سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

پیرمرد فرضی

پیرمرد را تصور کنید که غمگین افتاده است روی تخت بیمارستان. چندین لوله و سیم و کوفت و زهرمار به بدنش چسبیده و همه، حتی خودش، می‌دانند که دیگر امیدی به بلند شدنش نیست.

پیرزن را تصور کنید که نشسته روی صندلی کنار تخت پیرمرد و بافتنی می‌بافد: یک شال‌گردن آبی برای پیرمرد، برای زمستان سال آینده‌ی. که به خودش، که به پیرمرد، بفهماند که تو هیچ جا نمی‌روی و حالت خوب می‌‍شود و زمستان سال آینده شال‌گردن آبی را به دور گردنت می‌پیچی و با هم در حیاط می‌نشینیم و چای می‌نوشیم.

پیرمرد را تصور کنید که غمگین است. پیرمرد برای غمگین بودن دلایل زیادی دارد که یکی از پررنگ‌ترین آنها جدایی و فاصله‌ش با دو تا از بهترین دوستان قدیمی‌اش است. پیرزن را تصور کنید که این موضوع را می‌داند، که پیرمرد بارها با او در مورد دو دوست جدا افتاده صحبت کرده است، که  پیرمرد هر بار آه می‌کشد و زیر لب غر می‌زند و به دوستانی که مدتهاست از او سراغ نگرفته‌اند بد و بیراه می‌گوید.

پیرزن را تصور کنید که در یک لحظه، در حال بافتن شال‌گردن آبی، تصمیم می‌گیرد که به هر قیمتی این دو دوست جدا افتاده را به بالای تخت پیرمرد بیاورد. چندین تماس می‌گیرد، دو سه جا پیغام می‎گذارد، پیگیری می‌کند، هزینه می‌کند، چانه می‌زند، خواهش می‌کند، توضیح می‌دهد، معذرت می‎خواهد، تا در نهایت آن دو دوست را راضی می‌کند که به دیدن پیرمرد بیایند.

پیرمرد را تصور کنید که افتاده است روی تخت بیمارستان و به خواب رفته است. چشمانش را که باز می‎کند، دو دوست جدا افتاده را می‌بیند که در کنار تختش ایستاده‌اند. ذوق زده می‌شود! اول سعی می‌کند غرورش را حفظ کند و به روی خودش نیاورد، اما بعد به یاد لوله و سیم و کوفت و زهرماری که به بدنش چسبیده است می‌افتد و غرورش را به دنیای بعدی حواله می‌کند و مشغول گپ زدن با آنها می‌شود.

پیرمرد را تصور کنید که بعد از گذشت دو روز احساس می‌کند حالش بهتر است. پیرمرد دیگر غمگین نیست. دکترها می‌گویند چندان چیزی تغییر نکرده، اما پیرمرد برای زمستان سال آینده نقشه می‌کشد. که شال گردن آبی را به دور گردنش بپیچاند و در حیاط با پیرزن چای بنوشد و با دو دوستش برف بازی کند! پیرمرد را تصور کنید در دلش قدردان پیرزن و خوشحال از دیدن دو دوستش است.

پیرزن را تصور کنید که غمگین شده است. نه! پیرزن را تصور کنید که عصبانی شده است. پیرزن دیگر شال‌گردن آبی را نمی‌بافد و نصفه روی صندلی رهایش کرده است. تا پیرزن در نهایت به پیرمرد حرف دلش را می‌زند: احساس می‌کنم از کاری که برایت کرده‌ام خوشحال نشدی. پیرمرد در جواب می‌‎گوید: من از دیدن دوستانم تا حدی ذوق کرده‌ام که انگار هیچوقت مشکلی با آنها نداشته‌ام! پیرزن از کوره در می‌رود: دوستانت؟ این دو نفر؟ به اینها می‌گویی دوست؟ این من بودم که چندین تماس گرفتم، دو سه پیغام گذاشتم، پیگیری کردم، هزینه کردم، چانه زدم، خواهش کردم، توضیح دادم، معذرت خواستم، تا در نهایت این دو به اصطلاح دوست راضی شدند که به دیدنت بیایند. تو باید از کاری که برایت کرده‌ام خوشحال باشی، نه دیدن دوستانت! پیرمرد را تصور کنید که شرمنده شده است، پیرزن را در آغوش می‌کشد و او را می‌بوسد و عذرخواهی می‌کند که آنطور که لازم بوده قدردانی نکرده و از دستش در رفته و حواسش پرت شده و به ذهنش نرسیده است که احساسش را آنطور که واقعیت دارد، منتقل کند.

پیرزن را تصور کنید که اشکهایش را پاک می‌کند و روی صندلی می‌نشیند و دوباره مشغول بافتن شال‌گردن آبی می‌شود. پیرمرد را تصور کنید که در دلش قدردان پیرزن است و اما دیگر خوشحال نیست. پیرمرد دوباره غمگین است و پررنگ‌ترین دلیل غمگین بودنش دو دوست جدا افتاده‌ای‌ست که تصور کرده بود بخاطر او به ملاقاتش آمده‌اند و حالا می‌داند که علتش اصرارهای پیرزن بوده است.

پیرمرد را تصور کنید که همچنان غمگین افتاده است روی تخت بیمارستان. چندین لوله و سیم و کوفت و زهرمار به بدنش چسبیده و همه، حتی خودش، می‌دانند که دیگر امیدی به بلند شدنش نیست.

مدتی است که چیزهایی را لولو برده

انگار که زندگی کردن یادم رفته باشد. انگار که فراموش کرده باشم که چه چیزهایی را دوست داشته‌ام و چه چیزهایی را پیش از این برای خودم می‌خواسته‌ام. غرق شده‌ام در تواضع و احترام و ادب و مراعاتی که ریشه در باد دارد، که انگار مهم نیست یک زمانی چه چیزی را چه وقتی و در چه جایی و به چه صورتی دوست داشته‌ام.

هر بار باید آنقدر اشاره کنم، به زبان بیاورم، اخم بکنم، فریاد بزنم، که یک چیزی، یا جایی، یا کوفتی را دوست ندارم که تمام انرژی‌ام صرف جنگیدن مداوم برای رسیدن به حق تصمیم گیری برای خودم می‌شود. در نهایت و در اکثر مواقع همان تواضع و احترام و ادب و مراعات باعث می‌شود که در جنگ شکست بخورم و یک نفر دیگر به خودش اجازه بدهد برای من و ساعت و روز و هفته و تعطیلات و زندگی‌ام تصمیم بگیرد. با این حال، در همان معدود دفعاتی که در این نبرد نفس‌گیر و اعصاب برانداز پیروز شده‌ام، آنقدر خسته از جنگ بوده‌ام که بجای تصمیم گیری برای آن ساعتم، آن روزم، آن هفته‌ام، آن تعطیلاتم، بجای تصمیم گیری برای زندگی‌ام، لم داده‌ام و ولو شده‌ام و چرت زده‌ام و ذوق کرده‌ام که هی پسر! امروز جنگ را برده‎ای! استراحت کن تا جنگ بعدی!

خودخواه هستند، آدمهای هزار رنگ و هزار شکل، دزدهایی که تو را از خودت دزدیده‌اند. اجازه نمی‎دهند حرف بزنی، حرف هم بزنی نمی‌شنوند، بشنوند هم گوش نمی‌کنند، گوش هم بکنند اهمیت نمی‎دهند. نظر و خواسته‎‌ی خودشان که مخالف نظر و خواسته‎س تو است را ده‌ها بار، با ده‌ها جمله‎‌ی مختلف تکرار می‎کنند. عذاب وجدان را به جانت و مسئولیت را به گردنت می‌اندازند و تقصیر را کف دستت می‎گذارند و آنقدر ماهرانه رفتار می‎کنند که در اکثر مواقع تو نیز با آنها همراه می‌شوی! تو هم به کمکشان می‌آیی و حق تصمیم گیری را از خودت می‌گیری و دو دستی تقدیم‌شان می‎کنی. و در نهایت، صد بار که به خاطرشان یک کاری که دلت نمی‌خواسته را انجام می‎دهی، اما یک بار که مخالفت کنی، به هزار چیز متهم می‎شوی و هزار برچسب می‌خوری.

حالا دیگر مدتی‌ست که فهمیده‌ام، که وقتی از روی تواضع و احترام و ادب و مراعات کمی خم به کمر و افتادگی به شانه‌هایم می‌دهم، با الاغ اشتباه گرفته می‌شوم و انگار که می‌گویم بیایید سوارم بشوید. که آنوقت اگر بخواهم کمر صاف کنم، سوارکار اعتراض می‌کند و همه چیز بهم می‌ریزد. حالا دیگر به قصد جنگ آمده‌ام! با کمری صاف و شانه‌هایی استوار، آمده‌ام که فقط بجنگم! که نشان بدهم، از این پس هیچکس، نه تو، نه او، نه ایشان، نمی‌تواند برای حتی یک لحظه از زندگی من، بدون خواست خودم، تصمیم بگیرد و برنامه ریزی کند. من دیگر کارخانه‌ی برآورده کردن انتظارات ریز و درشت و احمقانه و مسخره نیستم. دوران رقصیدن من تمام شده، حالا نوبت شماست که به ساز من برقصید، نه برای یک ساعت، یک روز، یک هفته، یک تعطیلات، بلکه برای تمام زندگی.

بهار پنیرها را با خودش می‌برد

راهرو آنقدر بلند بود که انتهایش دیده نمی‌شد. دیوارها دو خط موازی عجیبی بودند که در دوردست به هم می‌رسند. دو طرف، ردیف و پشت سر هم، میزهایی را چیده بودند که پشت هر یک کسی ایستاده بود، که پشت هر کدام رنگ دیوار فرق می‌کرد. روی هر میز پر بود از اجناس رنگارنگ و خوراکی‌های گوناگون. مقابل هر میز چند نفر ایستاده بودند و با مسئول میز صحبت می‌کردند. من، در وسط راهرو، نگاه به نقطه‌ی برخورد دیوارهای موازی، آرام قدم می‌زدم و هر از گاهی به یکی از میزها نگاه می‌کردم و دوباره به روبرو خیره می‌شدم و به پیش می‌رفتم.

کمی جلوتر نگاهم ماند روی یک میز، که روی آن پر بود از پنیرهای رنگارنگ، که پشتش دختری آرام و ساکت ایستاده بود، که پشتش رنگ دیوار صورتی بود. کسی مقابل میز نبود. کسی با دختر حرف نمی‌زد. ایستادم و خیره شدم به پنیرهای خوشرنگ که چیده شده بودند درون ظرفهای کوچک سفالی. «می‌توانی امتحان کنی» این را دختر گفت. «از کدام؟» این را من پرسیدم. «از همه» این جواب دختر بود. «چقدر؟» این سئوال من بود. «فعلاً، هر چقدر که بخواهی» این پاسخ دختر بود.

تکه‌ای سبز رنگ برداشتم. مزه مزه کردم. چشمانم را بستم. مست شدم. «این پستوی سبز است، با عصاره‌ی ریحان و سیر. کسی که آن را درست کرده خوب می‌خندد. خندیدن را خوب بلد است. خندیدن برایش یک فعل نیست. خنده را رها می‌کند. انگار که خنده چکاوکی باشد که جایی در گلویش لانه کرده و او فقط دلیل کوچکی می‌خواهد تا پَرَش بدهد.»

تکه‌ای نارنجی رنگ برداشتم. ریز ریز جویدم. چشمانم را بستم. مست شدم. «این پراتو است، با طعمی کره‌ای و شبیه فندق. کسی که آن را درست کرده خوب به آغوش می‌کشد. بغل کردن را خوب بلد است. بغل کردن برایش یک فعل نیست. نوک پا می‌ایستد، دستانش را از هم باز می‌کند، یکی را به پشت می‌اندازد و دیگری را پشت سر می‌گذارد. انگار که برای خودش باشد. انگار که پناهش بدهد.»

تکه‌ای سفید رنگ برداشتم. گوشه گوشه گاز زدم. چشمانم را بستم. مست شدم. «این کممبر است، پرفایده‌ و پرخاصیت. کسی که آن را درست کرده خوب نگاه می‌کند. نگاه کردن را خوب بلد است. نگاه کردن برایش یک فعل نیست. با نگاهش می‌خندد، با نگاهش اخم می‌کند، با نگاهش غمگین می‌شود، با نگاهش می‌ترسد و با نگاهش می‌ترساند.»

تکه‌ای قرمز رنگ برداشتم. کم کم خوردم. چشمانم را بستم. مست شدم. «این پستوی قرمز است، با عصاره‌ی ریحان و لبو. کسی که آن را درست کرده خوب می‌فهمد. فهمیدن را خوب بلد است. فهمیدن برایش یک فعل نیست. نگاه را می‌فهمد، صدا را می‌فهمد، حس را می‌فهمد، این را می‌فهمد، آن را می‌فهمد و اگر چیزی را نفهمد، می‌فهمد که آن را نمی‌فهمد.»

تکه‌ای زرد رنگ برداشتم. آرام آرام امتحان کردم. چشمانم را بستم. مست شدم. «این گودا است، با عطر گردو و طعم خامه. کسی که آن را درست کرده خوب نفس می‌کشد. نفس کشیدن را خوب بلد است. نفس کشیدن برایش یک فعل نیست. بلند نفس می‎کشد، با شماره نفس می‌کشد، نفس که می‌کشد ضربان قلب با آن تنظیم می‌شود. هیجان زده که می‌شود، نفسش اوج می‌گیرد. نفسش گرم است و نفس به نفسش گره می‌خورد»

پارمزان، بلوچیز، موتزارلا، بوترکیزه، اسرم، مسدمر، رومانو، یکی یکی را مزه مزه کردم، ریز ریز جویدم، گوشه گوشه گاز زدم، کم کم خوردم و آرام آرام امتحان کردم. هر بار چشمانم را بستم و مست شدم و دختر دانه دانه‌شان برایم توضیح داد. «همه را می‌خواهم» این را من گفتم. «موجود نیست» این پاسخ او بود. «فقط کمی» این را من خواستم. «ممکن نیست» این جواب او بود. «باید چه کار کنم؟» من آرام گفتم. «فروشی نیست» او محکم گفت. دختر کوله‌ای برداشت که طرح بهار داشت، پنیرها را توی آن ریخت، روی کاغذ سیاهی با مداد سفید نوشت «تعطیل است»، روی دیوار صورتی پشت سرش چسباند و در امتداد راهرو، به سمت نقطه‌ی برخورد دیوارهای موازی رفت و محو شد.

من، از همان مسیری که آمده بودم، برگشتم و… از خواب بیدار شدم.

خودم می‌دانم، یا نمی‌خواهم بدانم

یک چیزهایی را نباید به زبان آورد. یعنی یک حرفهایی‌ست که تاثیرشان به شکل عجیبی می‌تواند آدم را با خودش ببرد و بیاندازد یک ناکجاآبادی که بیرون آمدن از آن حتی غیر ممکن باشد. یک حرفهایی شاید قرار باشد شوخی باشند، یا حتی نشان دادن دقت و توجه، اما نباید آنها را به زبان آورد. این را از من بپذیرید، لازم نیست مقابل کسی بنشینید و گزارش ریخت و شکل و شمایلش را تحویلش بدهید. آدمها خودشان می‌دانند چه شکلی هستند! خودشان بیشتر از هر کس دیگر حواسشان به خودشان است. اگر هم نمی‌دانند، لابد برای ندانستن‌شان دلیلی دارند. آدمها بهتر از هر کسی می‌دانند که چاق شده‌اند یا موهایشان ریخته یا شکسته شده‌اند یا هر چیز دیگر. لازم نیست به آنها یادآوری کنید که شما هم این تغییرات را می‌بینید. لازم نیست چیزی که می‌دانند یا ترجیح می‌دهند ندانند را از زبان شما هم بشنوند. شاید بنظرتان جمله‌ی «چقدر موهایت سفید شده» کاملاً طبیعی و عادی و دوستانه و مهربان باشد، اما شنیدن همین جمله ممکن است برای کسی هزاران فکر و خیال به همراه بیاورد. که شب برود جلوی آینه بایستد و موهای سفیدش را بشمارد و با خودش فکر کند که راست می‌گوید. بعد بنشیند و احساس کند که پیر شده، یا شکسته شده، یا حواسش به گذر زمان نبوده، یا حالا باید چه کاری بکند و چطور با این موضوع کنار بیاید و یا هر چیز دیگر. بعد دراز بکشد روی تخت و به سقف خیره شود و با خودش مدام مرور کند که این همه زمان گذشته و موهایش سفید شده و هیچ غلطی نکرده و هیچ جای دنیا را نگرفته و هر کاری که کرده یا اشتباه بوده و یا بی‌نتیجه و یا هر چیز دیگر. و بعد از جایش بلند شود و قیچی را بردارد و برود بایستد جلوی آینه و تلاش کند بدون اذیت کردن سیاه‌ها، سفیدها را حذف کند و بعد باز برود دراز بکشد و به سقف خیره شود و با خودش فکر کند که با این کارش چه کسی را دارد گول می‌زند و باز هزار فکر و خیال به سراغش بیاید و آنقدر اینور و آنور بشود که خوابش ببرد و یا هر چیز دیگر. که  صبح با سردرد بیدار شود و مسواک به دهان جلوی آینه خشکش بزند و حواسش برود به دیشب و خیره بشود به موهای سفیدی که شب قبل موفق به حذفشان نشده و یا هر چیز دیگر و ماجرا همینطور ادامه پیدا کند.

یک چیزهایی را نباید به کسی گفت. یک چیزهایی را نباید از کسی شنید.

رویایی که کابوس شد

همیشه می‌دانستم، که هیچ اعتباری به شب نیست. می‌دانستم که پشت این سکوت، کنار این آرامش، درون این خاموشی، زیر این تاریکی، یک مصیبتی پنهان شده است. می‌دانستم که شب قابل اعتماد نیست. فریبنده است. خطرناک است. به خواب که می‌روی، تو را می‌دزدد و جایی می‌برد که نباید، کاری می‌کند که نباید. شب یک طعمه است، یک سراب است. دام پهن می‌کند. تو را به درون خود می‌مکد و صبح که می‌شود تفاله‌ت را تحویل می‌دهد. می‌دانستم شب که می‌شود، شهر پر می‌شود از روح‌های سرگردانی که اجسادشان به خواب رفته‌اند. می‌دانستم که یک باد، یک نسیم، یک نفس حتی، کافی‌ست که روح‌ سرگردان‌ت را بلند کند و ببرد و بیاندازد یک جایی که نباید، یک کاری با آن بکند که نباید.

همیشه می‌دانستم، که هیچ اعتباری به شب نیست. اما در نهایت یک شب،  فریبش را خوردم. نمی‌دانم یک باد بود، یا یک نسیم، یا یک نفس حتی، که روح سرگردانم را بلند کرد و با خودش برد و انداخت یک جایی که نباید، وسط خواب یک نفر که نباید، و من آنجا کاری کردم که نباید. شب، من را به درون خود مکیده بود و تفاله‌ام را تحویل داده بود. این را آن موقع نفهمیدم! من که آنجا نبودم! تقصیر روح سرگردانم بود. لعنت به روح سرگردانی که سبک باشد! حواسش که نیست، جایی می‌رود که نباید، کاری می‌کند که نباید، نزدیک کسی می‌شود که نباید، در خواب کسی می‌افتد که نباید.

فکر می‌کردم شب که می‌شود، هر چه سبک‌تر باشی اعتبارت بیشتر می‌شود. نمی‌دانستم هر چه سبک‌تر باشی، صبح، تفاله‌ت چروکیده‌تر است. حالا دیگر روح سرگردانم را گره می‌زنم به تخت، چند قلوه سنگ در جیب‌هایش می‌گذارم، قلابش می‌کنم به جسد به خواب رفته‌ام، آنقدر سنگین‌ش می‌کنم که دیگر نه در خواب و نه در بیداری، جایی نرود که نباید، کاری نکند که نباید. حالا دیگر یک نفس، یک نسیم، یک باد، یک طوفان حتی، او را دیگر به جای اشتباهی نمی برد.

گناه آدم، آدم بودن است.

انگار نمی‌شود که بشود! انگار نمی‌تواند که بشود! انگار که یک چیزی باید یک جایی باشد که جای دیگری‌ست. انگار که هر چه فرمول را عوض می‌کنی، راه حل را می‌چرخانی، با هر معیاری مخرج مشترک می‌گیری، نتیجه همانی می‌شود که نباید بشود. انگار که تو آدمی باشی که به جز آدم بودن هیچ چیز دیگری نیستی! آدمی با هزار خطا و اشتباه و خودخواهی و تردید و نگرانی و ترس و آرزو و یاس و حسرت و هوس و فکر و احساس. آدمی که با هر خطا دلی را شکسته، با هر اشتباه اشکی را غلطانده، با هر خودخواهی روحی را رنجانده، با هر تردید چیزی را زیر سئوال برده، با هر نگرانی روحی را پریشان کرده، با هر ترس کسی را ترسانده، با هر آرزو آرزویی را بر باد داده، با هر یاس فردایی را ناامید کرده، با هر حسرت اندوه بر چهره‌ای نشانده، با هر هوس غروری را له کرده، با هر فکر احساسی را و با هر احساس فکری را نابود کرده. آدمی که خواسته برای خودش تصمیم بگیرد، اما تصمیمش دیگری را نیز گرفتار کرده است. آدمی که به هر سمتی که می‌رود یک پشیمانی، یک احساس گناه، یک درد، یک عذاب به جای می‌گذارد. آدمی که هر تصمیمی که بگیرد، فرقی نمی‌کند، اشکی و دل شکسته‌ای بر جای می‌گذارد. چه اشک و دل خودش باشد، چه دیگری… چه هر دو.

 

یک پست نامفهوم

من امروز یک چیزی را از دست دادم. یک چیزی را از دست دادم که البته برای من نبود. یک چیزی که قبلاً، پیش از این، خیلی وقت پیش، آن را از دست داده بودم. چیزی که حتی قبلاً، پیش از این، خیلی وقت پیش، هم برای من نبود. من امروز چیزی را برای دومین بار از دست داده‌ام که هیچوقت آن را نداشته‌ام. چیزی که نزدیک اما بی‌موقع بود، عمیق اما کوچک بود، قهرمان اما شکستنی بود. چیزی که طعم شاتوت داشت اما بوی انبه می‌داد. چیزی که هیچوقت برای من نبود، اما یک گوشه‌ای از دلم، یک کنجی از فکر و خیالم را برای همیشه با خود برد. چیزی که هیچوقت نداشتمش تبدیل به یک حسرت جاودانه شد.

پ.ن: این پست نامفهوم، پانصدمین پست این وبلاگ است.

جایی همین نزدیکی: آژانس

آژانس گرفته‌ام که برای یک جلسه‌ی نه چندان ضروری بروم پیش کارفرما. هنوز تا زمان شروع جلسه فرصت زیادی باقی مانده است. البته آن هم اهمیت ندارد، چون یک جلسه‌ی دو نفره اگر کمی هم با تاخیر شروع شود اتفاقی نمی‌افتد. همه این توضیحات یعنی اینکه به هیچ وجه عجله‌ ندارم و هیچ چیزی دیر نشده و همه چی طبق برنامه، حتی جلوتر از برنامه، در حال انجام است. آژانس هم در اختیار است. یعنی قرار است صبر کند تا کارم تمام شود و دوباره من را به شرکت خودمان بازگرداند. یعنی اینکه او هم نباید عجله‌ای داشته باشد و قرار است با توجه به ساعتی که در اختیار است پول دریافت کند. از همان ابتدا که می‌نشینم توی ماشین، سفر را با یکی دو تا ورود ممنوع و چند تا حرکت در لاین مخالف آغاز می‌کند. نه اینکه خطرناک رانندگی کند، نه!، اما با هر فرمان پیچاندن و گاز دادنش دو سه تایی قانون را زیر پا می‌گذارد. کمربندش را نبسته، روی خطها رانندگی می‌کند، سبقت غیر مجاز می‌گیرد، مدام لاین عوض می‌کند، جلوی بقیه می‌پیچد، پشت سر همه بوق می‌زند، به منتهی الیه سمت راست اتوبان می‌رود و به خروجی که می‌رسد فرمان را می‌چرخاند سمت چپ و راه همه را می‌بندد و به زور برای خودش جا باز می‌کند، و خلاصه هر کار خلاقانه‌ی دیگری که ممکن است چند ثانیه او را جلو بیاندازد انجام می‌دهد تا من را، بدون اینکه خودم دلیلش را بدانم، زودتر به مقصد برساند! نکته‌ی جالب ماجرا اینجاست که از همان ابتدا تا زمانی که از ماشین پیاده شوم، دارد از فرهنگ بد مردم ایران، مخصوصاً از رانندگی‌شان گله می‌کند! بیست دقیقه زود می‌رسم. اگر حرکات فضایی از خودش نشان نمی‌داد، باز هم فکر کنم یک ربع زود می‌رسیدم. اصلاً زود راه افتاده بودم که نگران ترافیک نباشم. یعنی فکر کنم تمام ژانگولر بازی‌اش در نهایت پنج دقیقه ما را جلو انداخته باشد. حتماً می‌دانید، همانطور که دیرتر از موعد مقرر رسیدن به یک جلسه روی خوشی ندارد، زودتر رسیدن هم همین حکایت را دارد. در فضای بیرون ساختمان کارفرما مشغول قدم زدن می‌شوم تا وقت اضافی را بکشم.

جلسه برگزار نمی‌شود. یعنی می‌شود، اما نمی‌شود! یعنی قرار بوده در مورد صورتحسابهایی که دو ماه پیش ارائه کرده‌ایم تا پول کارهایی که یک سال پیش انجام داده‌ایم را بگیریم، صحبت شود. اما صورتحسابها گم شده است! یعنی یک سری کارهای مسخره باید دوباره از اول انجام شوند. دست از پا درازتر برمی‌گردم و دوباره سوار آژانس می‌شوم. در راه بازگشت حرفی نمی‌زنم، راننده هم چیزی نمی‌گوید. در جایی از مسیر می‌اندازد روی لاین اضطراری سمت راست اتوبان، با حالتی که به هیچ وجه دوستانه نیست به او می‌گویم که هیچ عجله‌ای برای زودتر رسیدن ندارم و حتی ترجیح می‌دهم دیرتر به مقصد برسم. حالا دیگر تمام تلاشش را می‌کند که تا رسیدن به شرکت مثل آدم رانندگی کند. می‌فهمم دارد تلاش می‌کند، چون چند جایی معلوم است که دلش می‌خواهد خلاف کند و جلوی خودش را می‌گیرد. هنگام پیاده شدن اسمش را می‌پرسم. وقتی به شرکت برمی‌گردم اسم راننده را به خانم منشی می‌دهم و می‌گویم که از دفعه‌ی بعد برای من که ماشین گرفت، تاکید کند که این راننده نباشد.

صدهزارمین

اگر من را بشناسید، که مسلماً این طور نیست، می‌دانید که یکی از بزرگترین علاقه‌مندی‌های من که البته بیشتر به یک بیماری شبیه است، ثبت کردن و آمار گرفتن از چیزهایی‌ست که برایم اهمیت ویژه‌ای دارند. می‌توانم به شما بگویم که ده سال پیش، در ماه یازدهم سال، چند فیلم ترسناک دیده‌ام. یا بگویم که پنج سال پیش چند بار به سینما رفته‌ام. یا دو سال پیش، تابستان، چند تومان برای رفتن به رستوران هزینه کرده‌ام. یا کتاب «چگونه با آمار دروغ بگوییم» را در چه روز و چه ساعتی خریده‌ام. علاقه به همچین موضوعی باعث شده که از ابزارهای گوناگونی برای ردگیری و پیگیری همه چیز استفاده کنم، که یکی از مهمترین و دوست داشتنی‌ترین آنها سایت فوق‌العاده‌ی «لست اف ام» است.

این سایت به شما کمک می‌کند که آمار تک تک آهنگهایی که گوش می‌کنید، از همه نظر، را داشته باشید. موضوع الان معرفی این سایت نیست. ماجرا از این قرار است که دیشب، بعد از گذشت دوهزار و نهصد و یازده روز (دوازده روز کمتر از هشت سال) از عضویت من در این سایت، تعداد دفعات گوش دادنم به ترکهای موسیقی به صدهزار رسید، یعنی بطور متوسط سی و چهار آهنگ در روز. هرچند تعداد متوسط آهنگهای روزانه‌ام کمی بیشتر از این است، اما این آن چیزی‌ست که ثبت شده و من هم برای ثبت شده‌ها احترام ویژه‌ای قائل هستم.

صدهزارمین آهنگی که گوش کرده‌ام، «پایین – قسمت اول» نام دارد، از آلبومی با عنوان «روزهایی که متوجه‌شان نشدی»، از یک گروه پست راک دو نفره‌ی ناشناس فنلاندی به اسم «راندوو پارک». آیتیونز می‌گوید که این آهنگ را تا به امروز چهل و هفت بار گوش کرده‌ام، اما لست اف ام فقط سی و نه بار آن را ثبت کرده است. آهنگی کمتر از سه دقیقه، بسیار ساده، اما عجیب و خارق العاده. انگار که پیانوی به کار رفته در آن دارد صحبت می‌کند، انگار که می‌خواهد ماجرایی را برایتان زمزمه کند، انگار که حرف دارد، حرف می‌زند، چیزی را به شما می‌گوید که درباره‌ی شما نیست، اما شما را محرم اسرارش می‌داند. قضیه آنجا روشن می‌شود که صدهزار و یکمین آهنگم «پایین – قسمت دوم» است. اینجا پیانو دوباره حرفهایش را تکرار می‌کند. همان حرفها را می‌زند، اما آشکار است که مخاطبش شما نیستید. چیزهای جدیدی می‌گوید، اما اساس حرفش همان است که پیش از این شنیده‌اید. به ناگهان گیتار وارد می‌شود پاسخش را می‌دهد! این یک درگیری عاشقانه، ساده، بدون پیچیدگی، بین پیانو و گیتار است که شما ناخوداگاه در میان آن قرار گرفته‌اید. انگار که پیانو در آهنگ اول از شما خواسته باشد که هنگام صحبت کردنش با گیتار تنهایش نگذارید.

تمام اینها بهانه شد که به شما یک آهنگ، نه، دو آهنگ معرفی کنم. صدهزارمین و صدهزار و یکمین آهنگی که شنیده‌ام. برای شما هم گذاشتمشان توی ساندکلاد (اینجا). بشنوید و لذت ببرید.

خاله اَشی

خاله‌ام، خاله اَشی (بر وزن «علی»)، از دنیا رفت. پیرزنی عزیز، دوست داشتنی، مهربان و با محبتی که یک جایی گوشه‌ی دلم جا خوش کرده و هر چند سال‌ها بود که دور بود، اما اسمش که می‌آمد همان گوشه‌ی دلم قلقلکی می‌خورد و برایش لبخندی از سر دوست داشتن می‌زد و بوسه‌ای از سر عشق می‌فرستاد. خاله اَشی از دنیا رفت، هر چند که این اواخر چندان در این دنیا نبود. در هفت هشت ماه اخیر، سه سکته‌ی مغزی، با فواصل چند هفته‌ای، حسابی زخمی‌اش کرده بود تا در نهایت چند شب پیش یک سکته‌ی قلبی او را برای همیشه خاموش کرد.

وقتی که بچه بودم، دقیقاً نمی‌دانستم که چرا به خاله اَشی می‌گویم خاله اَشی. نه خاله بودنش برایم مشخص بود و نه می‌توانستم درک کنم که اسمش «اَشی» باشد. خاله بودنش از آن رو برایم مبهم بود که خاله اَشی چهار دختر داشت، همسن و سال مادرم، و من به آنها هم خاله می‌گفتم. نمی‌توانستم بفهمم که چطور هم یک نفر و هم بچه‌هایش می‌توانند خاله‎‌ی آدم باشند. هیچوقت هم بچه‌ای نبودم که سئوال بپرسم و دوست داشتم برای هر چیزی خودم جوابی پیدا کنم که در اکثر مواقع خنده‌دار و مسخره از آب در می‌آمد (اینجا را بخوانید). چندین بار در همان سالهای کودکی به درک صحیح خود از واژه‌ی «خاله» شک کرده بودم. نمی‌شود که خاله‌ی آدم همسن مادربزرگش باشد! اصلاً اگر این چهار خانم خاله‌های من هستند چرا مادرشان مادربزرگ من نیست و چرا مادربزرگ من یک نفر دیگر است؟. نوجوان بودم که فهمیدم خاله اَشی واقعاً خاله‌ی من است، اما از همسر قبلی پدربزرگم، و دخترهایش دخترخاله‌هایم هستند و بخاطر نزدیکی سن‌شان به مادرم آنها را خاله صدا می‌کنم. این یعنی نصف آنهایی که تا آن روز فکر می‌کردم دخترخاله‌ها و پسرخاله‌هایم هستند، در حقیقت نوه‌های خاله‌ام، نوه‌های خاله اَشی، بودند و من پسرخاله‌ی مادرهایشان به حساب می‌آمدم. کشف دیگرم هم این بود که اسم خاله‌ام «اشرف» است. داستانش را بعد از این همه سال درست یادم نیست، اما فکر کنم که خیلی سال پیش یکی از بچه‌های فامیل زبانش نمی‌چرخیده و او را «اَشی» صدا می‌کرده. این مساله به بچه‌های دیگر و بعد بزرگترها منتقل شده و از یک زمان به بعد، قبل از آنکه من به دنیا بیایم، همه او را «اَشی» صدا می‌کرده‌اند.

آخرین باری که خاله اَشی را دیدم خیلی سال پیش بود. هر چند سال یک بار برای مدت کوتاهی به ایران می‌آمد و بعد دوباره پیش یکی از خاله‌هایم، در حقیقت دخترخاله‌هایم، به خارج از کشور می‌رفت. وقتی که اولین سکته مغزی به او حمله کرد، رنجور و نیمه جان روی تخت بیمارستان افتاد، بدون تکلم، با چشمانی که انگار به دنبال چیزی می‌گردند، با بدنی آب شده، با اشکهایی که معلوم نبود بخاطر درد است یا ناتوانی. اینها را من ندیدم. اینها را مادرم برایم تعریف کرد. من حتی یک بار هم به دیدنش نرفتم، در تمام مدت این چند ماه، حتی یک بار. نمی‌خواستم، نمی‌توانستم او را در این حالت ببینم. نمی‌خواستم تصویری که از او در ذهنم، از سالهای دور، ثبت شده بود خراب شود. نمی‌خواستم آن لبخند و آن شوخی‌های همیشگی‌اش، آن صدای خش‌دار جذاب و آن نگاه نافذ از پشت عینکش، آن مهربانی و قربان صدقه‌های خاله‌وار و خاله‌گونه‌اش را با آن چهره‌ی بیمار، با تصویر روی تخت افتاده، با آرام آرام جان دادنش، عوض کنم. مادرم در تمام این ماه‌ها، بدون استثنا، هفته‌ای سه چهار بار به دیدنش می‌رفت، و من هر بار از او می‌پرسیدم: خاله اَشی چطور بود؟ و او جواب می‌داد: فرقی نکرده است.

خاله اَشی وصیت کرده بود برایش هیچ مراسمی نگیرند. گفته بود به هیچ کسی رفتنش را نگویند. گفته بود این سالها آنقدر نبوده‌ام که در مراسم هیچکسی نتوانسته‌ام حاضر شوم، پس مردم را از سر تعارف و اجبار به مراسمم نکشانید. پشیمان نیستم که در این چند ماه به دیدنش نرفته‌ام. او برای من همچنان با آن لبخند و شوخی‌های همیشگی، با آن صدای خش‌دار جذاب و نگاه ناقد از پشت عینک، با آن مهربانی و قربانه صدقه‌های خاله‌وار و خاله‌گونه باقی مانده است. خاله اشی را دیروز به خاک سپردیم. ده پانزده نفر بیشتر نبودیم، اما همه عاشقش بودیم، بدون تعارف، بدون اجبار. روحش شاد، روحش شاد، روحت شاد خاله اَشی.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: