می‌آمد و بعد دوباره پیش یکی از خاله‌هایم، در حقیقت دخترخاله‌هایم، به خارج از کشور می‌رفت. وقتی که اولین سکته مغزی به او حمله کرد، رنجور و نیمه جان روی تخت بیمارستان افتاد، بدون تکلم، با چشمانی که انگار به دنبال چیزی می‌گردند، با بدنی آب شده، با اشکهایی که معلوم نبود بخاطر درد است یا ناتوانی. اینها را من ندیدم. اینها را مادرم برایم تعریف کرد. من حتی یک بار هم به دیدنش نرفتم، در تمام مدت این چند ماه، حتی یک بار. نمی‌خواستم، نمی‌توانستم او را در این حالت ببینم. نمی‌خواستم تصویری که از او در ذهنم، از سالهای دور، ثبت شده بود خراب شود. نمی‌خواستم آن لبخند و آن شوخی‌های همیشگی‌اش، آن صدای خش‌دار جذاب و آن نگاه نافذ از پشت عینکش، آن مهربانی و قربان صدقه‌های خاله‌وار و خاله‌گونه‌اش را با آن چهره‌ی بیمار، با تصویر روی تخت افتاده، با آرام آرام جان دادنش، عوض کنم. مادرم در تمام این ماه‌ها، بدون استثنا، هفته‌ای سه چهار بار به دیدنش می‌رفت، و من هر بار از او می‌پرسیدم: خاله اَشی چطور بود؟ و او جواب می‌داد: فرقی نکرده است.

خاله اَشی وصیت کرده بود برایش هیچ مراسمی نگیرند. گفته بود به هیچ کسی رفتنش را نگویند. گفته بود این سالها آنقدر نبوده‌ام که در مراسم هیچکسی نتوانسته‌ام حاضر شوم، پس مردم را از سر تعارف و اجبار به مراسمم نکشانید. پشیمان نیستم که در این چند ماه به دیدنش نرفته‌ام. او برای من همچنان با آن لبخند و شوخی‌های همیشگی، با آن صدای خش‌دار جذاب و نگاه ناقد از پشت عینک، با آن مهربانی و قربانه صدقه‌های خاله‌وار و خاله‌گونه باقی مانده است. خاله اشی را دیروز به خاک سپردیم. ده پانزده نفر بیشتر نبودیم، اما همه عاشقش بودیم، بدون تعارف، بدون اجبار. روحش شاد، روحش شاد، روحت شاد خاله اَشی.

لعنت به تو جیسون بورن

تمامش تقصیر «جیسون بورن» بود! این مرد جذاب افسارگسیخته‌ی یاغی و شورشی معترض دوست داشتنی، جواب تمام عشق من به خودش را با ویران کردن دار و ندارم داد. نمی‌دانم، شاید هم تمامش تقصیر «مت دیمون» باشد! اگر خودش را لوس نمی‌کرد و در شماره‌ی چهارم مجموعه فیلم‌های بورن حاضر می‌شد، شاید این اتفاق نمی‌افتاد. ماجرا از این قرار بود که دل تنگش بودم و وقتی دیدم پنجمین شماره از مجموعه فیلم‌های بورن، آن هم با حضور مت دیمون، با کیفیت قابل قبول برای دانلود گذاشته شده، معطل نکردم و در آغوشش گرفتم. وقتی دانلود فیلم تمام شد، حاضر و آماده، با تجهیزات ضروری برای دیدن یک فیلم هیجان انگیز و یک کاراکتر دوست داشتنی، نشستم جلوی تلویزیون. فایل را پلی کردم، پیغامی آمد که نیاز به آپدیت دارد. هر چه لازم داری برای تو! فقط پلی شو! پیغامش را تائید کردم، یک کاری کرد یا نکرد، معلوم نشد، نه چیزی آپدیت شد و نه فیلم اجرا. با سرخوردگی و ناامیدی کمی چرخیدم و شب تمام شد.

فردا صبحش توی شرکت لپتاپ را باز کردم تا یک چیزی را در فایل اکسل مالی وارد کنم. روی شورت کات کلیک کردم، پیغام آمد که چنین فایلی وجود ندارد! مسخره‌ی بیمزه! یک بار دیگر کلیک کردم، همان پیغام آمد. این دیگر چه شوخی لوس و احمقانه‌ای‌ست؟ یک بار دیگر کلیک کردم، باز هم همان پیغام. رفتم در فولدر مربوطه، فایلم آنجا نبود! یعنی هیچ کدام از فایل‌هایم آنجا نبود! یعنی یک مشت فایل چرت و پرت آنجا بود که فایل‌های من نبود! نفسم بند آمد، چشمانم گرد شد، ضربانم به میلیون رسید، تمام فولدرها را گشتم، هیچی هیچ‌جا نبود! تمام مدارک، اسناد، جزوات، مقالات، ترجمه‌ها، نوشته‌ها، محاسبات، جداول، عکس‌ها، کوفت، زهرمار، همه و همه، هیچکدام سر جایشان نبودند. انگار که اصلاً در این چند سال اخیر خاطره‌ای نداشته باشم، انگار که اصلاً پیش نویس کتابی را تهیه نکرده باشم، انگار که هیچوقت دو تا کتاب را، یکی تا نیمه و دیگری تا نزدیک‌های آخر را ترجمه نکرده باشم، انگار که یک کتاب را تا اواسطش ویرایش نکرده باشم، انگار که هیچ جزوه‌‍‌ای در هیچ موردی نداشته باشم، انگار که هیچ گهی در این چند سال اخیر نخورده باشم، انگار که اصلاً چند سال باشد که وجود نداشته باشم.

اتفاقی که افتاده بود این بود که آلوده به باج افزار بی‌شرفی به اسم «سربر3» شده بودم. جانور حرام‌زاده‌ای که در روسیه متولد شده و از طریق فایل‌های ویدئویی منتقل می‌شود. فایل‌ها را کدگذاری می‌کند و تغییر می‌دهد، 500 دلار می‌خواهد که فایل‌ها را درست کند، اگر ندهی 1000 دلار می‌خواهد، اگر ندهی باید با همه چیز خداحافظی کنی. تمام گوگل را زیر و رو کردم، به چند شرکت بزرگ و معتبر زنگ زدم، با چند نفر در خارج از کشور صحبت کردم، تحقیق کردم، بررسی کردم، نتیجه این بود که هیچگونه راهی برای بازگرداندن فایل‌هایم هنوز اختراع نشده است. خواستم پول را پرداخت کنم، اما در تمام سایت‌ها نوشته بودند که اکثر آدمهایی که باج را پرداخت کرده‌اند، فایل‌هایشان را پس نگرفته‌اند. یک شرکتی پیشنهاد کرد یک ایمیل به صاحب باج افزار بزنم و خواهش کنم از من بیرون بکشد! گفت یک نفر را می‌شناسد که این کار را کرده و تخفیف گرفته است. من هم ایمیل زدم، نه یکی، سه تا! اول نوشتم که ما اینجا ویزا کارد یا مستر کارد نداریم و راهی برای پرداخت وجود ندارد. در دومی خالی بستم که 500 دلار معادل یک سال درآمد مردم ایران است و حتی اگر کارت پولی بین المللی هم داشتیم، توان مالی‌اش را نداریم (امیدوار بودم که سایت 2قرون را چک نکند!). در سومی نوشتم که آفرین به تو! تو قهرمان منی! باید امپریالیسم و آمریکای جهانخوار و اروپای کوفت و زهرمار را نابود کرد! ما جهان سومی‌ها طرفدار تو هستیم. از ما بکش بیرون تا با کمک هم استبداد را به زیر بکشیم! … هر سه ایمیل بی‌پاسخ ماند.

حالا هر چقدر که می‌گذرد، بیشتر به خودم لعنت می‌فرستم که چرا از داکیومنت‌ها هیچ نسخه‌ای بعنوان بکاپ نگه نداشته‌ام. هر چقدر که می‌گذرد، بیشتر به خاطر می‌آورم که دیگر چه چیزهایی داشته‌ام که دیگر ندارم. یک فایل ورد، حاوی حدوداً 700 پست مربوط به سیزده چهارده سال پیش، نوشته شده در اولین وبلاگم. چند داستان کوتاه که نه در وبلاگی قرار گرفتند و نه برای کسی فرستاده شدند و جا خوش کرده بودند گوشه‌ی لپتاپ تا شاید یک روزی یک جایی خوانده شوند. کلی عکس با شخص عزیزی که دیگر زنده نیست و فقط همین چند تصویر از خاطرات مشترک با او باقی مانده بود. تمام مدارک تهیه شده و ترجمه شده و هزینه شده برای گرفتن ویزای استرالیا و سر زدن به خواهرکم. و کلی چیزهای ریز و درشت دیگر که بعضی‌هایشان گفتنی نیستند و چندتایی را هم قاعدتاٌ هنوز به خاطر نیاورده‌ام.

چندین نوبت، در شرایط مختلف، شکستم و زار زار گریه کردم، برای تمام آن چیزهای لعنتی‌ای که از دست داده‌ام. چندین روز گشتم و گشتم و هیچ راهی برای زنده کردن فایل‌هایم پیدا نکردم. در نهایت غمگین و افسرده و ناامید، فایلهای نابود شده را انتقال دادم به یک هارد اکسترنال، مثل مریض‌های لاعلاجی که می‌گذارندشان توی یخ، تا شاید یک روزی راه درمانی برای‌شان پیدا شود، لپتاپ را فرمت کردم و دوباره ویندوز ریختم. حالا باید خیلی چیزها را از اول شروع کنم. باید خیلی چیزها را بیخیال شوم. باید خیلی چیزها را به شکل دیگری انجام بدهم. انگار که این اتفاق برای من یک سونامی باشد، یا جنگ جهانی، یا عصر یخبندان، یا انقلاب اسلامی، یا هر کوفت و زهر مار دیگری. حالا دیگر من تقسیم شده‌ام به قبل و بعد از فاجعه‌ی سربر3.

بدمزه‌ترین

یکی از ابتدایی‌ترین و ساده‌ترین راه حل‌ها برای وقتی که سنگین می‌گذرد و سنگین می‌شوی، سخت می‌گذرد و سخت می‌شوی، قاطی می‌شود و قاطی می‌کنی و پیچیده می‌شود و در خود می‌پیچی این است که ضیافتی تلخ و بدمزه برپا و سفره‌ی دل خود را باز و دیگران را دعوت کنی. اما قضیه از این قرار است که سفره‌ی دل یک نفر شبیه سفره‌ی دل یک نفر دیگر نیست.

یکی سفره‌ی دلش را روی زمین می‌اندازد و با پیژامه و چهارزانو می‌نشیند کنارش و بدون تعارف تو را کنار خودش و سر سفره‌ی دلش می‌پذیرد، دیگری سفره‌ی دلش را روی میز پهن می‌کند و با لباس شب و رسمی صندلی روبروی‌ش را عقب می‌کشد و تو را به نشستن در مقابلش، و نه در کنارش، دعوت می‌کند.

یکی وعده‌ی اصلی را صاف و خشک و خالی در سفره می‌گذارد،  دیگری کنارش یک ماست برای نرم شد ن و یا یک سالاد برای تغییر مزه می‌گذارد تا تلخی وعده‌ی اصلی راحت‌تر هضم شود.

یکی از این سر تا آن سر سفره می‌چیند و هر کسی دم دستش آمد، غریبه و آشنا، نزدیک و دور، صمیمی و غیر از آن، را سر سفره دعوت می‌کند، دیگری یک سفره‌ی کوچک می‌اندازد، برای یک ضیافت دو نفره، و همیشه فقط تو را سر سفره‌اش می‌پذیرد.

یکی انتظار دارد تو هم او را سر سفره‌ی دلت دعوت کنی، دیگری دلش می‌خواهد فقط میزبان باشد و حوصله نشستن سر سفره‌ی دل تو را ندارد.

یکی هر بار سفره‌ش رو به شکل جدیدی می‌چیند، با رنگ جدید، طعم جدید، عطر جدید، و هر دفعه یک چیز جدیدی برای‌ت سرو می‌کند، دیگری همیشه و همیشه فقط یک چیز برای گذاشتن سر سفره‌اش دارد، هیچوقت هم آن چیز تمامی ندارد، تا حال تو را بهم بزند.

یکی سفره‌اش را با دقت، منظم و مرتب می‌چیند، یکی کثافتی به پا می‌کند که سر و ته هیچ چیز معلوم نمی‌شود.

سفره‌ی دل هرکسی، هر طور که باشد و هر چقدر متفاوت، هر چقدر قابل درک یا برعکس غیر قابل فهم، یک چیزی میان تمامی آنها مشترک است: در سفره‌ی دل همه فقط غم و غصه و درد و بلا و مشکل و ناراحتی سرو می‌شود و هیچ چیز خوشمزه‌ای هیچوقت وجود ندارد.

قصه دارد، ریشه دارد، دلیل دارد

پشت تک تک لحظاتی که سپری می‌شوند، دانه دانه کارهایی که انجام می‌شوند و کلمه به کلمه حرفهایی که زده می‌شوند، داستانی پنهان شده است. شیوه‌ی رانندگی آدم‌ها، کلماتی که در صحبت‌هایشان به کار می‌برند، دلیلی که تلفن همراه‌شان را به دست می‌گیرند، فیلم‌هایی که می‌بینند، موسیقی‌ای که گوش می‌کنند، غذایی که دوست دارند، راه رفتن‌شان، نشستن‌شان، لباس‌شان، همه‌ی اینها با یک داستان، با یک قصه شکل گرفته است.

چرا یکی هنگام رانندگی دست چپش را به لبه‌ی در تکیه می‌دهد و دیگری هر دو دستش را به فرمان می‌گیرد؟ چرا یکی موقع تعجب یک کلمه انگلیسی بکار می‌برد و دیگری فارسی؟ چرا یکی وقتی نشسته است و با موبایلش بی‌هدف ور می‌رود، بازی می‌کند و دیگری اینستاگرم را بالا و پایین می‌رود؟ چرا یکی فیلم رمانتیک دوست دارد و دیگری فیلم ترسناک؟ چرا یکی الکترونیک گوش می‌کند و دیگری سنتی؟ چرا یکی عاشق کباب است و دیگری گیاهخوار؟ چرا یکی سریع و با قدمهای بلند راه می‌رود و دیگری آهسته و با قدمهای شمرده؟ چرا یکی در کافه هم پیراهن می‌پوشد و دیگری سر کار هم با تی‌شرت می‌رود؟… همه‌ی اینا قصه دارد، همه‌ی اینها ریشه دارد، همه‌ی اینها دلیل دارد.

باریکه‌های از خاطرات

پنجشنبه است و مانده‌ام خانه. نه کسی با من کاری دارد و نه من دنبال برنامه‌ای می‌گردم. لیست کارهای عقب افتاده‌ام را بالا و پایین می‌کنم و به سراغ آنهایی که می‌توان در خانه یا از خانه انجام داد می‌روم. تمیز کردن خانه، انجام ‌می‌شود. مرتب کردن کابینت آشپزخانه، انجام می‌شود. چک کردن فلان سایت، انجام می‌شود. نوشتن فلان مطلب برای فلان جا، طول می‌کشد، باشد برای یک روز سرحال‌تر. تمیز کردن کشوی خاطرات، می‌روم سراغش.

یک آلبوم را بصورت تصادفی انتخاب و پلی می‌کنم. آلبوم «تاریکخانه» از یک گروه کم نظیر روسی، با نام «ایستسیس» محصول 2011. توی اتاق می‌روم، کشو را می‌کشم بیرون و می‌گذارم روی تخت، چهارزانو می‌نشینم مقابلش و دانه دانه چیزها را بر می‌دارم و وارسی می‌کنم. چون چپ دست هستم، آنهایی که می‌خواهم نگه دارم را می‌گذارم سمت چپ، آنهایی که باید دور انداخته شوند را می‌گذارم دست راست. موسیقی نیز در حال پخت شدن است.

نامه‌های کاغذی قدیمی، کارت پستال‌های رنگ و رو رفته، دفترچه‌های کوچک روزنوشت، متن‌های رمانتیک، نوشته‌های عاشقانه، یکی یکی بررسی می‌شوند و با توجه به آن آدم و خاطراتی که با او داشته‌ام یا به چپ می‌روند و یا به راست. اینکه توی کشو چه چیزهایی از چه کسانی است و هر کدام در چه جهتی گذاشته می‌شوند مهم نیست. در این مورد نمی‌خواهم حرف بزنم. اما فضایی که حاکم است حال و هوای عجیبی دارد. انگار که موسیقی را برای من و برای بررسی کشوی خاطرات من ساخته باشند!  یک غم سنگینی تمام وجودم را در بر می‌گیرد که مطمئنم درصد بالایی از آن بخاطر ترکیب موقعیت و موسیقی‌ست. انگار که من تک تک آنها را با زیر و رو کردن کشوی خاطراتم زندگی کرده باشم. انگار که بجای آنکه از بیرون صدایشان بیاید، از درون شنیده‌شان باشم. فضا غم‌انگیز است اما انگار یک سرخوشی در من در حال جوانه زدن باشد. کارم که تمام می‌شود، کشو را سر جایش می‌گذارم، آنهایی که سمت راست جمع شده‌اند را پاره و درون سطل می‌ریزم، و بعد به سراغ «تاریکخانه» می‌روم. باید دلیل این حال عجیب را پیدا کنم. طبق آمار آی‌تیونز آخرین باری که این آلبوم را گوش داده‌ام در حدود سه سال پیش است. تا قبل از شنیدن دوباره‌ش چیز خاصی از آن در ذهنم باقی نمانده بود. اولین چیزی که توجهم را جلب می‌کند اسامی 12 آهنگی‌ست که در این آلبوم جا خوش کرده‌اند و حساب کار دستم می‌آید:

1. «زمانیکه که متولد بشوی، دیگر نمی‌توانی پنهان شوی»
2. «در نیمه راه خروج از تاریکی»
3. «چرخیدن میان گذشته، در ذهن، پیش از خواب»
4. «رویاها تا زمانیکه خواب هستیم واقعی هستند»
5. «باریکه‌های از خاطرات»
6. «ما فریب ظاهر حقیقت را می‌خوریم»
7. «من آزادم. برای همین گم شده‌ام»
8. «زندگی غم‌انگیز و غیر قابل تحمل است، چون نمی‌توانم پرواز کنم، چون من پرنده نیستم»
9. «زمان یک توهم است»
10. «مرثیه»
11. «برزخ»
12. «تمامی آن سقوط»

پس ماجرای عجیب تولد سرخوشی در بستر فضای غم‌انگیز همین است! مواقعی که یک آلبوم این چنین با شرایط و حال و روزم هماهنگ می‌شود، عشق می‌کنم و آنقدر می‌چسبد و که کل غم‌انگیز بودن ماجرا فراموش می‌شود. از زمان جمع و جور کردن کشوی خاطرات چند ساعتی گذشته که این را می‌نویسم، «تاریکخانه» برای چهارمین بار در حال پخش شدن است.

 

راز را باید به رازدار سپرد

یک زمانی دختر و پسری را می‌شناختم که از دوستان نسبتاً نزدیکمان بودند. سالها بود که آنها را همیشه با هم، همیشه در کنار هم و همیشه عاشق هم می‌دیدیم. آنقدر نزدیک و گرم و رمانتیک و چسبیده به هم بودند که از رابطه‌شان بعنوان ضرب المثل برای «بهترین پارتنرشیپ» استفاده می‌کردیم. آخرش ورق برگشت. سر یک موضوعی رابطه‌شان بهم خورد و تازه این اول ماجرا بود. هر کدام می‌نشست و با عصبانیت و حرارت چنان پته‌ی دیگری را روی آب می‌ریخت که باور کردنی نبود. که آن یکی در خلوت خود فلان کار را می‌کند، پدرش فلان چیز فروش است، برادرش فلان کاره است، پشت سر فلانی فلان چیز را گفته است، آن روز که آن طور شده بود، ماجرا فلان چیز که به شما گفته بود نبود، در رختخواب فلان کاره است، وضعیت مالی و فرهنگی خانواده‌ش فلان است، فلان مشکل را دارد، فلان قرص را می‌خورد، فلان رفتار را می‌کند و آنقدر فلان و فلون یکدیگر را به دیگران گفتند که تقریباً رابطه‌ی همه با هر جفتشان برای همیشه بریده شد.

اینکه بعد از این همه سال یاد آن دو نفر افتادم بدین خاطر است که این چند وقته اتفاق مشابهی، اینبار برای دو همکار، افتاده است. دو نفری که رابطه‌شان بسیار فراتر از کار بود. رفت و آمد خانوادگی داشتند، یا هم خرید و سینما و رستوران می‌رفتند، ناخن‌هایشان را یکسان لاک می‌زدند، چیک تو چیک هم بودند، این یکی در ماتحت آن فرو رفته بود و آن دیگری در حلقوم این جا خوش کرده بود، دل می‌دادند و قلوه می‌گرفتند و از همه چیز هم خبر داشتند، تا وقتی که مشکلی پیش آمد و دعوایی در گرفت و ماجرای این‌ها هم آغاز شد. چنان پرده از همه چیز یکدیگر برداشته‌اند و یکدیگر را لخت و عور هول دادند پیش روی دیگران که برای هیچکدامشان هیچ آبروی باقی نماند. که آن یکی با فلان همکار رابطه‌ی پنهانی دارد، شوهرش فلان کاره است، پشت سر فلان همکار فلان چیز را گفته است، برای رئیسش فلان دروغ را بافته است، فلان کارش را که باید فلان طور انجام می‌داده پیچانده و انجام نداده است، آن روز که به بهانه‌ی رفتن به فلان جا مرخصی گرفته به جایش فلانی جای دیگر رفته است، فلان بار که در مورد فلان چیز به فلانی فلان چیز را گفته بعدش رفته فلان کار را کرده است، مادرش فلان است، برادرش فلان است، زندگی‌اش فلان است و آنقدر فلان و فلون یکدیگر را به دیگران گفتند که فعلاً یکی‌شان اخراج شده و دیگری هم در وضعیت نامعلوم کاری به سر می‌برد.

تمام اینها را گفتم که یک بار دیگر یک چیز خیلی مهم را با خودم مرور کنم. همه رازهایی داریم که به هیچکسی در موردش چیزی نمی‌گوییم. اما همه‌ی ما مسائلی داریم که آدمهایی که به ما نزدیک هستند آنها را به وضوح می‎‌بینند و یا به راحتی از زبانمان می‌شنوند. چیزهایی که دلمان نمی‌خواهد آدمهایی که از ما دور هستند آنها را بدانند. باید خیلی حواسمان باشد که اسرارمان، مسائلمان، ناگفته‌هایمان، احساساتمان، افکارمان و در کل زندگی‌مان را در مقابل چه کسانی لخت می‌کنیم و برهنه پیش روی‌شان می‌نشانیم. که مشکل و دعوا و قهر را نمی‌شود پیش‌بینی کرد، اما می‌شود فهمید که این آدم اگر زمانی بخاطر مشکل و دعوا و قهر فاصله‌ش با ما زیاد شد چه بلایی سر اطلاعاتی که در موردمان دارد می‌آورد. که برای برنده شدن در یک جدال حاضر است چه چیزهایی را قربانی کند. باید خیلی حواسمان باشد به اینکه مهم نیست کسی که رازمان را می‌داند خیلی به ما نزدیک باشد، مهم این است که رازداری را خوب بلد باشد.

ما محکوم به تغییر هستیم

ویلیام سامرست موآم حرف جالبی زده است. روحش شاد. مضمون حرف او این است که: «این آدمی که امسال هستیم، با آن آدمی که سال گذشته بوده‌ایم تفاوت دارد و این مساله دقیقاً در مورد آن کسی که دوستش داریم نیز صادق است. او هم دیگر آدم سال گذشته نیست. پس باید خودمان تغییر کنیم، تا بتوانیم یک آدم تغییر کرده را همچنان دوست داشته باشیم»

حرفی که این بزرگوار می‌زند بنظر بسیار ساده و قابل فهم است. اما ماجرا یک پیچیدگی‌ خاصی دارد که استاد چندان در جمله‌ی خود آن را باز نکرده است. همه تغییر می‌کنیم! هیچکدام آن آدمی که سال گذشته‌ بوده‌ایم را دوباره تجربه نمی‌کنیم. همه‌ی ما از سال گذشته به امسال یک مسیری را در زمان طی کرده‌ایم که تک تک اتفاقات و ماجراها و مسائلش روی چیزی که امروز هستیم تاثیر گذاشته است. ما مجبور، نه!، ما محکوم به تغییر هستیم. این همانطور که بر من صادق است، بر کسی که دوستش دارم هم صدق می‌کند. اما این وسط یک چیز دیگری، یک چیزی بیشتر از من و او، یک «ما» هم وجود دارد.

یک سال می‌گذرد، من تغییر کرده‌ام، اویی که دوستش دارم هم تغییر کرده است. من به کدام سمت؟ او به کدام جهت؟ حاصل برآیند این دو تغییر چه می‌شود؟ هم‌جهت هستند؟ یکدیگر را تشدید می‌کنند؟ خلاف جهت یکدیگرند؟ همدیگر را خنثی می‌کنند؟ باید چه کار کرد که تغییر من در کنار تغییر او، تغییر ما را حاصل نشود؟ باید چه کار کرد که همه چیز همانطور که بود باقی بماند؟ یا یک قدم فراتر، همه چیز یک قدم، به اندازه‌ی یکسال، بهتر بشود؟

چیزی که در حقیقت رخ می‌دهد این است که من تغییر می‌کنم و سهم بزرگی از این تغییر را او سبب شده است. او عوض می‌شود و من بخش بزرگی از آن تغییر را باعث شده‌ام. این مساله باید چگونه باشد که تغییر من که او سبب و تغییر او که من باعثش شده‌ام همراستا و هم‌جهت یکدیگر شوند؟ دوست داشتن بی‌قید و شرط که احمقانه و مسخره و غیرکاربردی و غیرواقعی است، پس چگونه می‌توان هم تغییر کرد و هم قید‌ها و شرطها را بدون تغییر نگه داشت؟

در نهایت ولی آن اتفاقی که می‌افتد این است که آن کسی که دوستش داری تو را، مستقیم یا غیر مستقیم، تغییر می‌دهد، آن هم در خلاف جهت خودش، و بعد خودش آن تغییر را نمی‌پذیرد. یعنی خودش مسئولیت آن تغییری که بر خلاف جهت تغییر خودش بوجود آورده را به گردن نمی‌گیرد. یعنی تو را در پروسه‌ای قرار می‌دهد که مسیری خلاف جهت خودش را دنبال می‌کند که انتهای آن با یک تغییر همراه است و بعد پروسه‌ای که خودش بوجود آورده را فراموش می‌کند و تغییر تو را سر نیزه می‌زند. ویلیام سامرست موآم خیلی هم خوب گفته است، که باید تغییر کرد تا بتوان یک آدم تغییر کرده را دوست داشت. من اما خیلی بی سر و ته و بهم ریخته نوشتم، ولی سئوال اینجاست که آدمی که خودش سبب تغییر ما در خلاف جهت تغییر خودش شده است را چقدر می‌توان دوست داشت؟ اصلاً می‌توان همچنان دوست داشت یا نه؟

 

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: