سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: اکتبر 2011

سالهای خیال، سالهای تخیل

«من عاشق دنیای کودکانه ام ، چون پر است از راز و رمز. وقتی که بچه هستی، چیزی به نام یک درخت ساده برایت معنا ندارد. آن را از فاصلهء دور ریز و کوچک می بینی، اما وقتی نزدیکش شدی، رشد کرده و بزرگ شده است. وقتی که بچه هستی قوانین را درک نمی کنی، ما فکر می کنیم بزرگ که می شویم قوانین را می می فهمیم، اما در حقیقت ما خطی به روی تمام ابتکار و تخیل خود می کشیم.»

دیوید لینچ

.

Advertisements

آخرین باری که خواستی اما نتونستی کی بود؟

–  آخرین باری که خواستی اما نتونستی کی بود؟
+  وقتی که رفت… خواستم نگهش دارم، اما نتونستم.
–  آخرین باری که می تونستی اما نخواستی کی بود؟
+  وقتی که رفت… می تونستم باهاش برم، اما نخواستم.

قصهء رفیق و خنجر

يكي بود، يكي نبود. زير آسمون سبز، روي دشت سرخابي، لب درياي كبود، سايه اي بود. سايه اي كه سايه نداشت، ستوني كه پايه نداشت. سایهء ما خوشگل بودش، عزیز بود و تو دل بودش. برق می زدش مثل عقیق، اسمش چی بود؟ آهان! «رفیق»

میدونی دارم کیو میگم؟ اون که مثه داداشته، بودن باهاش یه عادته. اونکه از پشت خنجر میزنه، توی بازی جر میزنه، به زندگیت «تِر» میزنه، نشسته همش زر میزنه.  آخ چي بگم در موردش؟ چيزي كه بر نخوره بهش! تو رو چندر غاز میفروشه، صبح تا شب تو رو میدوشه، تا وقتی هم که جون داره، براي زجرت ميكوشه.‌ اون تورو خيلي دوست داره، تا وقتي كه داشته باشي، خدا نياره روزي كه احياناً محتاجش باشي.

يه چيزي همش تو دستشه، بدتر از اون نگاهشه. يه خنجر تيز و باريك، تو يه شب سرد و تاريك، اين دوست ما خوشگل و شيك، با دروني پر از فساد، با ده تا فحش و صد تا داد، زندگیتو میده به باد، تا اينو حك كني تو ياد، اون رفیقی كه دل ميداد، همون كه ميگفت نوكرم، همون كه ميخوند چاكرم، همون كه گفت كوچيكتم، ناف روی شيكمتم، واسه تو يار نميشه، اين چيزا پايدار نميشه. وقتي همين جناب يار، تورو يهو زدت كنار، دشمنياش قطار قطار، ميشن تو قلبت موندگار، وقتي طرف شدش سوار به پشت تو تا داري جون، عزيز خوب و مهربون، قدر تنهایي بدون، قدر تنهايي بدون، قدر تنهايي بدون.

(اردیبهشت 1378)

آخ قلبم، ول کن منو

سیزده سال پیش اولین داستانم را نوشتم. یک قصهء آبدوخیاری و آبگوشتی و عاشقانه که به شکل خنده داری با استقبال خوانندگان مواجه شد. داستان در مورد پسر جوانی بود که ناراحتی قلبی داشت و هر بار که احساساتش فوران می کرد، کار دستش می داد و دراز به دراز رو به قبله می شد. روابط و ماجراهای داستان مسخره تر از آن چیزی ست که بخواهم اینجا دوباره تعریفش کنم. نکته ای که وجود داشت این بود که داستان به شکل احمقانه ای از زندگی مسخره و مضحک ِ سیزده سالگی من سرچشمه گرفته بود! من چند ماجرا را با هم ترکیب کرده بودم، سن و سال کاراکترها را بالا و سطح توقع خواننده را پایین کشیده و چیزی نوشته بودم که اگر هر کسی امروز آن را به من نسبت دهد به کل نوشتنش را منکر می شوم. البته این را هم در ابتدای داستان عنوان کرده بودم که این داستان بر گرفته از زندگی واقعی نویسنده است، منتها این را نگفته بودم که بعنوان چاشنی به قهرمان داستان هدیه ای تخیلی به نام «ناراحتی قلبی» بخشیده ام.

دو سالی از نوشتن داستان گذشته بود که با دختری آشنا شدم. او از طرفداران سنگین نوشته هایم بود و از بد روزگار آن داستان را هم خوانده و حسابی دوستش داشت. بدبختی از آن زمان شروع شد که من فراموش کرده بودم به او بگویم آن داستان آنقدرها هم حقیقی نیست و من ناراحتی قلبی ندارم! از سیگار کشیدن تا قدم زدن، از کوه رفتن تا شنا کردن، از حرص خوردن تا بیدار ماندن، از اینوری بودن تا آنوری شدن، همه و همه را با چنان دقت و شدتی کنترل می کرد که مبادا من یک زمانی بمیرم و او تنها و بی دوست پسر شود. شرایط و جمع اطرافیان و فضایی که بوجود آمده بود آنقدر روی ناراحتی قلبی ام مانور می داد که نه از ترس آبروریزی جرات این را داشتم اعتراف کنم که آنجای داستان واقعی نبوده و اگر هم درب و داغان باشم، فعلاً قلبم سالم است و نه می توانستم بگویم یکهویی حالم خوب شده و پیشنهاد بانجی جامپینگ بدهم.

دروغ چرا، بعضی مواقع این توجه آنقدری مزه می داد که هوس می کردم خودم را به «ای وای! بیگیر منو» بزنم، دستم را روی قلبم بگذارم و بنشینم روی زمین و ناله سر دهم و کولی بازی در بیاورم (البته بخاطر اینکه چپ دستم گاهی اوقات گند می زدم و دست چپم را می گذاشتم سمت راست سینه ام) حتی از این موقعیتی که به دست آمده بود برای پیچاندن درس پرفایدهء تربیت بدنی هم استفاده کردم و امتحانش را کتبی دادم. خلاصه این قضیه یک طور بامزه ای جوی را بوجود آورده بود که در بیشتر مواقع آزاردهنده و در بعضی حالات لذت بخش بود.

از آن زمان هیچ کسی در زندگی من نمانده و آدمهایی که حالا هستند از آن ماجراها بی خبرند. یک زمان هایی هوس می کنم باز خودم را بزنم به مریضی و توجه دیگران را به هر قیمتی که شده بخرم، اما از آنجایی که یک بار نتیجه اش را دیده ام این فکر در حد همان فکر باقی می ماند. اگر انتظار دارد آخر این نوشته نتیجه گیری داشته باشد این را بپذیرید: سلامتی خوب است!

در حد چند گاز با شکلات

رنگ جعبه شکلات آبی ست و روی آن، پایین سمت چپ، ریز نوشته شده «شیر ِ عشق، شکلات عشق. این طعم شگفت انگیز در دهانتان آب و در قلبتان ذوب خواهد شد».  جعبه را که باز می کنی بوی شکلات هجوم می آورد به صورتت، وارد می شود و می چسبد به ریه ات و خودش را می رساند به آن انتهایی که مدتهاست از آن بی خبری. دو طبقه شکلات، هر کدام در شکل و اندازهء خاص خود دراز کشیده اند، ساکت و بی حرکت. هر کدام برای خودشان دنیایی دارند، عنوانی و مزه ای.

«رویای نارگیلی» مکعب مستطیلی ست که چند برآمدگی نامنظم دارد. درونش پر است از تکه های نارگیل، پوشیده شده با لایه ای از شکلات. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. طعم بوسه های گس لبهای دختری را می دهد که چند تار موی مجعدش آمده اند و خود را میان جدال لبها انداخته اند. شکلات را می بلعی، انگار دختر سعی می کند با دستانش موها را پس بزند، نمی تواند، می خندد، دندانش به دندانت می خورد، لبهایش را گاز می گیرد، لبهایت را گاز می گیرد. تو با یک گاز از تکه ای شکلات گاز زده می شوی.

«تکه ای از کروکوآنت» مکعبی ست که سه خط موازی روی آن نقش بسته است. دانه های ریز کروکوآنت پخش شده اند در میان شکلات. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. روی گردنت حرارت انگشت هایی را حس می کنی که آرام می چرخند، می رقصند، بازی می کنند. نمی دانی بالا می روند یا پایین، فقط می چرخند، می رقصند، بازی می کنند. شکلات را می بلعی، انگار انگشت ها از هم باز می شوند، پخش می شوند، دو دست می شوند، روی بدنت بالا و پایین می روند، تو لمس می شوی، تو با یک گاز از تکه ای شکلات لمس می شوی.

«کارامل ملایم» متشخص، گرد و چاق، شنل قرمز رنگی به تن کرده است. شنلش را که باز می کنی، تکه شکلاتی برهنه می شود که در درونش کارامل دارد. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. کارامل مایع آرام پس می دهد روی زبانت، می لغزد و پایین می رود. خود را در بستر می یابی، سابیده می شود اندامی روی اندامت، نجوا می شود اصوات نامفهومی در گوش هایت. چیزی زیر پوستت حرکت می کند، گرم است، داغ است، سوزان است، عقب و جلو می روی، عقب و جلو می شوی، رعشه بر تو ست و تو بر لرزه ای. شکلات را می بلعی، انگار عرق از زوایای بدنت جمع می شوند و به مرکز می آیند، انگار خیس شده ای، انگار خیسَش کرده ای، تو با عطرش جمع و با طعمش پخش می شوی. تو با یک گاز از تکه ای شکلات ارضا می شوی.

جعبهء آبی رنگ 13 نوع شکلات دارد که من تا این لحظه فقط افتخار آشنایی با رویای نارگیلی، تکه ای از کروکوآنت و کارامل ملایم را داشته ام.

بعدنوشت1:
«مخمل ِ توت فرنگی» گِرد و خال خالی ست. درونش مخمل صورتی رنگ توت فرنگی و بیرون لایه ای از شکلات است. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. شیرین است. چهرهء گل انداختهء دختری می آید پیش رویت که دامن سفید با گلهای صورتی پوشیده، لاک صورتی زده، ناخنهایش را به دندان گرفته و با شرم به زمین خیره شده است. شکلات را می بلعی، تازه طعم ِ گس می دود زیر دندانهایت. انگار دختر خنده ای می کند و پشت به تو می دود به انتهای راهرو و در یکی از اتاقها گم می شود. تو با یک گاز از تکه ای شکلات حسابی حسرت می خوری.

«آجیل فندقی» چاق و خسته است. در دل دانه های ریز فندق دارد و در بیرون، روی لایهء شکلاتی اش، کمی پودر قهوه پاشیده اند. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. دختری را کنارت می یابی که سرش را گذاشته روی شانه ات، صورتش را فرو کرده لای گردنت، چشمانش را بسته و آرام به خواب رفته است. شکلات را می بلعی، انگار نفس را می دهد تو که می لرزی و نفس را می دهد بیرون که می سوزی. انگار تکه ای از گردنت، آنجا که مماس شده به صورتش، به بینی اش، به لبهایش، زیر حرارت بازدمش می سوزد. تو با یک گاز از تکه ای شکلات می سوزی و داغ می شوی.

جعبهء آبی رنگ 13 نوع شکلات دارد که من تا این لحظه فقط افتخار آشنایی با رویای نارگیلی، تکه ای از کروکوآنت، کارامل ملایم، مخمل توت فرنگی و آجیل فندقی را داشته ام.

بعدنوشت2:
«میل به پرتغال» لای زر ورق طلایی رنگ پیچده شده. درونش خمیر نارنجی رنگ پرتغال است که دورش را با شکلات پوشانده اند. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. کمی ترش است، صورتت جمع می شود، طعم شکلات گم می شود، همه چیز پرتغال است. احساس می کنی به قصد بوسیدن دختری رفته ای که آرام و برهنه تکیه داده به دیواری در کنج اتاق تاریکی که نور چراغ خیابان بر روی دیوار مقابلش تابیده، و هنوز لبهایتان آشنا نشده اند که تلفن زنگ می زند، آنهم تلفنی که نمی شود جوابش را نداد. شکلات را می بلعی، انگار می خواهی طرف را دست به سر کنی و برگردی سراغ چیزی که هنوز شروع نشده متوقف شده بود. تلفن را قطع می کنی و بر می گردی. اثری از دختر نیست، نور چراغ خیابان تمام اتاق را روشن کرده است. تو با یک گاز از تکه ای شکلات فقط ناکام می مانی.

«شیرینی بادامی» شبیه یک قطره اشک است، مخروطی شکل که روی آن سه خط موازی کشیده شده. درونش خرده های بادام را چپانده اند و بیرونش شکلات اندود شده است. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. شکلات و بادام به هم نمی آیند! احساس می کنی در راهروهای دادگاه دست دختری را گرفته ای می دوی و دنبال جایی می گردی که برگه ای را امضا کنی و از شرش راحت شوی. شکلات را می بلعی، انگار اتاقی را پیدا کرده ای، که اتاق خالی ست و فقط میزی آنجاست، که میز خالی ست و فقط برگه ای آنجاست، که برگه خالی ست و فقط خودکاری آنجاست. دست دختر را می کشی و می روی توی اتاق و درب را می بندی، و تو نفس عمیقی می کشی و برگه را امضا می کنی، و او نفس عمیقی می کشد و برگه را امضا می کند. تو با یک گاز از تکه ای شکلات عدم تفاهم را تجربه می کنی.

جعبهء آبی رنگ 13 نوع شکلات دارد که من تا این لحظه فقط افتخار آشنایی با رویای نارگیلی، تکه ای از کروکوآنت، کارامل ملایم، مخمل توت فرنگی، آجیل فندقی، میل به پرتغال و شیرینی بادامی را داشته ام.

بعدنوشت3:
«کارامل ییلاق» در مرکز کارامل و کره دارد. درونش سفت و محکم و روی آن را لایه ای از شکلات گرفته است. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. به دندانهایت می چسبد، سعی می کنی با زبان جدایش کنی. زبانت به بازی در می آید، حس می کنی زبانی در دهانت می چرخد و زبانت به بازی در می آید. زبان در دهانت می چرخد، زبانهایتان در دهانت می چرخند. کارامل را پس می زنی و به پیش می کشی، زبانش را پس می زنی و نیش می کشی. شکلات را می بلعی، طعم کره مدهوشت می کند، انگار تازه تفاوت طعم بزاق دو دهان را فهمیده ای . تو با یک گاز از تکه ای شکلات طعم دیگری از دیگری را خواهی چشید.

«قارچ شکلاتی» گرد و چاق است. درون و بیرونش یکی ست. شکلاتی ست که در میان شکلات پیچیده شده. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. می پیچد، می چرخد، می رقصد و تمام وجودت را فرا می گیرد. در دلت آشوبی به پا می کند، در سرت طوفانی در می گیرد، در نگاهت موج می اندازد، در گلویت سرود می خواند. شکلات را می بلعی، طعم تلخ شکلات درونی با شیرینی شکلات بیرونی ترکیب می شود، انگار مستقیم می رود سراغ قلبت. تو از درون متبلور می شوی، تو از درون روشن می شوی. تو با یک گاز از تکه ای شکلات عشق را تجربه می کنی.

جعبهء آبی رنگ 13 نوع شکلات دارد که من تا این لحظه فقط افتخار آشنایی با رویای نارگیلی، تکه ای از کروکوآنت، کارامل ملایم، مخمل توت فرنگی، آجیل فندقی، میل به پرتغال، شیرینی بادامی، کارامل ییلاق و قارچ شکلاتی را داشته ام.

بعدنوشت4:
«شکلات خامه ای» در میانش چیزی شبیه خامه، با طعمی شبیه خامه دارد. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. پایین نمی رود، بالا می رود! می رود و خودش را می رساند به مغزت، می چسبد به فکر و خیالت، به تارهای عصبی ات، داغشان می کند، فرو می روی در فکر، در طعم، در خامه! شکلات را می بلعی، انگار چنگ می زند به تارهای عصبی ات. انگار اعصابت گیتار می شود در دستان شکلات خامه ای و درونت را موسیقی فرا می گیرد. در درون شاد می شوی، در درون می رقصی. تو با یک گاز از تکه ای شکلات به رقص در می آیی.

«تافی مخصوص قارچی» مخلوطی ست از کارامل و شکلات تلخ که در میان شکلات شیری پوشانده شده. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. آشناست! مزه اش کرده ای، کدام یکی بود؟ کارامل ملایم یا قارچ شکلاتی؟ شکلات را می بلعی. انگار گذشته برهنه می آید پیش چشمانت خودنمایی می کند، انگار از دیروز پلی زده اند به امروز، انگار سوراخی افتاده به جان دیروز و خاطره از آن نشست می کند به امروز. تو با یک گاز از تکه ای شکلات تکرار می شوی.

جعبهء آبی رنگ 13 نوع شکلات دارد که من تا این لحظه فقط افتخار آشنایی با رویای نارگیلی، تکه ای از کروکوآنت، کارامل ملایم، مخمل توت فرنگی، آجیل فندقی، میل به پرتغال، شیرینی بادامی، کارامل ییلاق، قارچ شکلاتی، شکلات خامه ای و تافی مخصوص قارچی را داشته ام.

بعدنوشت5:
«ترکیش دلایت» شکلاتی ست که با ژلاتین و اسانس گل رز پُر شده است. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. چشمانت را باز می کنی و به باقیمانده شکلات خیره می شوی و در دلت می گویی: این چه کوفتی ست که چپانده اند این وسط؟!؟ شکلات را می بلعی و از شر آن راحت می شوی! تو با یک گاز از تکه ای شکلات پشیمان می شوی.

«شیرینی قهوه» عطر و بوی قهوه را از همان دور حس می کنی که در میان شکلات خوابیده است. چشمانت را می بندی و گازش می زنی. طعم تلخش از لای دندانهایت می دود روی زبان و سُر می خورد و خود را می رساند به مزهء 12 شکلاتی که پشت سر گذاشته ای. تک تک را می کِشد بیرون و سوارشان می کند روی طعم قهوه و تجربه شان را برایت تکرار می کند. شکلات را می بلعی، گاز زده می شوی، لمس می شوی، ارضا می شوی، حسرت می خوری، داغ می شوی، ناکام می مانی، تفاهم و طعم متفاوتی را تجربه می کنی، عاشق می شوی، به رقص در می آیی، تکرار می شوی و در آخر پشیمان می شوی. تو با یک گاز از تکه ای شکلات از نو آغاز و دوباره کهنه می شوی.

جعبهء آبی رنگ 13 نوع شکلات داشت.

دسته سازی 23

شوخی ها دو دسته اند:

1.  آنهایی که مخاطب متوجه منظورتان می شود و می فهمد که با یک شوخی طرف است.
2.  آنهایی که مخاطب متوجه منظورتان نمی شود و نمی فهمد که با یک شوخی طرف است.

دستهء دوم در اکثر مواقع نوعی جهش یافته از پدیده ای به نام «تـوهـیـن» است که به شیوه ای ناجوانمردانه شخص را مورد حمله قرار داده. اگر عکس العمل طرف در مقابل شوخی شما با آن چیزی که انتظارش را داشته اید خیلی فرق داشت، حواستان باشد که از نوع دوم استفاده کرده اید. سریعاً صحنه را ترک کرده و متواری شوید.

قصهء دیوار و کفتر

يكي بود، يكي نبود. روي اين گنبد دوار بلند خدايي بود، زير اين چرخ بزرگ رنگارنگ هيشكي نبود. يه دشتي بود گل باقالي. آبش تميز، هواش عالي. کنار این دشت بزرگ، دیواری بود خیلی سترگ. این دیواره کاگلی بود، درون قلبش خالی بود. نه عشقی بود نه معشوقی، نه قفلی بود نه صندوقی. از آدمای رهگذر، که گهگاهی میرن ددر، شنیده بود عشق چی چیه، عاشق و معشوق کی کیه. اما خودش ندیده بود، زمزمشو نشنیده بود.

تا یه روز خوش هوا، از آسمون اومد صدا. کفتری بود تو آسمون، تپل مپل و مهربون. اومد نشست روی دیوار، بق بقو کرد هوار هوار. دیوار ما یه طوری شد، مثل پلو تو دوری شد! از خود بی خود شده بود، فکر کنم عاشق شده بود. وقتی که ماشین بوق میخواد، عاشقی معشوق نمیخواد؟ این کفتر قصهء ما، از رو زمین چوب برد بالا. گذاشتشون روی دیوار، لونه ای کرد فوری سوار. دیوار ما خل شده بود، از بیخ و بن شُل شده بود. عشق ِ کفتر ِ توی دلش، یه لحظه هم نکرد ولش. می خواست به دل تیغ بزنه، یا اگه شد جیغ بزنه: اونایی که عاشق میشین، شماها چیکارش می کنین، اصلاً مَهارِش می کنین؟

چند روزی از اون روز گذشت، کفتره کرد هوای دشت. با خودش گفت که بپرم، لونه رو چجوری ببرم؟ فکر کرد اگه لونه باشه، اون توی لونه نباشه، یکی دیگه صاحب میشه، خب اینطوری که نمیشه! این شد که این کفتر ما، آروم و بی سر و صدا، اون لونه رو ویروونه کرد، آخ دیوارو دیوونه کرد. دیوار ما با دلی زار، کردش یهو داد و هوار. باز کرد اون دهنشو، تا بگه حرف دلشو: «آهای کفتر نازنازی، با دل من کردی بازی. عاشقتم به اون خدا، برگرد پیشم، نشیم جدا»

جونم واستون بگه، همهء شما خوب میدونین، دیوار که دهن وا کنه، هر کسیو صدا کنه، دیگه اسمش دیوار نیس، وجودش موندگار نیس. دیوار ما پاره شد، داغون و بیچاره شد. ولو شدش رو زمین، خیلی ساده، همین و همین.

کفتره ما رفت و پرید، صدای دیوارو نشنید.

(آذر 1378)

هوا را از من بگیر، خنده ام را نه

اول دبستان که بودم معلمی داشتیم در ابعاد و اندازهء خودش موجودی بود در حد اعلی بی شعور. بد اخلاق بود، بی اعصاب بود، دست بزن داشت، زبان بی ادب داشت و انگار رسالتش بعنوان یک معلم آن بود که گه بزند به آینده ای که پایه و اساسش در آن دوران ساخته می شد. خانم معلم هر از گاهی بچه ها را هنگام زنگ تفریح گوشه ای تنها گیر می آورد و سئوالهایی می پرسید که فهمیدنش برای بچهء هفت سالهء آن دوران مثل تجزیه و تحلیل قانونهای مداری کیرشهف برای سگ آقای پتیول بود. «پدر و مادرت در خانه معمولا مشغول چه کاری هستند؟» «پدرت بعضی شبها با لیوان چیزی نمی خورد که بگوید کله ام گرم شده؟» «وقتی مهمانی می روید آهنگ می گذارید؟ کسی هم می رقصد؟» «خانواده ات نماز می خوانند؟» «وقتی تلویزیون می بینید پدرت حرفهای بد به آنهایی که در تلویزیون هستند می زند؟» کوچک بودم. آنقدر کوچک که جوابهایم یادم نیست، اما نه آنقدر کوچک که سئوالهایش را فراموش کنم.

آن زمان وقتی سر کلاس خنده مان می گرفت هیچ چیز جلودارمان نبود. آنقدر می خندیدیم که به اشک ختم می شد: یا اشک از زیاد خندیدن، یا اشک از کتک خوردن. معلم دست بزن داشت، خوب هم می زد. یک جوری می زد که دردش بماند و جایش نماند. اما کتک فایده نداشت و دوباره از فردا کافی بود کسی بگوید پخ تا همه روی میزها غش کنیم. اینجا بود که خانم معلم ابتکار ویژه و البته ویران کننده ای از خود نشان داد.

یک روز سر کلاس اتفاقی افتاد که یادم نمی آید. همه کلاس پخش زمین شدیم و هیچ چیز جلوی خنده مان را نمی گرفت. فریاد می زد خفه شوید! و از ما چیزی را می خواست که توانایی انجامش را نداشتیم. خانم معلم نمی توانست آن همه بچه را کتک بزند، صدایش را صاف کرد و گفت: «وقتی نمیتونین جلوی خندتون رو بگیرین توی دل تون تا 10 بشمارین و تصور کنین که پدر و مادرتون توی تصادف کشته شدن و شما یتیم شدین. اونوقت دیگه خنده تون بند میاد»

از آن روز به بعد هیچکس در کلاس نخندید. اگر خندید، خنده اش ادامه نداشت. اگر داشت، گریهء بعدش بند نیامد. از آن روز به بعد دیگر خنده هایم عمق ندارند، روی سطح می مانند، زود تمام می شوند. حالا تلاش می کنم که خنده را اگزجره کنم، صدایم را بالا ببرم تا شاید به درونم نفوذ کند، اما بیهوده است. اولین معلم ما لذت آزادانه خندیدن را برای همیشه از ما گرفت.

. . . . . .

. . . . . . از محل نقطه چین بوسیده شود . . . . . .

.

جایی همین نزدیکی: کلان تری

ضبط ماشینم را دزدیدند. جناب دزد درب سمت شاگرد را داغان و با آرامش کامل پیچها را باز کرده و ضبط و پنل را از بیخ با جایش دزدیده. می روم کلانتری و حواله ام می دهند به امروز صبح. البته انتظاری ندارم که کسی به من خسارت بدهد. در هر حال در این مملکت عادت کرده ایم که اگر چیزی از ما دزدیده شد، صاحب جدیدش آقای دزد است و دیگر کاری از دست کسی بر نمی آید. علت رفتنم به کلانتری این است که این سرقت یک جایی ثبت شود. همین.

سرباز دم در می گوید برو تجسس. مامور تجسس می گوید باید بروی اطلاعات. مسئول اطلاعات می گوید برگرد تجسس. مامور تجسس می گوید از اطلاعات کاغذ بگیر و بیاور اینجا. مسئول اطلاعات می گوید کاغذ را از خود تجسس بگیر. مامور تجسس می گوید برگرد اطلاعات. مسئول اطلاعات می گوید از بیرون کلانتری کاغذ سفید «بخر» و ببر تجسس. البته بین دو بخش اطلاعات و تجسس 40-50 متری فاصله است و من البته باید کاغذ سفید را بخرم، متوجه که هستید: بخرم!

با کاغذ بر می گردم تجسس. درخواست ِ خودکار می کنم. مامور تجسس می گوید من اگر بخواهم با هر کسی اینقدر بحث کنم تا آخر شب اعصاب برایم نمی ماند. کمی صدایم را می برم بالا «اگر تا آخر شب اعصاب برایتان نمی ماند، من کاملاً بدون اعصاب آمده ام اینجا و اگر خوشحال بودم می رفتم پارک! آمده ام کلانتری چون جناب دزد همراه با ضبط، اعصاب من را برده است! همکار شما دم در گفت که باید بیایم پیش شما» جواب می دهد همکار من گه خورد. جواب می دهم «من ندیدم داشت چی می خورد» و از کلانتری می زنم بیرون. می روم از همانجایی که کاغذ گرفته بودم یک خودکار می خرم.

شکایت را می دهم به مامور تجسس. امضا می کند و می گوید برو از فلانی امضا بگیر و برگرد. امضا می گیرم و برمی گردم. می گوید برو ثبت کن و برگرد. ثبت می کنم و برمی گردم. می گوید از کارت ماشین و ملی کپی بگیر و برگرد. می گیرم و برمی گردم. می گوید برو از این دو فرم کپی بگیر و برگرد. می گیرم و بر می گردم و البته در مورد اینکه چرا باید بین تمام این کارها دوباره پیش تو برگردم و چرا همه را مثل آدم همان اول نمی گویی، چیزی نمی گویم.

فرم را که می خواهد پر کند صدایم می کند تا مشخصاتم را بگیرد. اسم؟ فلان. سن؟ فلان. شماره شناسنامه؟ فلان. محل تولد؟ تهران. «هاه! تهران!» این را با پوزخند می گوید و البته باز هم در مورد اینکه اینجا تهران است و من هم تهرانی ام و تو از هر خراب شده ای آمدی تهران که من ِ تهرانی را بخاطر تهرانی بودنم مسخره کنی، چیزی نمی گویم.

شکایتم ثبت می شود، می زنم بیرون و پیاده به سمت شرکت می روم و در تمام راه به این فکر می کنم که چرا هیچکسی نیامد یک نگاهی به ماشین بیاندازد که آیا واقعاً همچین اتفاقی افتاده و من راست می گویم یا نه!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: