سراب ساز سودا ستیز

سراب می سازم و سودا می ستیزم

بایگانی‌های ماهانه: فوریه 2012

مثل بیشتر آدم ها

دارم قرار کافه نشینی فردا را می گذارم که شروع می شود. معلوم نیست از کجا سر و کله اش را می اندازد پایین و می آید و نطفه اش را می کارد لا به لای بازوی دست راستم. انگار که یک تکه سنگ کوچک را انداخته باشی وسط یک آبگیر ساکت و آرام، موج می زند و آرام آرام خودش را پخش می کند و تمام سکوت و آرامش را برهم می زند. درد، مثل یک نقطهء ریز، کمی می چرخد و امتداد دست راستم را می گیرد و می رود تا نوک هر پنج انگشت. دستم تیر می کشد، گزگز می کند، خواب می رود، دوباره با درد بیدار می شود و باز از حال می رود. بلند می شوم و می روم روی تخت دراز می کشم. شوخی ندارد، درد را می گویم. لعنتی آنقدر بالا و پایین می رود که راهش را گم می کند و می آید پشت چشمانم و اشک می شود و سُر می خورد روی گونه هایم. تکانش می دهم، دست راستم را می گویم. نازش می کنم، لوسش می کنم، قربان صدقه اش می روم، خواهش می کنم، التماس می کنم، یک ساعت به همین حال می گذرد، نیشگونش می گیرم، سوزن به نوک انگشتانم می زنم، به روی خودش نمی آورد و دست راستم آرام آرام  بی حس می شود، دست راستم به خواب ابدی می رود.

دو ساعت می گذرد. همین اتفاق برای دست چپم می افتد، اما کمی آرامتر. تیر می کشد و گزگز می کند و نوک انگشتانم بی حس می شوند. سه ساعت می گذرد. هر دو دستم همچنان در حال و هوای خودشان، بی توجه به التماسهای من، دهن کجی می کنند و عذابم می دهند. ساعت از دوازده نیمه شب گذشته است. با یکی از دوستان پزشک تماس می گیرم. ماجرا را برایش تعریف می کنم. چند حرکت خاص را می گوید انجام دهم و نتیجه را گزارش کنم. ساعت دوازده و نیم است. می گوید دیر وقت است. می گویم بخوابم؟ می گوید برو اورژانس یا درمانگاه. باید همین حالا نوار قلب بگیری.

ساعت نزدیک یک بعد از نیمه شب است. دکتر دارد معاینه ام می کند. فشار خون، ضربان قلب، انتهای حلق، درجه تب، هر چیزی که خودش می داند و من نمی دانم. می پرسد «فکر و خیال زیاد داری؟» لبخند می زنم، می گویم «مثل بیشتر آدمها». می پرسد «توی خودت می ریزی؟» لبخند نمی زنم، می گویم «مثل بیشتر آدمها». کمی برایم صحبت می کند، آرام بخش می زند و حواله ام می دهد به استراحت، به بی فکری، به بی خیالی. لبخند می زنم، می گویم «چشم». توصیه می کند به درددل، به برون ریزی، به تخلیه. لبخند نمی زنم، می گویم «چشم».

از صبح هر دو دستم تیر می کشند و گزگز می کنند، اما کمتر از دیشب. حالا به این ضیافت جشن و سرور و گزگز و درد، گردن و کمرم هم اضافه شده اند. تا دیروز فکر می کردم این روحم است که دارد ذره ذره تمام می شود. امروز می بینم که جسمم هم همراهش شده و همگی با هم تمام داریم می شویم.

خوشبختی را نمی توان خرید. باید آن را بدزدی

بسته ای را زده بود زیر بغلش و با تمام توان می دوید. از کنار آدمها، خلاف جهتشان، به سرعت رد می شد و به هر کدام، در همان حال، لبخند می زد. بعد از پیچ یک کوچه ایستاد، نفسی تازه کرد، فریاد زد «خوشبختی!» و دوباره به دویدن ادامه داد. مردم، متعجب و با دهان باز، نگاهش می کردند. کسی دنبالش نمی دوید. هیچکس او را تعقیب نمی کرد. اما او، با آن بستهء زیر بغلش، آن بستهء سبز رنگ که با روبان صورتی تزئین شده بود، می دوید و به دیگران لبخند می زد. کمی جلوتر باز ایستاد، بسته را به سمت آسمان گرفت، چشمانش را بست و فریاد زد «خوشبختی!»

به میدان اصلی که رسید، جمعیت زیاد بود، سرعتش را کم کرد، اما همچنان لبخند بود که تحویل عابرین می داد. یک نفر راهش را سد کرد، به بستهء زیر بغل خیره شد و پرسید «چند؟» جواب شنید «فروشی نیست» عابر گفت «هر چقدر که بخواهی» جواب شنید «فروشی نیست» عابر دست انداخت، او را به دیوار کوبید و بسته را قاپید و زد زیر بغلش با تمام توان دوید. از کنار آدمها، خلاف جهتشان، به سرعت رد شد و به هر کدام، در همان حال، لبخند زد. بعد از پیچ یک کوچه ایستاد، نفسی تازه کرد، فریاد زد «خوشبختی!» و دوباره به دویدن ادامه داد.

ناله های تنهای من

مدتها پیش، زمانی که ضبط ماشینم فقط با نوار کاست آشنا بود، یک نوار ویژه داشتم. نواری که آن را فقط وقتی تنها و تنها و تنها بودم، فقط وقتی مسیرم طولانی بود، فقط در شرایط خاص گوش می کردم. نواری که 60 دقیقه ای بود، دو روی 30 دقیقه ای، و من روی این نوار فقط یک آهنگ را ضبط کرده بودم، یک آهنگ 6 دقیقه ای، 5 بار این طرف، 5 بار آن طرف. از ابتدا آن را می گذاشتم، به آخر یک طرف که می رسید، خودش می رفت از اول آن یکی طرف شروع می شد، و من دقیقه ها گوش می کردم، و من دقیقه ها فکر می کردم، و من دقیقه ها در تنهایی و مسیر طولانی و شرایط خاص گم می شدم.

این آهنگ می توانست در وقت مناسب خودش زندگی ام را تبدیل به صدا کند و از راه گوش هایم برود و خودش را فرو کند در تمام زوایای پنهان افکار و خیالم. اسمش «ناله های تنهای فریگ» است. چه قدر می تواند غمگین باشد؟ وقتی فریگ، الههء بهشت و عشق، به تنهایی زاری می کند و اشکهایش را بی صدا در فضایی پخش می کند که شاید دیگر نه بهشت است و نه اثری از عشق در آن پیدا می شود.

این آهنگ برای من یک رویا و شاید یک کابوس تمام نشدنی ست. آهنگی که پاهایم را به چرخش، دستهایم را به گردش و چشمانم را به بارش دعوت می کند. آهنگی که سالهاست وقتی بی هوا و بی برنامه چندین بار پشت سر هم آن را گوش می کنم، می فهمم حالم بدتر از آن است که فکر می کردم. می فهمم که در درونم دارد اتفاقهای بدی می افتد. می فهمم که دارد چیزهای مهمی در درونم تمام می شود و چیزهای مسخره ای جایش را می گیرد. می فهمم که بیش از حد تنها و تنها و تنها هستم، بیش از حد مسیرم طولانی ست و بیش از حد شرایطم خاص شده است.

پ.ن: واریگ ویکرنس، هنرمند نروژی و مشهور موسیقی متال، وقتی 20 سالش بود، یکی از دوستانش را کشت، سه کلیسا را به آتش کشید و با تمام خشونتی که در درونش نعره می زد، روانهء زندان شد. در زندان یک سینتی سایزر ساده و کوچک به او دادند: واریگ ویکرنس + یک سینتی سایزر ساده و کوچک + مقدار زیادی تنهایی پیچیده و بزرگ + یک ضبط صوت که می توانست آهنگها را روی نوار کاست ضبط کند. ویکرنس تحت عنوان پروژهء تک نفره اش، Burzum، دو آلبوم در زندان ساخت، ضبط و منتشر کرد. دو آلبومی که اگر پتانسیلش را داشته باشید می تواند شما را پشت و رو کند. یکی از این دو آلبوم Hlidskjalf (در اساطیر اسکاندیناوی، به معنی تاخ و تخت خدای خدایان، اودین) است و یکی از آهنگهای این آلبوم Frijôs einsames Trauern (به معنی ناله های تنهای فریگ. در اساطیر یونانی فریگ، الههء بهشت و عشق و همسر اودین بود) همان است که خودتان می دانید. این آهنگ را از ایــنــجــا بشنوید.

آوار، یک عکس مصیبت بار

یه بار اومدم عکسشو از رو دیوار بکنم، دیوار هم باهاش کنده شد، سقف هم باهاش اومد پایین.
هنوز که هنوزه من زیر آوار موندم و هیچکس هم درم نیاورده. نه اینکه دلشون نخواد… نشد… نتونستن.

Valance Time

خودتان که می دانید، قدش بلند است. موهای مشکی دارد که آبشارشان می کند روی شانه هایش. لاغر و کمر باریک است. معلوم است که زیباست. مهربان است، بامزه است، خوش زبان است، فهمیده است، در آغوشم نرم و در کنارم گرم است. لبانش خوردنی، دستانش گرفتنی، نگاهش گیرا، پاهایش همراه، صدایش لطیف و اندامش ظریف است. کتاب می خواند، موسیقی می فهمد، فیلم ترسناک می بیند. اهل کافه نشینی و شب نشینی و خوش نشینی ست. برایش یک خواهر کوچکتر انتخاب خواهم کرد، و پدری که ساز می زند و مادری که عاشق صدای ساز همسرش است. به او یک اسم ساده و زیبا خواهم داد، اسم یک گل شاید. اسمی که دو بخشی باشد، گل هم اگر نبود اشکالی ندارد، مریم، شیدا، سحر، پگاه، لیلا، مونا، مهسا یا شاید هم هرچیز دیگری.

هنرمند است، ساز می زند، طرح می زند، نقش می کشد، دل می برد، راحت دست به قلم می شود، می نویسد، ساده می خندد و پاک اشک می ریزد. شیطنت دارد، اما عاشق درس خواندن است. می فرستمش یک جای دور تا درسش را ادامه دهد، تا بیشتربه داشتنش افتخار کنم، تا یک روزی بروم آنجا پیشش، یا شاید هم یک روزی برگردد اینجا پیشم. دقیقا نمی دانم کجا می رود: یک شهر دور یا یک کشور نزدیک، قارهء همسایه یا شاید سیاره ای در همین حوالی. هر جا که می خواهد باشد، فرقی نمی کند، از من دور است. کار دارد و سرش شلوغ است. می خواهد زنگ بزند اما نمی تواند، نمی شود. می دانم که به من فکر می کند. می داند که به او فکر می کنم. امروز اما، اینترنت آنجا مشکل فنی دارد، یا شاید اصلا آن شهر اینترنت نداشته باشد. خطوط تلفنشان مختل شده، یا شاید آن شهر اصلا تلفن نداشته باشد. تقویمشان فرق می کند یا شاید آن شهر اصلا تقویم نداشته باشد. امروز هم از من دور است و هیچ راهی برای ارتباط وجود ندارد… اما اون اینجاست، در ذهن من، تا این روز را در خیالم به او تبریک بگویم.

من کسی را در ذهنم ساخته ام، تا هر وقت لازم شد دلم برایش تنگ شود و بدانم که روزی دوباره در کنار هم خواهیم بود. من بهترین معشوق خیالی دنیا را دارم که فقط برای واقعی شدن از من دور شده تا دلتنگش شوم، تا دلتنگش باشم. من کسی را دارم که کنارم نیست، که نمی دانم کجاست، که نمی دانم کی رفته و کی می آید. من بهترین معشوق خیالی دنیا را دارم که دلتنگی ام برایش واقعی ست.

آرزوی خشک بختی

یه «آرزوی خوشبختی» داشتم، تر و تازه، آکبند و نو، خوشگل و شیک، گذاشته بودم برات کنار، که به وقتش بدم بهت… لیاقتش رو نداشتی… انداختمش جلوی سگ.

بیایید بگردیم دنبال مقصر

تقصیر کی بود؟
تو که دروغ گفتی؟
یا من که باور کردم؟

.

سطح لوس بازیا

اصولا بیستم بهمن ماه روز خیلی خیلی مهمی در تاریخ بشریت است. اینکه چرا این روز اینقدر مهم است و اندازهء اهمیتش تا کجا می رود دلایل گوناگون و علل متنوعی دارد. این روز ریشه در تاریخ دارد، تاریخ در آن ریشه دارد، اصولا ریشه دارد، شاخه دارد، برگ دارد، ساقه دارد، احتمالا اگر کمی با دقت بگردید می بینید که در بعضی نواحی حتی میوه هم دارد.

این روز خیلی خیلی مهم است. انگار همین دیروز بود، 1538 سال پیش در چنین روزی، که زنو (Zeno) در روم شرقی تاجگذاری کرد. حالا معلوم نیست که آیا باید این اتفاق را بعد از این همه سال جشن بگیریم یا از روی آن بعنوان یک واقعهء کهنه عبور کنیم و به روی خودمان نیاوریم. در اصل شاید تاجگذاری زنو نتواند چندان احساسات شما را برانگیخته کند. اما قطعا اگر برویم به 457 سال پیش، یعنی درست 1081 سال بعد از تاجگذاری زنو، در همین روز، می بینیم که جان هوپر، اسقف عالی رتبهء بندر گلوسستر را با میخ چسباندند به یک تیر چوبی و بعد، بدون آن که کوچکترین اهمیتی به تاج زنو بدهند، تخته چوب (که البته اسقف به آن چسبیده بود) را آتش زدند. الان دیگر باید احساساتتان برانگیخته شده باشد. اگر باز هم زنده سوزی یک پیرمرد چندان متاثرتان نمی کند، پس بدانید که حملهء هائیتی به جمهوری دومنیکن، آن هم درست 190 سال پیش در همین روز، یعنی 1348 سال بعد از تاجگذاری زنو و 267 سال بعد از زنده سوزی جان هوپر و آن همه کشتار و خونریزی در همین تاریخ رخ داده است. متوجه هستید که! منطق حکم می کند که یک ارتباط غیر مستقیم بین این سه رویداد وجود دارد و نمی توانند تصادفی و همینطوری الکی در یک روز رخ داده باشند.

اینطور که بنظر می رسد هنوز کمی ته دلتان به خیلی خیلی مهم بودن این روز شک دارید! نپس این را بدانید که: 127 سال پیش، در همین روز، اولین ژاپنی به هاوائی مهاجرت کرد. 117 سال پیش، در همین روز، ویلیام جی مورگان والیبال را اختراع کرد. 48 سال پیش، در همین روز، اولین اجرای بیتلز در اد سالیوان شو اتفاق افتاد. بنظرتان این ها عجیب نیستند؟ عجیب نیست که تمام این اتفاقها در یک تاریخ، آن هم چنین تاریخی، رخ داده اند؟ یعنی می خواهید بگویید  مصلوب کردن اسقف هیچ ارتباطی به اختراع والیبال ندارد؟ یا بیتلز برای تاجگذاری زنو جشن نگرفته بود؟ یا آن ژاپنی نرفته هاوایی تا دلیل حملهء هائیتی به دومنیکن را بفهمد؟ (ژاپنی ها چشمشان تنگند. احتمالا هاوایی را اشتباهی هائیتی خوانده است)

اما ماجرا از این هم پیچیده تر است! بعنوان مثال در این تاریخ، آن هم در یک سال بخصوص و مشخص، دنیس گابور، فیزیکدان مجارستانی و برنده جایزه نوبل از دنیا می رود و بعد در همان روز ژانگ زیئی، هنرپیشه گوگولی مگولی چینی (آن دختر خفنه در فیلم ببر نادان، اژدهای خندان یا یک چیزی در همین مایه ها)  به دنیا می آید. اگر می خواهید حالا منکر ارتباط مجارستان و چین بشوید و با این ترفند اهمیت این را زیر سئوال ببرید به خودتان مربوط است. اما باید این را اضافه کنم که همین روز و همان سال، من هم به دنیا آمده ام!

پ.ن: این را 5 سال پیش نوشته بودم. در یک وبلاگ دیگری البته. گفتم این سر هم بندی اراجیف را بگذارم اینجا حالا که مناسبتش ایجاب می کند.

جایی همین نزدیکی: مطب

منشی یک ماه پیش به من گفته بود که امروز ساعت 6 آنجا باشم. دور تا دور مطب آدم نشسته بود. منشی گفت ساعت 9 به بعد می توانم دکتر را ببینم. آدمهایی که آنجا نشسته بودند از 6 ماه قبل برای امروز وقت داشتند. با یک تحلیل مقایسه ای، 3 ساعت معطل شدن منصفانه بنظر می رسید. با نگاهم چرخی روی آدمها زدم: پیرمردی که کلاه بافتنی سرش بود و به همه چیز و همه کس با لبخند نگاه می کرد. پسر و مادر و مادربزرگی که کنار هم نشسته بودند، در گوش هم پچ پچ می کردند و از خنده روی یکدیگر پهن می شدند. دختر سر تا پا مشکی پوشی که موهایش را آفریقایی بافته بود و با صدای نسبتاً بلندی با موبایل حرف می زد. و آدمهای دیگری که همه ساکت و آرام چشم دوخته بودند به صفحهء تلویزیون روی دیوار. حداقل سه ساعت مانده بود. زدم بیرون و رفتم توی ماشین و خوابیدم.

آنجا ایستاده بودم. چشمم توی مطلب به روی آدمها می چرخید: پیرمرد خندان حرفهای پسرش را با ذوق گوش می داد و لبخند می زد. مادر برای پسر و مادربزرگ چیزی تعریف می کرد و آنها هم نیششان کاملا باز بود. دختر سر تا پا مشکی پوش چندتا چندتا مسیج می فرستاد و چندتا چندتا مسیج می گرفت. و آدمهای دیگری که همه ساکت و آرام چشم دوخته بودند به صفحهء تلویزیون روی دیوار. هنوز خیلی مانده بود. زدم بیرون رفتم همان نزدیکی ها تا شام بخورم.

آنجا ایستاده بودم. کمی از 9 گذشته بود. تلویزیون روی دیوار اخبار پخش می کرد «بالاترین میزان در صادرات را کسب کرده ایم، دستاوردهای پزشکی مان در چند سال اخیر دنیا را متعجب کرده است، مردم 60 شهر در آمریکا به نشانهء حمایت از ایران تظاهرات کردند، آمریکا با مخالفین جریان وال استریت به شدیدترین شکل ممکن (بازداشت 7 نفر) برخورد کرده است، مردم سوریه به نشانهء حمایت از دولت این کشور و انزجار از بیگانگان به خیابانها ریختند، عسلویه در سال 1376 به دست خارجی ها افتاد اما در سالهای اخیر و اقتدار دولت ایرانی ها آنرا پس گرفتند، ما بی نظیریم، هیچ کسی مثل ما نیست، ما تکدانه و یکدانه و دردانه ایم، ما از خودمان به رسمی ترین شکل ممکن تشکر می کنیم…» پیرمرد خیره شده بود به صفحهء تلویزیون و بجای لبخند، پوزخند می زد. پسر و مادر و مادربزرگ چشمشان به صفحهء تلویزیون بود و در گوش هم پچ پچ می کردند و هیچکدامشان اینبار نمی خندید. دختر سر تا پا مشکی پوش همچنان با موبایلش ور می رفت، و آدمهای دیگری که همه ساکت و آرام چشم دوخته بودند به صفحهء تلویزیون روی دیوار.

کانال رو عوض کن لعنتی

.

باور کنید عین حقیقت است! دیشب خواب دیدم نشسته ام روبروی تلویزیون و خواب پریشبم را دوباره می بینم!

.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: